حسین قره
"
نمایش پستها با برچسب یادداشت. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب یادداشت. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه
۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سهشنبه
۱۳۸۹ دی ۲۱, سهشنبه
کاش آلودگی هوا بماند
همین یکشنبه که بادها جارو دست گرفتند به رُفت و روب غبار آسمان پایتخت تا آلودگی هوا و شرم مسئولان ( از اینکه با تعطیل کردن چند روزه تهران و اجرای طرح و زوج وفرد و... نتوانستند سیاهی پا سفت کرده را تکانی بدهند) ، ببرند ، همین یکشنبه که وقتی از خواب بیدار شدم احساس خفگی می کردم از اکسیژن و شش ها و ریه ام تعجب کرده بودند و نزدیک بود از پاکی هوا درست مثل همه آنان که در تهران براثر آلودگی ، سکته قلبی و ایست مغزی و مرگ حتمی می کنند ، (که البته آمارشان معلوم نیست ولی می گفتند چند نفری هستند ) جان را تسلیم آن آسمان آبی کنم ، تصمیم گرفتم ماسکم را برعکس کنم تا شاید فرجی شد و اکسیژن به منو اکسید تبدیل شده قدری نفسم بالا بیاید .
همین یکشنبه که فقط بادها وفقط بادها ونه هیچ دخالت انسانی و مدیریتی ودولتی بعضی از سیاهی های سمج که مثل سیرش به هوا چسبیده بودند را با کاردک از آسمان جدا کردند ، تازه دیدم عجب این شهر این شکلی ها هم هست که می شود آن را این شکلی ها هم دید . درخت ، لکه های ابر و بازی شیطنت آمیزشان با خورشید و ... عجب !
خلاصه همین یکشنبه که به گمان ِ پیرخانم صاحب خانه ( که توی صف نانوایی سلام و علیکی کردیم و زحمت کشید به عنوان موجر به رویم نیاورد که به عنوان مستاجر اجاره این ماه ملکش را هنوز نداده ام) " رحم خدا به بچه های کوچک بود که آسمان تمیز شد تا این طفل معصوم ها نفس بکشند " ، یا بقول همسرم که لیسانس نقاشی دانشگاه تهران است و پس از برگزاری چند گالری وتشویق اساتید و البته عدم اقبال مجموعه دارن و کلی بدهی، فی الحال گل چینی درست می کند تا همان ماجرای موجر و مستاجر به تعادل برسد ، " باد با قلم مویی از گیس شیدا و پریشان فرشتگان آن بوم سیاه را به این زیبایی رنگ زده ." بله در همان یکشنبه من از آخر خوش ( اسم خیابان ما برعکس قیافه ماتم گرفته قرض و قوله و بدهی دار همسایه ها ، خوش است یعنی من ته خوش می نشینم احتمالا استعاره اش می شود اینکه تهش یک چیزهایی به ما می رسد یا ... خلاصه که ما ته خوش می نشینیم بدون حاشیه و استعاره ) که سوار اتوبوس شدم آن همه با چه زحمتی تحت چه فشار غریبی در اثنای مچاله شدن ، چون ، تجربه اش را داشته اید حتما بعضی مواقع آن قدر فشار زیاد می شود در این اتوبوس ها که شما از بین دو نفر بیرون می زنید و بعضی مواقع آن قدر فشار از دوطرف زیادست که به طرف داخل جذب می شوید . خلاصه در این وصل و فراغ ناخواسته تا جلوی اتوبوس هل خوردم و نکردم مثل آن همشهری که میله جلو اتوبوس را نستجربالله مثل در امامزاده ها گرفته ، بگیرم و همانطور که با فشار و زور از در عقب سوار شدم از در جلو اتوبوس به بیرون پرتاب شدم و در میانه خیابان خوش افتادم بیرون ، و چون هوا خوب بود و نمی خواستم این شرایط را از دست بدهم سرم را بالا گرفتم تا نفسی بکشم که نفسم بند آمد ، همان یکشنبه که هوا پاک پاک شده بود نفسم بند آمد که آن جور آب پاکی را ریختن روی دستم و از میانه خیابان خوش جلوه دیگری از شهر تا قبل خاکستری هویدا شد ، این طوربه دید می آمد که وقتی خیابان خوش تمام می شود ، و شاید بعد از آن وشاید خیلی بعد از آن ، تازه برج ها با پنت هاوس هایشان به چشم می آمد و جلوه فروشی می کرد . بالای ارتفاع 1800 ساخت و سازها کرده بودند ، زیبا دقیق مهندسی شده نه مثل خیابان خوش ما که ریز دانه و بافت فرسوده چنان به هم چسبیده اند که اگر نه حتی زلزله فقط تکانی مختصر می تواند فاجعه به بار بیاورد . نفسم که آزاد شد آن یکشنبه به خودم گفتم شاید یکی هم روی آن برج الان دوربین انداخته و دارد ابر و آسمان و کوه را کنار صبحانه نگاه می کند و لذت می برد ، یا نه شاید آن بالا به این زودی ها بیدار نمی شوند . خودم را گول نزدم که حتما آنها سرطان دارند که توی برج می نشینند و خدا را شکر که چارچوب پوسیده بدن من سالم است .
