هوا سرد بود وزمستان گرد مرگ را پاشيده بود روي تن درختان ، لخت وعور . باد بين آرنج ها وانگشتان درختان مي رفت ، مي آمد ، سياهشان مي كرد .
خورشيد هم آن روز بي مقدار بود ، ناچيز ، مثل سكه هاي رايجي كه آدمهاي چربي زده، مي اندازند توي كاسه يك كودك تا وزنشان كند . ابرهاي چرك همين نور نااميد كننده خورشيد را _ كه هرسگي مي توانست به آن ذل بزند _ مي بلعيدند وباز پس مي دادند .
درست همان روزكه باد نه ، سوز، سرما را درتاريكي استخوان خانه مي داد ، او دامن سفيدش را پوشيده بود وپيراهن يقه هفتش كه اندكي ازبازويش را مي پوشاند . درمهتابي روي صندلي نشسته بود . كش سرش را ازاين مچ به آن مچ انداخت وموهاي خرمايش را پشت سرش بست . آب گلويش را كه غورت داد سفيدي گردنش با مهره ايي جابجا شد .
سرش افتاد . خون وخون وقطره ايي خون چكيد روي سفيدي دامنش ، قطره باز شد ، دويد . يك خط تار، يك خط پود، يك خانه سياه درميانش . وباز خون چكيد . قطره بازشد . دويد . وباز يك خط تار، يك خط پود ويك خانه سياه درميانش . خون دايره شد و خورشيد مرده از هضم چرك ابر خلاص .
كسي صدا زد " سهراب " .
سرما درتاريكي استخوان گز كرده بود .
" سهراب " . كسي صدا زد .
" كسي سهراب را صدا زد ؟"
خون ازدامنه هاي چين خورده دامن برف گرفته اش سرازيرشد . قطره جدا نمي شد از آخرين يك خط تار، يك خط پود . انگار مي خواست درخانه سياه ، خشك شود . قطره انگار ترس از ارتفاع داشت ، اما جدا شد . موزائيك تاروپود وخانه سياه نداشت ، پس راه افتاد . درچاله اي متوقف شد . قطره هاي كه ترس از ارتفاع نداشتند اورا هول مي دادند .
سهراب را كسي صدا زد .
سرما لخته ِشان كرد . قطره هاي خون پيرشدند ، سياه .
نفسي كشيد وسرش را رها كرد به پشتي صندلي . خطوط اندامش تكاني خود و صندلي جان گرفت ، جلو وعقب ، جلو وعقب .
سفيدي زيرگلويش با مهره ايي جابجا شد . لبانش ندا داد ، نجوا كرد : " سهراب " .
درانتهاي 7 پيراهنش نقطه ايي درسينه اش مي سوخت .
نمایش پستها با برچسب داستانك. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب داستانك. نمایش همه پستها
۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سهشنبه
۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه
داستانك دانه هاي زنبق
داستانك دانه هاي زنبق را بعد از يك تجربه ويك خواب ، يكساعته نوشتم كه مي خوانيد والبته مي توانيد براي شنيدن آن به شبانه كه روبروي شما است ، سربزنيد .
دانه هاي زنبق
زماني كه صورتش را درميان موهاي لخت اما مجعد زن فرو برد تا بوسه بگيرد ، عطركاج وباغستان بهاردرشاهراه هاي روحش پيچيد . درهمان لحظه كوتاه كه صورتش را ازموها جدا كرد ،اين چشمه ها بودند كه دل مي زدند تا ازلابه لاي سنگ ها بيرون بيايند و عطش اورا كه درميان موها گم شده بود، كامل كنند . تصميمش عوض شد با رِديگر سرش را به ميان موهاي او برد واين بارنه بوسيد، بلكه بوكشيد . طعم عشق گلهاي زنبق ، كوچه هاي خلوت روحش را لحظه اي نوربخشيد ، زنبق هاي نر كه با نسيم ها سرود سرداده بودند ، ذره ذره ، گرده گرده عشقشان را به بالهاي رنگين كمان پروانه ،به پاهاي اَره گون ِ زنبورها مي دادند تا به جان شيرين ترين شيرين هاي زنبق هاي مادهِ منتظر،بنشيند. و آه . لذت درفاصله، درفاصله هاست .
