۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

داستانك دانه هاي زنبق

داستانك دانه هاي زنبق را بعد از يك تجربه ويك خواب ، يكساعته نوشتم كه مي خوانيد والبته مي توانيد براي شنيدن آن به شبانه كه روبروي شما است ، سربزنيد .


دانه هاي زنبق
زماني كه صورتش را درميان موهاي لخت اما مجعد زن فرو برد تا بوسه بگيرد ، عطركاج وباغستان بهاردرشاهراه هاي روحش پيچيد . درهمان لحظه كوتاه كه صورتش را ازموها جدا كرد ،اين چشمه ها بودند كه دل مي زدند تا ازلابه لاي سنگ ها بيرون بيايند و عطش اورا كه درميان موها گم شده بود، كامل كنند . تصميمش عوض شد با رِديگر سرش را به ميان موهاي او برد واين بارنه بوسيد، بلكه بوكشيد . طعم عشق گلهاي زنبق ، كوچه هاي خلوت روحش را لحظه اي نوربخشيد ، زنبق هاي نر كه با نسيم ها سرود سرداده بودند ، ذره ذره ، گرده گرده عشقشان را به بالهاي رنگين كمان پروانه ،به پاهاي اَره گون ِ زنبورها مي دادند تا به جان شيرين ترين شيرين هاي زنبق هاي مادهِ منتظر،بنشيند. و آه . لذت درفاصله، درفاصله هاست .
زماني كه صورتش را از سراو جدا كرد تا چشم هاي بسته او را ببوسد ، گفت : زنبق هاي ماده بايد درد باردارشدن ودانه ساختن را به جان ساقه ها وريشه هايشان بكشند ، فقط به خاطرآن كه درمسيرپروانه ونسيم بوده اند . شهود ِنبات بيشتراز ماست .
عطركاج وباغستان بهار، عطش چشمه هاي زلال وطعم نوراني عشق گلهاي زنبق داشتند ازموهاي زن رنگ مي باختند . مرد موهاي اورا پشت سرش گره زد وسربريده اش را ميان گلدان بزرگِ نيمه خاك شده رها كرد . دودانه زنبق را روي مردمكش گذاشت وپلكهايش را بست . درميان دندانهاي صدفش دودانه ديگرزنبق وگلدان را ازخاك پركرد . كاسه سفالي با نگاره هاي گياه را پرآب كرد ،گلدان را سيراب . خاك تشنه بود و آب را هورت كشيد وآب ازميان تنگ نظري دانه هاي خاك رد شد تا به روي پلك ها رسيد ، راهش را ازروي شيارهاي پشت پلك پيدا كرد وبه زيرآن رسيد .
مرد گلدان را برداشت وروي طاقچه گذاشت . شمايل زن ديگر كامل شده بود . سرش بروي طاقچه بود . دست هايش كاسه ناودان شده بودند تا باران را هدايت كنند . پاهايش ستونهاي آب انباررا قوت مي دادند . تنش بي سر وبي دست وپا تنديسي شده بود كه انگاراز مرمري ترين سنگ هاي جهان تراشيده بودند ، با پستانهاي مورب كه رو به آسمان كشيده شده اند وازميانشان جويباري به ظرافت‌ گلوي مرغ عشق ، راهي كشيد بود تا دايره كم عمق و پشت اين بت مرمرين ، كه لات وعزا را به ستايش درآورده بود . خطوط استخوانها ، شنزارهاي سايه روشن را مي مانست . فقط كافي بود بخشي ازاين اندام را با پارچه اي بپوشاني تا جادوي برهنگي خود را ازچراغهاي هزاران سال خاموش ،بيرون كشد .
اما مرد بطرز نامردانه اي تنديس را درجان ديوارآفتاب گيرزمستان فرو كرده بود تا زمستان ها به زن وآفتاب تكيه دهد . خوشحال بود مرد كه زن را به تمامي ازآن خود كرده است واو از نو درباران ناودان ، آب ِآب انباروآفتاب افتاده به روي ديوارِآفتاب گيرمتجلي مي شود وچشم داشت تا زنبق ها از گلدان برويند بي آن كه بداند ، دانه هاي زنبق پيش از آن كه آب را بچشند از قطره هاي شور كاسه ي اشك هاي زن ، خكشيده اند .

۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

دست خط استاد زنده یاد اکبررادی


به همت یک دوست قدیمی نمایشنامه یخ سوخته به دست استاد اکبررادی رسید . شب با استاد تماس گرفتم وگفت که دوروزدیگه بیا تا درباره نمایشنامه صحبت کنیم . خیلی خوشحال بودم . بارادی سه ساعت درباره قلبی که دراین سی سال اتفاق افتاده صحبت کردم که چطورچپ های اسلامی سعی کردن سروش ،حجاریان ، گنجی و... چه بسیارآدم دیگر را جای روشنفکر به خورد نسل من بدهند تا یاد وخاطره روشنفکران اصیلی مثل رادی ، بیضایی ، ساعدی درحوزه نمایش وبسیارنام دیگررا درحوزه های دیگر پاک کنند . فقط بخاطررعایت سن استاد بیشترصحبت نکردم . دست خطی ازسر لطف برای نمایشنامه یخ سوخته نوشته بود که بد ندیدم امروز که 5 دی مصادف با درگذشت نمایشنامه نویس بی نظیرچون اوست را روی این وبلاگ بگذارم . اما مطلب اصلی این است که کسی دیگرجای رادی را نخواهد گرفت . 5 دی روزعجیبی است . تولد بیضایی ، مرگ رادی وزلزله فجیع بم . که من برای همه این اتفاقات مطلب نوشته ام که به مروربازهم روی این وبلاگ خواهم گذاشت .

۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

اجراي بد اخلاقي سياسي درتاترشهر

بازهم يادداشتي كه درروزنامه همشهري عصربه چاپ رسيد درمورد هياهوهاي بي مورد براي تاترشهر .



5 روز كه ازآذرماه گذشت بنا به دلايل خبري يادداشتي درهمشهري عصر به چاپ رسيد كه درآن به مساله تاترشهرواتفاقات حواشي آن مي پرداخت . ازجمله اين كه حاشيه هاي خبريي كه با محوريت تاترشهر شكل گرفته است ، بيشتر رنگ وبوي بد اخلاقي سياسي به خود گرفته وشايد بهتراست بدنه دولت به جاي اعتراض به شهرداري وفشار آوردن به مترو به سراغ ساخته سازه هاي مورد نياز تاترتهران بروند .
تهران 12 ميليون نفري فقط يك مجموعه تاترشهر دارد كه تعدادي ازسالن هاي اين مجموعه نيز به طور غيراستاندارد شكل گرفته اند ازجمله سالن خورشيد كه موتورخانه مجموعه بود. هنرمندان سال ها درنوبت اجرا مي مانند و تاترشهر كه قلب تپنده تاترايران باشد با باطري اضطراري زندگي مي كند، چه مترو از كنار آن بگذرد چه نگذرد . اما مساله ديگر كه كماكان مهم است ، اينكه دردنياي امروز ديگر جلوگيري ازتخريب يك ساختمان كه سازه آن حدود 50 سال قبل ساخته شده است چندان كار دشواري نيست ، چرا كه درحال حاضر مهندسان درجهان والبته درايران آن قدر توانايي دارند كه بتواند مشكلات مجموعه تاترشهر را بدون حواشي سياسي روي پا نگهدارند . درنهايت امر نيز اگر اين مجموعه (كه به قول درست آقاي صفارهرندي وزير محترم ارشاد دغدغه مردم است ) با توانايي مهندسان ايراني مقاوم نشد ، مي توان با مشاركت نهاد هاي مسئوول ازجمله ميراث فرهنگي ، وزارت ارشاد ، مركز هنرهاي نمايشي ،(‌كه البته پيش از آقاي صفار هرندي قراربود به سازمان تاترتبديل شود اما با حضور ايشان درمقام وزير به اداره كل هنرهاي نمايشي تقليل يافته واين نكته از خاطر ما دوستان تاترپاك نخواهد شد ) وشهرداري تهران دريك كارگروه ويا كميته وبا لحاظ شرايط خاص مجموعه به يك مشاوره خارجي سپرده شده تا اين سازه كه دغدغه وهويت مردم تهران است كماكان باقي بماند وبا حركت مترو و ايضا ساخته شدن مسجد كه البته دردوره شهرداري ، دكتر محمود احمدي ن‍ژاد ( رييس جمهور محترم ) درشوراي شهر دوم به تصويب رسيد تخريب نشود .
ازآنجايي كه انقلتي باقي نماند اين را هم گفته مي شود كه تصويب ساخت مسجد درحاشيه جنوبي تاترشهر درشوراي دوم اعتراض هنرمندان را به همراه داشت كه صرفا صنفي بود وكسي مشكلي با ساخت مسجد نداشت ، اما مساله هنرمندان تاتراين بود كه چرا پاركينگ تنها مجموعه فعال وحرفه اي تاتركشور بايد تبديل به مسجد شود وچرا درخيابان وليعصر مكان يابي ديگري صورت نمي گيرد تا تغيير كاربري داده وتبديل به مسجد شود . اعتراض هنرمندان به جايي نرسيد و زمين ضلع جنوبي به مسجد تبديل خواهد شد .
اما مساله كه باري ديگر تاترشهر را به ميدان كشيده است ، اين است كه هنرمندان تاتروسينما آروزي رفتن روي صحنه تاتررا دارند (حالا بماند كه چرا اين آروز تحقق پيدا نمي كند ومثلا بزرگان تاتربه دليل كمبود هاي فراوان هردو يا سه سال فرصت پيدا مي كنند تا به صحنه بروند )وتنها خانه اميد هنرمندان ،تاترشهر است، آخرهيچ وعد ه ديگري درخصوص ساخت تاتر تحقق نيافته است، وبه همين خاطر نگران هستند كه مبادا اين خانه اميد از دست برود . اين دغدغه اصيل است وقابل احترام وبايد همه نهاد هاي درگير وارد ميدان شوند تا تاترشهر زنده بماند اما مساله اين است نه تخريب تاترشهر با مترو ومجموعه شهرداري است ونه قهرمانان نجات اين مجموعه بدنه دولت هستند كه دراين سالها مهري هم به اهالي تاترنشان نداده اند .
بدنه دولت دراين سالها به مساله ميراث فرهنگي وگردشگري توجه ويژه دارند به همين خاطر مي توانند ازآثارتاريخي كه نه فقط هويت پايتخت كه هويت يك سرزمين ويك ملت را رقم مي زند ازجمله بافت تاريخي كرمان ، دزفول و... تا مقبره درحال ويراني كوروش دفاع كنند وپيگير باشد تا هويت ما ايرانيان ازميان نرود ودرذيل اين اقدام نيزهمه نهاد تمام توان خود را صرف كنند تا تاترشهر كه ميراث معنوي اين كشوراست ، باقي بماند .
حرمت هنرمندان را نگهداريم وآنها ومكان مقدس شان را به بازي ها وبد اخلاقي هاي سياسي درآستانه انتخابات نكشانيم .