خلاصه همان یکشنبه بعد از آن که سعی کردم فیلسوفانه به تیر وتبار قاجار بد و بیراه بگویم که تهران را برای پایتخت انتخاب کرده اند ، تا آنهایی که می روند بالای 1800 برج می سازند توی چشم می زند ، به خودم گفتم حتما حکمتی دارد که فاصله و خندق بین ما خوش نشین ها با همشهرهای بالا دستیمان با آلودگی پر شده تا هر کس سرش به کار خودش گرم باشد . ریه هایمان دود بخورد بهتر تا مغزمان دود بکشد .
۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه
ديوي که فراموشي آن را بيدار مي کند
9 دی 1382 چهار روز پس از زلزله بم یادداشتی نوشتم که در روزنامه جام جم چاپ شد که می توانید اینجا بخوانید :
فراموشي بزرگترين نعمت است ؛ لااقل وقتي پديده اي مثل مرگ عزيزان وجود دارد. اصلا فراموشي مايه حيات است.
مرگ هرچند هولناک باشد ، فقط خاطره اي موهوم در حافظه مي ماند؛ تنها يک تصوير که بخشهايي از آن هم با برداشت ها کامل مي شود. زلزله هاي وحشتناک که يک ملت را به اوج هيجان حسي مي رساند و همه را در لحظه ها و روزهاي اول در کنار هم قرار مي دهد هم بتدريج به يک تصوير تبديل مي شود. بم مثل رودبار، بوئين زهرا و طبس خاطره خواهد شد. اين مساله قابل انکار نيست اما اين فراموشي که از آغاز هفته ديگر دامن همه را مي گيرد ، فراموشي وحشتناکي است ؛ فراموشي اي که در عمق آن فجايع بعدي خفته است و سالها بعد آهسته سر بيرون کرده و چون ديو برمي خيزد و طلسم هيچ زن کرماني اي هم نمي تواند آن را دوباره خواب کند. ديو آسيبهاي اجتماعي هميشه بعد از وقايع طبيعي ناديده گرفته مي شود و از آنجا که در هيچ جا آماري وجود ندارد، آماري هم از آسيب ديدگان اجتماعي که در معرض تهديد هستند نيز وجود نخواهد داشت . آمار کشته شدگان متفاوت و متناقض است ، شايد تعدادي پيدا نشوند ، اما بي شک تعداد زندگان معلوم است ، چون زنده اند و قابل شمارش. حتما کودکان بي سرپرست باقيمانده از زلزله بم را در ماههاي آينده در خيابان شهرهاي بزرگمان خواهيم ديد، کودکاني که چهره شان از زلزله لرزيده است ؛ اما کسي آنها را به جا نمي آورد. حتما زنان بي سرپرست شده زلزله بم را ماههاي آينده در خيابان هاي شهر خودتان خواهيم ديد اما فراموشي مزمن مجال آن را نمي دهد که آنها را به خاطر بياوريم . کودکان و زنان بي سرپرست ، جوانان که در آن شهر با هزار بدبختي شغلي دست و پا کرده بودند و امروز شغلي ندارند. زناني که در آستانه تهديد بوده اند که امروز به خاطر از هم پاشيدگي خانواده در دامن خطر قرار گرفته اند. دختران و پسراني که عمق فاجعه و بوي مرگ پيچيده در شهر آنان را مجاب به فرار از شهر مي کند و آناني که مي مانند شرايط اقليمي ، رواني ، گرايش به موادمخدر را در روحشان زمزمه مي کند، مرداني که دچار معلوليت شده اند و چشمان نگران خانواده از ماههاي آينده به دستان خالي آنهاست ، مهاجرت و...