زماني كه صورتش را از سراو جدا كرد تا چشم هاي بسته او را ببوسد ، گفت : زنبق هاي ماده بايد درد باردارشدن ودانه ساختن را به جان ساقه ها وريشه هايشان بكشند ، فقط به خاطرآن كه درمسيرپروانه ونسيم بوده اند . شهود ِنبات بيشتراز ماست .
عطركاج وباغستان بهار، عطش چشمه هاي زلال وطعم نوراني عشق گلهاي زنبق داشتند ازموهاي زن رنگ مي باختند . مرد موهاي اورا پشت سرش گره زد وسربريده اش را ميان گلدان بزرگِ نيمه خاك شده رها كرد . دودانه زنبق را روي مردمكش گذاشت وپلكهايش را بست . درميان دندانهاي صدفش دودانه ديگرزنبق وگلدان را ازخاك پركرد . كاسه سفالي با نگاره هاي گياه را پرآب كرد ،گلدان را سيراب . خاك تشنه بود و آب را هورت كشيد وآب ازميان تنگ نظري دانه هاي خاك رد شد تا به روي پلك ها رسيد ، راهش را ازروي شيارهاي پشت پلك پيدا كرد وبه زيرآن رسيد .
مرد گلدان را برداشت وروي طاقچه گذاشت . شمايل زن ديگر كامل شده بود . سرش بروي طاقچه بود . دست هايش كاسه ناودان شده بودند تا باران را هدايت كنند . پاهايش ستونهاي آب انباررا قوت مي دادند . تنش بي سر وبي دست وپا تنديسي شده بود كه انگاراز مرمري ترين سنگ هاي جهان تراشيده بودند ، با پستانهاي مورب كه رو به آسمان كشيده شده اند وازميانشان جويباري به ظرافت گلوي مرغ عشق ، راهي كشيد بود تا دايره كم عمق و پشت اين بت مرمرين ، كه لات وعزا را به ستايش درآورده بود . خطوط استخوانها ، شنزارهاي سايه روشن را مي مانست . فقط كافي بود بخشي ازاين اندام را با پارچه اي بپوشاني تا جادوي برهنگي خود را ازچراغهاي هزاران سال خاموش ،بيرون كشد .
اما مرد بطرز نامردانه اي تنديس را درجان ديوارآفتاب گيرزمستان فرو كرده بود تا زمستان ها به زن وآفتاب تكيه دهد . خوشحال بود مرد كه زن را به تمامي ازآن خود كرده است واو از نو درباران ناودان ، آب ِآب انباروآفتاب افتاده به روي ديوارِآفتاب گيرمتجلي مي شود وچشم داشت تا زنبق ها از گلدان برويند بي آن كه بداند ، دانه هاي زنبق پيش از آن كه آب را بچشند از قطره هاي شور كاسه ي اشك هاي زن ، خكشيده اند .
دانه هاي زنبق
زماني كه صورتش را درميان موهاي لخت اما مجعد زن فرو برد تا بوسه بگيرد ، عطركاج وباغستان بهاردرشاهراه هاي روحش پيچيد . درهمان لحظه كوتاه كه صورتش را ازموها جدا كرد ،اين چشمه ها بودند كه دل مي زدند تا ازلابه لاي سنگ ها بيرون بيايند و عطش اورا كه درميان موها گم شده بود، كامل كنند . تصميمش عوض شد با رِديگر سرش را به ميان موهاي او برد واين بارنه بوسيد، بلكه بوكشيد . طعم عشق گلهاي زنبق ، كوچه هاي خلوت روحش را لحظه اي نوربخشيد ، زنبق هاي نر كه با نسيم ها سرود سرداده بودند ، ذره ذره ، گرده گرده عشقشان را به بالهاي رنگين كمان پروانه ،به پاهاي اَره گون ِ زنبورها مي دادند تا به جان شيرين ترين شيرين هاي زنبق هاي مادهِ منتظر،بنشيند. و آه . لذت درفاصله، درفاصله هاست .
زماني كه صورتش را از سراو جدا كرد تا چشم هاي بسته او را ببوسد ، گفت : زنبق هاي ماده بايد درد باردارشدن ودانه ساختن را به جان ساقه ها وريشه هايشان بكشند ، فقط به خاطرآن كه درمسيرپروانه ونسيم بوده اند . شهود ِنبات بيشتراز ماست .
عطركاج وباغستان بهار، عطش چشمه هاي زلال وطعم نوراني عشق گلهاي زنبق داشتند ازموهاي زن رنگ مي باختند . مرد موهاي اورا پشت سرش گره زد وسربريده اش را ميان گلدان بزرگِ نيمه خاك شده رها كرد . دودانه زنبق را روي مردمكش گذاشت وپلكهايش را بست . درميان دندانهاي صدفش دودانه ديگرزنبق وگلدان را ازخاك پركرد . كاسه سفالي با نگاره هاي گياه را پرآب كرد ،گلدان را سيراب . خاك تشنه بود و آب را هورت كشيد وآب ازميان تنگ نظري دانه هاي خاك رد شد تا به روي پلك ها رسيد ، راهش را ازروي شيارهاي پشت پلك پيدا كرد وبه زيرآن رسيد .
مرد گلدان را برداشت وروي طاقچه گذاشت . شمايل زن ديگر كامل شده بود . سرش بروي طاقچه بود . دست هايش كاسه ناودان شده بودند تا باران را هدايت كنند . پاهايش ستونهاي آب انباررا قوت مي دادند . تنش بي سر وبي دست وپا تنديسي شده بود كه انگاراز مرمري ترين سنگ هاي جهان تراشيده بودند ، با پستانهاي مورب كه رو به آسمان كشيده شده اند وازميانشان جويباري به ظرافت گلوي مرغ عشق ، راهي كشيد بود تا دايره كم عمق و پشت اين بت مرمرين ، كه لات وعزا را به ستايش درآورده بود . خطوط استخوانها ، شنزارهاي سايه روشن را مي مانست . فقط كافي بود بخشي ازاين اندام را با پارچه اي بپوشاني تا جادوي برهنگي خود را ازچراغهاي هزاران سال خاموش ،بيرون كشد .
اما مرد بطرز نامردانه اي تنديس را درجان ديوارآفتاب گيرزمستان فرو كرده بود تا زمستان ها به زن وآفتاب تكيه دهد . خوشحال بود مرد كه زن را به تمامي ازآن خود كرده است واو از نو درباران ناودان ، آب ِآب انباروآفتاب افتاده به روي ديوارِآفتاب گيرمتجلي مي شود وچشم داشت تا زنبق ها از گلدان برويند بي آن كه بداند ، دانه هاي زنبق پيش از آن كه آب را بچشند از قطره هاي شور كاسه ي اشك هاي زن ، خكشيده اند .
۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه
دوداستان عاشقانه از كودكي
دوداستاني كه سال 80 براي كودكان بزرگ شده نوشتم را مي توانيد اينجا بخوانيد . البته اين دوداستان را فراموش كرده بودم تا اينكه امروز كه روز جهاني كودك است اين دو را به ياد آوردم . اسم داستان اول پسرك لخت وعوراست ودومي ماه ومادربزرگ .
1
- پسرک لخت و عور
دریاچه رو شب تو بغلش گرفته بود.
ماه پاهای خیسشو روی نیلوفر می ذاشت ومی رفت .
از روی یکی جلدی پرید .
- پس کی می آد ؟ خودت گفتی . پس کی می آد ؟
- آروم نباشی می ره .
پسرک گفتش .