بلاي بلاياي طبيعي اين است که مسوولان و هموطنان ، مردگان را فراموش نمي کنند اما زندگان به فراموشي سپرده مي شوند. هرچند به نظر برسد تعداد آسيب ديدگان اجتماعي اين فاجعه کم باشد ، اما نبايد فراموش شوند. ناديده گرفتن آسيب ديده اجتماعي امروز در دهه آينده خود را نشان مي دهد، قطعا فراموش کردن مهاجران جنگ تحميلي و فرآيند آسيبهاي اجتماعي آن را امروز مي بينيم ! خانه ها احتمالا تا 10سال ديگر ساخته خواهد شد ، اما روح آدمي دير ترميم مي شود، بهتر است با برنامه ريزي اصولي و تدوين سياست آماري دقيق ، ديو آسيبهاي اجتماعي بعد از بلاياي طبيعي را بيدار نکنيم.
۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه
رادی ودرد معاصربودن
دوستم رضا رستمی دبیرگروه فرهنگی روزنامه جام جم ازمن خواست تا به بهانه اجرای هاملت با سالاد فصل یادداشتی را برای آثار زنده یاد اکبررادی بنویسم . اما این یادداشت چاپ نشده وقرارشد تا درسالمرگ رادی بزرگ چاپ شود ، اما حالا به بهانه اجرای دوستم محمد یعقوبی ازنمایش" ازپشت شیشه ها " که استاد بیضایی درباره آن صحبت کرده است ،این یادداشت را اینجا می گذارم تا بخوانید . ارادت من به رادی بیش ازاین سیاهه است . وبزرگی او آنقدرهست که ما با نام بردن ازاو شاید روزی به چشم بیاییم .
ازسرزمین باران می آمد رادی وشاید برای این بود که می خواست ناهمواری های سنت وپستی های تجدد را به دست آب داده وآنی را تصویر کند که هست وآنی را ترسیم کند که باید باشد . درزمانه رادی معاصربودن سخت ترین کار بود و او درد معاصربودن داشت . زمانی که به عنوان نویسنده به جهان دیدی تازه گشود، دوران " افول " بود وازآن جایی که اوزمان خود را می شناخت شاید مخالف خان دیگران بود وافول را می دید نه آنچه درکرناها نواخته می شد که" صعود درکیسه زمانه ماست" . رادی رادمردی کرد ومعاصرباقی ماند وشاید به این خاطر اکبربودن برازنده اش بود وهست وخواهد بود .
افول
زمانه ایی که زنده یاد رادی نوشتن را آغازکرد زمانه تهمت وافترا بود وشعارهرکه با مانیست نمی فهمد وهرکه بیرق ما را بردوش نگرفته روشنفکرنیست ، ورد زبان ها بود . چپ ها ( با همه انشعاب های عجیب وغریب ازمسلح تا تئوریک ) تمام بسترروشنفکری را گرفته بودند وهرکس که چون آنها نمی اندیشید ونقد آنها را می گفت دشمن مردم می شد ( چرا که عارضه عرصه سیاسی این است که هرکه مخالف من است دشمن مردم است ) این جریان ازسویی وازسویی دیگر کسانی راست بودند وبه دربارو دفتر فرح پهلوی تکیه داده بودند که ایران به دروازه تمدن رسیده وسالنامه شاهنشاهی 2500 ساله را نشان می دادند و...