ماه که افتاد توی آب ماهی عشق نور با دوتا لپش قلوپ قلوپ
خوردش وتیزی رفت ته آب .
ماه خندید .
- قلقلکش داده ؟
- اون همیشه می خنده حتی وقتی لاغره لاغره .
ماهیهِ برای مرجان ِ گفت : خوردمش دیدی که خوردمش .
مرجان ِ در اومد که دروغه دروغه .راست می گی نشون بده .
ماهیه لباشو بست نفس نکشید .توی دلش پر نور شد .
- دیدی ؟دیدی ؟ماهیه کاسه لب طلا نقش ونگار آبی نداشت اما
یه عالمه ماه تو دلش رفت .
- یه عالمه نبود . یه خرده . ماهی سرخ یه بند انگشته تو دلش
یه ناخن ماه .
ماه رفته بود .
- کجا رفت ؟
- بذار برم نگاه کنم .
پسرک لخت عوراز زیر آب دریاچه اومد بیرون برگ نیلوفر
روی سرش . چشاشو چرخوند .
- آهان دیدی دیدمش . دختر گیس طلا دختر گیس طلا بیا بالا .
دختر گیس طلا که گیساش تا دم پاش می رسید خواست که بیاد
اما گیساش رفته بود پیش ساقه نیلوفر به حرف زدن .
وای ازروزیکه گیس آدم پر حرف باشه .
پاهای دختر گیس طلا اومد روی آب سرش نه .
- پاتو نگفتم . سرتو گفتم نگاه کنه .
- ساقه گرفتش بذار بوسش کنه میآم .
وقتی اومد گیسش که حظ کرده بود دورتنش پیچیده بود .
- آهان . کوش ؟ كجاست ؟
- ا َکه ِهی باز رفته . پیش اون دارکوبه بود .
یه دورزدن پس سرشون ماه قد به قد بید مجنون حرف می زد .
بید مجنون گفت : خیس خیسی.
ماه در آومد که گرمی تابستونه گُر می گیرم .
پسرک لخت عور تو گوش دختر گیس طلا آرومکی پچ پچ کرد.
- آروم حرف بزنی . مادر بزرگم گفته اگه گپتون رو بفهمه
توکاسه لب طلا نقش نگار آبی تون در نمی یاد کو ...تابازم
یه ماه دیگه شب چارده که چاق چاق شه .
- هیچ کم وکسر نکردی حواس پرتی نکردی که مادر برزگ
حرفش دوبشه .
- هیچ کم وکسر .حرفش این بود. یه کاسه لب طلا با نقش نگار آبی زیر برگ نیلوفر
دست می گیری ، همینکه ماه رفت توکاسه دوتایی سر بکشید، اونوقت لبتون می سوزه دلتون نور
می گیره . بعد عینهو آینه صاف می شه . بازیگوشی نکنید ، حرفم آروم بزنید .
بید مجنون دستشو برد تو گردن ماه سرشو برد دم گوشش :
اون دوتا بچه رودیدی زیر نیلوفر .
- آره خوب .
- نکنه نری تو کاسشون دلشون کباب بشه .
ماه ریز خندید : نگاهشون رو دوست دارم . نیگاه چه شیطونند دلم
نمیاد الان برم .
ماه بید مجنون رو ول کرد. باز یه دوری زد یه نگاه به ماهی کرد که ماهیها دورش جمع شدن .
- چقدر دورمی زنه . سرم داره گیج میره .
- بریم تو آب خودش میاد .
- کاسه کجاست ؟
- تو دستمه .
- بده من کاسه روبگیرم .
- اینطوری که نمیشه ، یه دستت باید دست منو بگیره یه دستت به کاسه باشه .
- خیلی خوب . نیگاه نیگاه ماهیه رو .
آخه ماهیه هی دهنشو می بست دلش پر نور می شد هی باز
می کرد تاریک می شد .
- خسته شدم گیسام نم کشیده سنگین شده خوابم میاد .
- َبهَه آدم میاد باید تا خود صبح بیدار باشه .