اگر چه راههای رسیدن این دوجریان به مقصود متفاوت بود ، اما مقصدشان یکی بود ، آنچه می خواستند این بود که ایران را ازطریق مارکسیسم یا ازطریق لیبرالیسم آنی کنند که خوابش را دیده بودند. البته ریشه این جریان برمی گشت به اوایل عهد ناصری وبعد ازآن مشروطه که روشنفکرانی اندیشیدند که باید دیگر خود نبا شیم، برای بلند شد ازدوران فترت باید فلک را سقف بشکافیم وطرحی نو دراندازیم . این ایده تا آن جا که می خواست ایران را بسازد بد نبود اما مسیرش ازآنجا می گذشت که باید هرچه ازتاریخ وسنت مانده به دور ریخت وبا الگوی فرنگی ها خود را ساخت . این بلوای غریب وطبل بد آوازِ تغییر، گوش بسیاری را کر کرده بود وحرکت این تن بی سر مجال ایستادن واندیشه کردن نمی داد . اما رادی ایستاد چون اندکی ازهمفکرانش وبیرقی را خود به شانه گرفتند که بازگشت به خویشتن نام داشت . بازشناسی خود وگذار ازسنت به تجدد ازراههای خودی . آن هم درکنه واقعیت نه آن بازیها واداهایی که دیگران درمی آوردند .
رادی پشت آن دیوار آهنین که دستگاه غریب تهمت واتهام را داشت آن ضحاک دیکتاتور شوروی کمونیست را می دید وگوشش به هیاهوهای سا ختگی احزابی ازتوده گرفته تا انشعاب های گوناگونش نداشت وخفقان مرگبار پشت آن دیوارآهنین برایش شفاف بود و آن را می دید . اگرچه به برابری انسان، اعتقادی عمیق داشت . ازسوی دیگر هیچ گوشش بدهکاریاوه های آن سوی میدان هم نبود که آزادی را اسیر آزادی کرده بودند وپشت آن زرق وبرق جامعه بازوجهان آزاد ، رشته ی بندها را یافته بود . جنگ ویتنام چون جنگ افغانستان برای او درد ناک بود ووابسته اردوگاهی نبود که چشمهایش را ببند وانسان کشی را نبیند ومتهم نکند .
معاصر بود ن بسیار درزمانه رادی سخت بود چرا که اگردراین دو اردوگاه نبودی تحجرتورا به غارخود می برد وبازهم معاصرنبودی . تحجراگرچه ظاهری به گمان سخت دارد اما دردلش چشمه هایی می جوشد که زمانه خود را درنیابی. دل می دهی به آن چشمه ها وچشمت به جهان بسته می شود . وچه بسیار بودند کسانی که چشمشان را این چشمه ها گرفته وسحرشان کرده بود . رادی چشمه ها را دیده بود اما می دانست که این چشمه ها اگرچه رویین تن می کنند اما چشم ها ی اسفندیارباقی است واین می شود پایان آرزوی جهانداری .
رادی همچنان که غارها با چشمه های آب حیات تحجر را دید ، دل به آنان خوش نکرد که برای اجرای عدالت ، ناعادلانه گردن می زدند . شهرفرنگ با شب های روشنش نیز دل اورا نبرد که غلامان سیاه باید آن را به دوش بکشند . پس راه رادی چه بود ، رادی خود ایرانی اش را می دید که اگر2500 سال پیش جهان را فتح کرده ، امروز(دهه 40 )زیرسایه استعمار ابرقدرتها مانده است . پس او واقعیت ایرانی را می دید ، واقعیتی که تلخ یا شیرین نیست ، آنچه هست وباید تغییرکند . این کاربسیار سخت بود . واقعیت زمان خود را دیدن، لمس کردن وفریاد زدن ومعاصرماندن بسیارسخت است . این که برای همه این دسته ها که گفتیم ، بگویی که آن چه می گویند خطاست ورادی این خطر را کرد که بگوید خطا می گویند .او در5 دی 1386 که زنده یاد شد درآخرین نامه ای که برای تولد دوستش بهرام بیضایی نوشت هنوزمعاصربود.
صبح نمناک
وجه دیگری که می توانم درباره رادی بگویم آن غم انسانی اوست که درآثارش موج می زند . او برای انسانی که اسیرساحت جدید شده است دلش سخت می گیرد وبه همین خاطرغمگنانه آن را روایت می کند . نمونه بارز آن آمیزقلمدون است . بگذریم ازآن که دراین اثر او دهه شصت شمسی وتمام آن چه ما نداشتیم را به خوبی نشان می دهد ،اما ازآن مهمترانسان معاصررا تصویرمی کند که دردایره حقارت گیرافتاده است . اوبا ظرافت به ما دامی را نشان می دهد که درآن گیرکرده ایم درحالی که احساس زندگی می کنیم .
او غم انسانی را دربسیاری ازآثارش نشان می دهد . درمنجی درصبح نمناک . ملودی شهر بارانی، آهنگهای شکلاتی ،هاملت با سالاد فصل، شب روی سنگفرش خیس ،لبخند باشکوه آقای گیل و... . این مساله یعنی نشان دادن ازخود بیگانگی انسان مدرن بازهم صحتی است برمعاصربودن زنده یاد رادی .
هاملت با سالاد فصل
هاملت با سالاد فصل یکی از پیچیده ترین آثاررادی است که درآن شخصیت ها ازلایه های متعددی برخودارهستند وبه همین دلیل کمترکسی به سراغ هاملت با سالاد فصل می رود که ازاجرای آن سربلند بیرون بیاید . پیچیدگی هاملت با سالاد فصل به روابط انسانها برمی گردد وشناخت ازآدمهایی که رادی آنان را به تصویرکشیده است نیاز به شناخت انسان امروزی ایرانی دارد. انسانی ایرانی که ازریشه ها جدا و پرت می شود درمیان دریایی که دوراه دارد یا باید خود را واداده وغرق شود ویا به قایقی بنشیند که سکا نش به دست او نیست . شاید تناقص یا پارادُ کس درنام نمایشنامه نیزاشاره ایی به این معناست . او تردید های هاملت شکسپیر درمیان دریافت جهان واقعی ( آنچه عمو ومادرش می گویند ) ومتافیزیک ( آنچه روح می گوید ) را به خانواده ایی می کشد تا تردید های امروز ایرانیان را نشان دهد .
ارثیه ایرانی
به گمان هادی مرزبان اززنده یاد اکبررادی ارث می برد . او تنها کارگردانی است که تمام تلاشش را کرد ه تا آثار رادی را اجرا کند وهم اکنون هم هاملت با سالاد فصل را درسنگلج درحال اجرا دارد . شاید تنها ایرادی که همیشه به مرزبان وارد بوده دلبستگی بسیار او به نمایشنامه های رادی است . مرزبان آن قدر به رادی دل داده که خود را درمقام کارگردان حذف می کند و حاضرنیست حتی یک نقطه ازآثار رادی کم یا زیاد کند ومخاطب آنچه را می بیند که رادی لحظه به لحظه درنمایشنامه خلق کرده است . این کارمرزبان کاربزرگی است که خود را وقف رادی کرده وخود کارگردانش را به رخ مخاطب نمی کشد وبه همین خاطر او ازآثار رادی ارث می برد .
۱۳۸۸ خرداد ۵, سهشنبه
نه برسروش مدارا بود این سخن
این یادداشت درروزنامه کلمه وبا ملاحضات آن نوشته وچاپ شده است تیتردیگری هم می توانست داشته باشد
" داوران اصلی در راهند "
دراین روزها چهرهایی از دکترعبدالکریم سروش دیدیم که برای ما ناظران که هرنکتهایی که گفته است، خواندهایم ونگاه منتقدان به آثار او را نیزدیدهایم تا راههای بسیار رسیدن به حقیقت را بدون حب و بغض پیدا کنیم، بسیارعجیب است. چهرهایی که انگار نه برمدار مداراست و نه برسبیل تحمل. انگار باید خطی میان عبدالکریمی که سروش مدارا و تحمل دیگران میداد و سروشی که کریمی از دست میدهد و عصبانیت جای آن را میگیرد، کشید.