خودش خمیازه کشید. دختر گیس طلا سرشو گذاشت رو شونه پسرک لخت عوروگفت: به خدا تا خود صبح بیدارم فقط سرم سنگین شده .
پسرک هم سرش رو گذاشت روشونه اون وگفت :راست می گی سر من هم سنگین شده .
دوتایی یواش یواش رفتن تو خواب هم . خواب فرداشون رو دیدن با یه دل ماه مث آینه .
ماه آرومکی سرک کشید. قد به قد رفت تو کاسه خودشو جا کرد. دختر گیس طلا یه تکونی خورد .
پسرک لخت عور یه تکونی خورد . کاسه لب طلا با نقش نگار آبی هم یه تکونی خورد . ماه هم که قد به قد کاسه بود یه تکونی خورد و کج شد. ماهی ها هم تا چششون به کاسه خورد جلدی پرید ن لب به لب
کاسه شدن هرچی که ماه تو کاسه بود با دو تا لپاشون قلوپ قلوپ سر کشیدن . تا اینکه ماه توکاسه تموم شد .
مادر بزرگ گفته بود نخوابیدها .
فردا شب بچه ها پکر وخرد و خمیر نشسته بودن زیر بید. ماه تو آسمون نبود .
ماهیها دورهم لباشون رو که می بستن ماه می شدند لباشون رو که باز می کردند تو دل بچه ها" آه" می شدند .
2- ماه ومادربزرگ

ماه از نردبان سر خورد وخودش را میان حوض انداخت
- عجب تابستان گرمی .
ماهی ها ی سرخ کوچک زمزمه کردند وخندیدند . پسرک هنوز پاهایش در آب بود خیره به شمعدانی روبرو .
- این همان خانه است .
دق الباب کرد . ماهی ها پراکندند وتن بلورین ماه مواج شد . پسرک در گشود . پیرمرد نشت ودستان کودک را گرفت .
- دفتر خاطرات من در خانه گمشده است .
پسرک در را نیمه باز گذاشت ودوید .
- مادر بزرگ . مادر بزرگ .
مادر بزرگ چرخید وفانوس را برداشت وبا خود گفت : آمد، می دانستم .
پسرک ِملتهب دست مادر بزرگ را گرفت ودر زیر زمین میان نور فانوس گم شدند .
- مادر بزرگ دفتر خاطراتش ؟
- باید بگردیم اوحالش خوب نیست .
پیرمرد آخرین سیگارش را افروخت وبه دیوار کاه گلی کوچه باغ تب دار تکیه داد ونشست .
- ماه .
ماه خودش را به آسمان رساند. گیسوانش را به یک شانه انداخت .ماهی کوچک سرخی از میان موهایش جست وخود را میان حوض انداخت . ماه خندید .ماهیهاخندیدند. پیرمرد خندید .پیرمردخسته بود .
- لباسهایم خیس است .
باد عاشق ماه را در آغوش کشید هر دو خندیدند ، ماهیها، پیرمرد .
پیرمرد خسته بود وچشمانش از چشمانه تب آلود کوچه باغ هم سنگین تر بود .
- دفتر خاطراتم ...
- مادر بزرگ .دفتر خاطراتش در کف آسمان اطاق و سقف زمین نیست .من خسته شدم.
مادر بزرگ مبهوت عکسهای نابود شده بود .
- مادر بزرگ ...
- آن طرف پرواز کن آن طرف . طرف نیلوفرهای مشانه در دریاچه او هرچیزی باید بروید.
مادر بزرگ گنبد ذهنش را دور زد . دستهایش جایی را نمی دیدند . پیرمرد خسته بود سیگارش نیمه خاکستر شده بود . سایه کودکی اش را بر دیوار دید وماه وماهی ها وحوض را ، سایه کودکیش لرزید . باد آغوش ماه را رها کرد . پیرمرد خندید .ماهی ها خندیدند .
- خواب هفت سالگی ام این بود که در چند سالگی خواب هفت سالگی ام را خواهم دید.
پسرک می دوید ومی خندید .
- من خواب هفت سالگی ام .من خوب هفت سالگی ام ...
پسرک می خندید و می پرید ازروي نیلوفرها ،باغها ،درختها ، کوچه ها . مادر بزرگ عینکش را بالا زد .
- حواسم را پرت می کنی . نمی گذاری در یاچه صندوق خاطراتم را بگردم . شاید مثل قایق ماهیگیری که در دریاچه گم شده بود پیدایش کنم .
پیرمرد خسته بود . خوابش برد . چشمانش را بست . پسرک گریست .
- مادر بزرگ هیج جا را نمی بینم.
- برو بیدارش کن .
پسرک از حیاط دوید . ماهیها از این سوی حوض پابه پا تا آن سوی حوض دویدند .
- آقا . مادر بزرگ گفته چشمانتان را نبندید .
پسرک از حیاط دوید ماهی ها از این سوی حوض پابه پا تا آن سوی حوض دویدند.
پیرمرد خسته بود .مادر بزرگ خندید .
- من کودکی ام را اینجا قایم کرده بودم . هنوز هست عین کودکی ام .
- مادر بزرگ من هم ببینم .
مادر بزرگ همه کودکی اش را به او نشان داد.
- این جای کیست که سفید شده .
- باید پیدایش کنیم .
پیرمرد چیزی از سیگارش نمانده بود . ماه خوابیده بود ماهی ها هم . پیرمرد سیگار از دستش افتاد . مادر بزرگ چرخید .
- بیا. به او بگو این دفتر خاطراتش .
- آقا دفتر خاطراتتان .
از چشمان پیرمرد آسمان می گذشت و ماه و ماهی ها . پیرمرد چشمانش بازبود امامرده بود .
- پسرک لخت و عوردریاچه رو شب تو بغلش گرفته بود.
ماه پاهای خیسشو روی نیلوفر می ذاشت ومی رفت .
از روی یکی جلدی پرید .
- پس کی می آد ؟ خودت گفتی . پس کی می آد ؟
- آروم نباشی می ره .
پسرک گفتش .
ماه که افتاد توی آب ماهی عشق نور با دوتا لپش قلوپ قلوپ
خوردش وتیزی رفت ته آب .
ماه خندید .
- قلقلکش داده ؟
- اون همیشه می خنده حتی وقتی لاغره لاغره .
ماهیهِ برای مرجان ِ گفت : خوردمش دیدی که خوردمش .
مرجان ِ در اومد که دروغه دروغه .راست می گی نشون بده .
ماهیه لباشو بست نفس نکشید .توی دلش پر نور شد .
- دیدی ؟دیدی ؟ماهیه کاسه لب طلا نقش ونگار آبی نداشت اما
یه عالمه ماه تو دلش رفت .
- یه عالمه نبود . یه خرده . ماهی سرخ یه بند انگشته تو دلش
یه ناخن ماه .
ماه رفته بود .
- کجا رفت ؟
- بذار برم نگاه کنم .
پسرک لخت عوراز زیر آب دریاچه اومد بیرون برگ نیلوفر
روی سرش . چشاشو چرخوند .
- آهان دیدی دیدمش . دختر گیس طلا دختر گیس طلا بیا بالا .
دختر گیس طلا که گیساش تا دم پاش می رسید خواست که بیاد
اما گیساش رفته بود پیش ساقه نیلوفر به حرف زدن .
وای ازروزیکه گیس آدم پر حرف باشه .
پاهای دختر گیس طلا اومد روی آب سرش نه .
- پاتو نگفتم . سرتو گفتم نگاه کنه .
- ساقه گرفتش بذار بوسش کنه میآم .
وقتی اومد گیسش که حظ کرده بود دورتنش پیچیده بود .
- آهان . کوش ؟ كجاست ؟
- ا َکه ِهی باز رفته . پیش اون دارکوبه بود .
یه دورزدن پس سرشون ماه قد به قد بید مجنون حرف می زد .