درنامهایی که در آن استاد نه از سر سروش که از در خروش روی به میرحسین موسوی داشت وترشرویی به محمود دولتآبادی بسیار نکته بود که دلمان لرزید. آیا مدارا فقط درکتابهاست و بر میدان واقعیت آنچه میماند خشم و خشونت است؟اگرمعتزله به حکومت برسند حکم به عزل دیگران می دهند ؟
برای ما ناظران که هم دولت آبادی و هم سروش و... را به آن دلیل که مینویسند شب چراغ میدانیم تا خطی از ترسیم پگاه داشته باشیم، عزیزند. اما آنچه از آن خروش میماند این که متفکر مسلمان حرمت نویسندهای را که پیش از او مینوشت، نگاه نداشته بود. این نکته را نمیشود انکار کرد که هرکسی که در ساحت فرهنگی برجسته میشود، محصولی است از آن چه گذشتان او بودهاند. چه له وچه علیه آن بیندیشد .
نکاتی ازآن خروش برای ما ناظران باقی میماند که ذکر مصیب آن خالی از لطف نیست.
غریب بود، استاد که به اجبارخانه در مریلند اختیارکردهاند محمود دولتآبادی را غارنشین ورونشسته دانسته بودند که از خواب برخواسته. زمانی که دکترعزیز ما درآزمایشگاه دل درگرو ترکیبات شیمیایی عناصرداشت، دولت آبادی، شاملو، بیضایی، آشوری، شایگان و... مینوشتند و برای جامعه ایران آشنا. این چهرهها گونههای جدید ادبی و ساحت متفاوت فکر و فرهنگ را وا میکاویدند و به همین دلیل شناخته شده بودند نه غارنشین.
قطعا شرایط برای اهالی قلم همیشه سخت بوده است و برای استاد سروش سختتر، اما قتلهای رنجیرهایی که رخ داد، بازازخانواده دولتآبادیها جان باختند و بهانهای شد تا کسانی دیگر که سالهای اولیه انقلاب شریک همه اتفاقات خوب و بد بودند - امروز به هیچ قیمتی حاضرنیستند مسئولیت دیروزخود را بپذیرند- رحل اقامت به ینگه دنیا بردند. اگر پایان آن ماجرا آبی برای در خانه ماندهها که مرغ عروسی و عزایند (که شما بخوانید غارنشین) چون دولتآبادی نشد، اما راهی برای هجرت اینان شد.
روشنفکران در این سالها برای چاپ حداقلی آثارخود درگیربوده و مشکل داشتهاند و شاید آنقدر از داشتن رسانه محروم بودهاند که حرفهای نویشان - به دلیل تحریم های رسانه ایی - دیربه گوش ما رسید که تو گویی ازدهانه غاری صدا میدهند .
پرسشی ازآن نامه حاصل میشد وآن اینکه آیا نگارنده بسط تجربه نبوی برصراط بودهاند که دولتآبادی را گلادیاتورخوانده و قدر و شأن او را به عنوان رماننویس ندانسته بود. اگرسروش خادم فرهنگ است ، بیشک برای ما، دولتآبادی نیز خادم فرهنگ است و هنوز کسی رمانی به گونه کلیدر ننوشته است که یگانه است این رمان.
درپایان آن نامه دکترعبدالکریم سروش آورده بود :« اما مباد ازیاد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصویر موحشی است که هیچگاه ازیاد جوانان این دیار نخواهد رفت و... » قطع به یقین اینکه دکترسروش خود را ناقد دانسته ودولت آبادی را درنده ، و این چیزی است که ما جوانان این دیار فراموش نمیکنیم .
اما در نامه تازه منتشرشده شما که با تیتر« کتمان حقیقت چرا ؟»درروزنامه اعتماد ملی چاپ شده است. ما مشتاقان را براین باورداشت که شما قرارست رازهای یک واقعیت تاریخی که راهی به حقیقت خواهد برد را با در میان خواهید گذاشت که باز هم این گونه نبود . بازهم شما به دولتآبادی کم مهری کرده بودید و او را تحریک شده توسط آقای مسجد جامعی دانسته و او را توهینکننده ، دورغگو و درشتگو میدانید. درحالی که درکنه سخنرانی دولت آبادی تنها یک پرسش بود که برای ما نیز همچنان آن پرسش باقی است .
سالهاست که اگرکسی حرف و سخنی ازانقلاب فرهنگی وشورای انقلاب و نقش شما درآن پرسیده است، شما انگشت اشاره به سوی دیگران گرفته واشارتی به پاسخ نمیکنید .
انقلاب فرهنگی اتفاقی بوده است که درآغاز انقلاب رخ داده و به واقع در هر دو نامه متاخر شما برای ما ناظران که درحال آموختنیم معلوم نمیشود که شما ازآن واقعه دفاع میکنید یا تبری میجوید . شما که همیشه برسبیل بیان حقیقت کوشیدهاید چرا این واقعیت تاریخی را باز نمیگشایید و نقش خود را برای ما روشن نمیکنید. انتظار ما ازشما که سروش کریمی دارید این است که با همان مدارا که سالهاست درسش را به ما میدهید، پرده ازاین مستور بردارید و نقش خود را بازگو کنید تا ما بیخبران آگاه و آن همچون شما با خبران آموخته ونقش خودرا بازگو کنند. براساس نامههای شما برای ما مشخص میشود که دستودلی پر از مسندات و مکتوبات دارید که میتواند، حقیقتها را روشن کند. پس چرا تعلل .
سالهاست که هنرمندان و نویسندگان از بیخبرانند و شما و شاگردانتان تنها اهالی فرهنگ هستید که صاحبخبرید، چرا خبری برای ما مشتاقان بازگو نمیکنید .
استاد دکترعبدالکریم سروش دلیل نگرانیها شما اگرچه برای ما روشن است، اما اگرشما واقعیتها _ درخصوص نقش خود _ را بگویید، ناظران وقاضیانی تاریخی و نسلهایی که حضور شما را درک کردهاند وآنان که میآیند، خطوط واقعیت را به هم وصل کرده و حقیقت را کشف میکنند. داوران اصلی در راهند.
" داوران اصلی در راهند "
دراین روزها چهرهایی از دکترعبدالکریم سروش دیدیم که برای ما ناظران که هرنکتهایی که گفته است، خواندهایم ونگاه منتقدان به آثار او را نیزدیدهایم تا راههای بسیار رسیدن به حقیقت را بدون حب و بغض پیدا کنیم، بسیارعجیب است. چهرهایی که انگار نه برمدار مداراست و نه برسبیل تحمل. انگار باید خطی میان عبدالکریمی که سروش مدارا و تحمل دیگران میداد و سروشی که کریمی از دست میدهد و عصبانیت جای آن را میگیرد، کشید.
درنامهایی که در آن استاد نه از سر سروش که از در خروش روی به میرحسین موسوی داشت وترشرویی به محمود دولتآبادی بسیار نکته بود که دلمان لرزید. آیا مدارا فقط درکتابهاست و بر میدان واقعیت آنچه میماند خشم و خشونت است؟اگرمعتزله به حکومت برسند حکم به عزل دیگران می دهند ؟
برای ما ناظران که هم دولت آبادی و هم سروش و... را به آن دلیل که مینویسند شب چراغ میدانیم تا خطی از ترسیم پگاه داشته باشیم، عزیزند. اما آنچه از آن خروش میماند این که متفکر مسلمان حرمت نویسندهای را که پیش از او مینوشت، نگاه نداشته بود. این نکته را نمیشود انکار کرد که هرکسی که در ساحت فرهنگی برجسته میشود، محصولی است از آن چه گذشتان او بودهاند. چه له وچه علیه آن بیندیشد .
نکاتی ازآن خروش برای ما ناظران باقی میماند که ذکر مصیب آن خالی از لطف نیست.
غریب بود، استاد که به اجبارخانه در مریلند اختیارکردهاند محمود دولتآبادی را غارنشین ورونشسته دانسته بودند که از خواب برخواسته. زمانی که دکترعزیز ما درآزمایشگاه دل درگرو ترکیبات شیمیایی عناصرداشت، دولت آبادی، شاملو، بیضایی، آشوری، شایگان و... مینوشتند و برای جامعه ایران آشنا. این چهرهها گونههای جدید ادبی و ساحت متفاوت فکر و فرهنگ را وا میکاویدند و به همین دلیل شناخته شده بودند نه غارنشین.