بید مجنون گفت : خیس خیسی.
ماه در آومد که گرمی تابستونه گُر می گیرم .
پسرک لخت عور تو گوش دختر گیس طلا آرومکی پچ پچ کرد.
- آروم حرف بزنی . مادر بزرگم گفته اگه گپتون رو بفهمه
توکاسه لب طلا نقش نگار آبی تون در نمی یاد کو ...تابازم
یه ماه دیگه شب چارده که چاق چاق شه .
- هیچ کم وکسر نکردی حواس پرتی نکردی که مادر برزگ
حرفش دوبشه .
- هیچ کم وکسر .حرفش این بود. یه کاسه لب طلا با نقش نگار آبی زیر برگ نیلوفر
دست می گیری ، همینکه ماه رفت توکاسه دوتایی سر بکشید، اونوقت لبتون می سوزه دلتون نور
می گیره . بعد عینهو آینه صاف می شه . بازیگوشی نکنید ، حرفم آروم بزنید .
بید مجنون دستشو برد تو گردن ماه سرشو برد دم گوشش :
اون دوتا بچه رودیدی زیر نیلوفر .
- آره خوب .
- نکنه نری تو کاسشون دلشون کباب بشه .
ماه ریز خندید : نگاهشون رو دوست دارم . نیگاه چه شیطونند دلم
نمیاد الان برم .
ماه بید مجنون رو ول کرد. باز یه دوری زد یه نگاه به ماهی کرد که ماهیها دورش جمع شدن .
- چقدر دورمی زنه . سرم داره گیج میره .
- بریم تو آب خودش میاد .
- کاسه کجاست ؟
- تو دستمه .
- بده من کاسه روبگیرم .
- اینطوری که نمیشه ، یه دستت باید دست منو بگیره یه دستت به کاسه باشه .
- خیلی خوب . نیگاه نیگاه ماهیه رو .
آخه ماهیه هی دهنشو می بست دلش پر نور می شد هی باز
می کرد تاریک می شد .
- خسته شدم گیسام نم کشیده سنگین شده خوابم میاد .
- َبهَه آدم میاد باید تا خود صبح بیدار باشه .
خودش خمیازه کشید. دختر گیس طلا سرشو گذاشت رو شونه پسرک لخت عوروگفت: به خدا تا خود صبح بیدارم فقط سرم سنگین شده .
پسرک هم سرش رو گذاشت روشونه اون وگفت :راست می گی سر من هم سنگین شده .
دوتایی یواش یواش رفتن تو خواب هم . خواب فرداشون رو دیدن با یه دل ماه مث آینه .
ماه آرومکی سرک کشید. قد به قد رفت تو کاسه خودشو جا کرد. دختر گیس طلا یه تکونی خورد .
پسرک لخت عور یه تکونی خورد . کاسه لب طلا با نقش نگار آبی هم یه تکونی خورد . ماه هم که قد به قد کاسه بود یه تکونی خورد و کج شد. ماهی ها هم تا چششون به کاسه خورد جلدی پرید ن لب به لب
کاسه شدن هرچی که ماه تو کاسه بود با دو تا لپاشون قلوپ قلوپ سر کشیدن . تا اینکه ماه توکاسه تموم شد .
مادر بزرگ گفته بود نخوابیدها .
فردا شب بچه ها پکر وخرد و خمیر نشسته بودن زیر بید. ماه تو آسمون نبود .
ماهیها دورهم لباشون رو که می بستن ماه می شدند لباشون رو که باز می کردند تو دل بچه ها" آه" می شدند .
2- ماه ومادربزرگ

ماه از نردبان سر خورد وخودش را میان حوض انداخت
- عجب تابستان گرمی .
ماهی ها ی سرخ کوچک زمزمه کردند وخندیدند . پسرک هنوز پاهایش در آب بود خیره به شمعدانی روبرو .
- این همان خانه است .
دق الباب کرد . ماهی ها پراکندند وتن بلورین ماه مواج شد . پسرک در گشود . پیرمرد نشت ودستان کودک را گرفت .
- دفتر خاطرات من در خانه گمشده است .
پسرک در را نیمه باز گذاشت ودوید .
- مادر بزرگ . مادر بزرگ .
مادر بزرگ چرخید وفانوس را برداشت وبا خود گفت : آمد، می دانستم .
پسرک ِملتهب دست مادر بزرگ را گرفت ودر زیر زمین میان نور فانوس گم شدند .
- مادر بزرگ دفتر خاطراتش ؟
- باید بگردیم اوحالش خوب نیست .
پیرمرد آخرین سیگارش را افروخت وبه دیوار کاه گلی کوچه باغ تب دار تکیه داد ونشست .
- ماه .
ماه خودش را به آسمان رساند. گیسوانش را به یک شانه انداخت .ماهی کوچک سرخی از میان موهایش جست وخود را میان حوض انداخت . ماه خندید .ماهیهاخندیدند. پیرمرد خندید .پیرمردخسته بود .
- لباسهایم خیس است .
باد عاشق ماه را در آغوش کشید هر دو خندیدند ، ماهیها، پیرمرد .
پیرمرد خسته بود وچشمانش از چشمانه تب آلود کوچه باغ هم سنگین تر بود .
- دفتر خاطراتم ...
- مادر بزرگ .دفتر خاطراتش در کف آسمان اطاق و سقف زمین نیست .من خسته شدم.
مادر بزرگ مبهوت عکسهای نابود شده بود .
- مادر بزرگ ...
- آن طرف پرواز کن آن طرف . طرف نیلوفرهای مشانه در دریاچه او هرچیزی باید بروید.
مادر بزرگ گنبد ذهنش را دور زد . دستهایش جایی را نمی دیدند . پیرمرد خسته بود سیگارش نیمه خاکستر شده بود . سایه کودکی اش را بر دیوار دید وماه وماهی ها وحوض را ، سایه کودکیش لرزید . باد آغوش ماه را رها کرد . پیرمرد خندید .ماهی ها خندیدند .
- خواب هفت سالگی ام این بود که در چند سالگی خواب هفت سالگی ام را خواهم دید.
پسرک می دوید ومی خندید .
- من خواب هفت سالگی ام .من خوب هفت سالگی ام ...
پسرک می خندید و می پرید ازروي نیلوفرها ،باغها ،درختها ، کوچه ها . مادر بزرگ عینکش را بالا زد .
- حواسم را پرت می کنی . نمی گذاری در یاچه صندوق خاطراتم را بگردم . شاید مثل قایق ماهیگیری که در دریاچه گم شده بود پیدایش کنم .
پیرمرد خسته بود . خوابش برد . چشمانش را بست . پسرک گریست .
- مادر بزرگ هیج جا را نمی بینم.
- برو بیدارش کن .
پسرک از حیاط دوید . ماهیها از این سوی حوض پابه پا تا آن سوی حوض دویدند .
- آقا . مادر بزرگ گفته چشمانتان را نبندید .
پسرک از حیاط دوید ماهی ها از این سوی حوض پابه پا تا آن سوی حوض دویدند.
پیرمرد خسته بود .مادر بزرگ خندید .
- من کودکی ام را اینجا قایم کرده بودم . هنوز هست عین کودکی ام .
- مادر بزرگ من هم ببینم .
مادر بزرگ همه کودکی اش را به او نشان داد.
- این جای کیست که سفید شده .
- باید پیدایش کنیم .
پیرمرد چیزی از سیگارش نمانده بود . ماه خوابیده بود ماهی ها هم . پیرمرد سیگار از دستش افتاد . مادر بزرگ چرخید .
- بیا. به او بگو این دفتر خاطراتش .
- آقا دفتر خاطراتتان .
از چشمان پیرمرد آسمان می گذشت و ماه و ماهی ها . پیرمرد چشمانش بازبود امامرده بود .
اشتراک در:
پستها (Atom)