قطعا شرایط برای اهالی قلم همیشه سخت بوده است و برای استاد سروش سختتر، اما قتلهای رنجیرهایی که رخ داد، بازازخانواده دولتآبادیها جان باختند و بهانهای شد تا کسانی دیگر که سالهای اولیه انقلاب شریک همه اتفاقات خوب و بد بودند - امروز به هیچ قیمتی حاضرنیستند مسئولیت دیروزخود را بپذیرند- رحل اقامت به ینگه دنیا بردند. اگر پایان آن ماجرا آبی برای در خانه ماندهها که مرغ عروسی و عزایند (که شما بخوانید غارنشین) چون دولتآبادی نشد، اما راهی برای هجرت اینان شد.
روشنفکران در این سالها برای چاپ حداقلی آثارخود درگیربوده و مشکل داشتهاند و شاید آنقدر از داشتن رسانه محروم بودهاند که حرفهای نویشان - به دلیل تحریم های رسانه ایی - دیربه گوش ما رسید که تو گویی ازدهانه غاری صدا میدهند .
پرسشی ازآن نامه حاصل میشد وآن اینکه آیا نگارنده بسط تجربه نبوی برصراط بودهاند که دولتآبادی را گلادیاتورخوانده و قدر و شأن او را به عنوان رماننویس ندانسته بود. اگرسروش خادم فرهنگ است ، بیشک برای ما، دولتآبادی نیز خادم فرهنگ است و هنوز کسی رمانی به گونه کلیدر ننوشته است که یگانه است این رمان.
درپایان آن نامه دکترعبدالکریم سروش آورده بود :« اما مباد ازیاد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصویر موحشی است که هیچگاه ازیاد جوانان این دیار نخواهد رفت و... » قطع به یقین اینکه دکترسروش خود را ناقد دانسته ودولت آبادی را درنده ، و این چیزی است که ما جوانان این دیار فراموش نمیکنیم .
اما در نامه تازه منتشرشده شما که با تیتر« کتمان حقیقت چرا ؟»درروزنامه اعتماد ملی چاپ شده است. ما مشتاقان را براین باورداشت که شما قرارست رازهای یک واقعیت تاریخی که راهی به حقیقت خواهد برد را با در میان خواهید گذاشت که باز هم این گونه نبود . بازهم شما به دولتآبادی کم مهری کرده بودید و او را تحریک شده توسط آقای مسجد جامعی دانسته و او را توهینکننده ، دورغگو و درشتگو میدانید. درحالی که درکنه سخنرانی دولت آبادی تنها یک پرسش بود که برای ما نیز همچنان آن پرسش باقی است .
سالهاست که اگرکسی حرف و سخنی ازانقلاب فرهنگی وشورای انقلاب و نقش شما درآن پرسیده است، شما انگشت اشاره به سوی دیگران گرفته واشارتی به پاسخ نمیکنید .
انقلاب فرهنگی اتفاقی بوده است که درآغاز انقلاب رخ داده و به واقع در هر دو نامه متاخر شما برای ما ناظران که درحال آموختنیم معلوم نمیشود که شما ازآن واقعه دفاع میکنید یا تبری میجوید . شما که همیشه برسبیل بیان حقیقت کوشیدهاید چرا این واقعیت تاریخی را باز نمیگشایید و نقش خود را برای ما روشن نمیکنید. انتظار ما ازشما که سروش کریمی دارید این است که با همان مدارا که سالهاست درسش را به ما میدهید، پرده ازاین مستور بردارید و نقش خود را بازگو کنید تا ما بیخبران آگاه و آن همچون شما با خبران آموخته ونقش خودرا بازگو کنند. براساس نامههای شما برای ما مشخص میشود که دستودلی پر از مسندات و مکتوبات دارید که میتواند، حقیقتها را روشن کند. پس چرا تعلل .
سالهاست که هنرمندان و نویسندگان از بیخبرانند و شما و شاگردانتان تنها اهالی فرهنگ هستید که صاحبخبرید، چرا خبری برای ما مشتاقان بازگو نمیکنید .
استاد دکترعبدالکریم سروش دلیل نگرانیها شما اگرچه برای ما روشن است، اما اگرشما واقعیتها _ درخصوص نقش خود _ را بگویید، ناظران وقاضیانی تاریخی و نسلهایی که حضور شما را درک کردهاند وآنان که میآیند، خطوط واقعیت را به هم وصل کرده و حقیقت را کشف میکنند. داوران اصلی در راهند.
اشتراک در:
پستها (Atom)