نگار خويش به اسم بيگانه

اين يادداشت واكنشي به نام گذاريي خودروي ايراني ،مينياتوراست كه به دليل معذوريت هاي مطبوعاتي با كمي اغماض ومحدوديت نوشته شد ودرهمشهري عصر به چاپ رسيد .


روز گذشته دكتر محمود احمدي نژاد رياست محترم جمهور خودروي تمام وطني ساپيا را رونمايي كردند ودرسالن اجلاس سران خط توليد اين خودرو افتتاح شد . بماند والبته به ما بي ارتباط است كه خبرگزاري فارس درخبري به نقل از رييس موسسه استاندارگفته بود كه اين خودروي وطني مجوزاستاندارنگرفته است . اما مطلب ما چيز ديگري وانتظار ما صد البته ازدولت محترم كه به اقرار خود تمام تلاشش را معطوف حفظ هويت اسلامي ايراني كرده است بايد درنامگذاري خودروي وطني دقت بيشترمي كرد . نام خودرو " مينياتور" گذاشته شده ، آن هم با اين رويكرد كه هنرسراسرظرافت وشاعرانگي ايراني به مينياتور مشهور است . قطعا غفلتي صورت گرفته است وگرنه مشاوران هنري وفرهنگي دولت مي دانند كه مينياتور
واژه اي فرانسوي است كه دراصل واژه ميني موم بوده به معني سرب سرخ ،كه در اواسط قرون سياه وسطي شكل گرفت واين واژه به همراه ناتورال مي شود طبيعت كوچك وظريف كه راه يابي آن به زبان ايرانيان هم دردوره ايي بود كه دربارهاي قاجارچوب حراج به پيكرايران وهنرايراني زده بودند ونقشه ايران حقيرمي شد وفرهنگ ايراني فقير . فرنگيان زماني به طمع استعمارراههاي آبي وخاكي ايران را درمي نورديدند وپادشاهان ايراني را به سخره مي گرفتند وخاك زرخيز ما را به توبره مي كشيدند براي هنرنگارگرايراني كه نگارهاي عاشقانه وعارف ومي كشيد وارتباطش با طبيعت درحداقل ،كه چشم سرش را به بصيرت چشم دل طاق زده بود ، به اشتباه وبلكه به اشتباهي بيشتر مينياتور ناميدند . انتخاب اين نام براي خودرويي كه قراراست نمادي ازشكوفايي دوباره ما ايرانيان باشد متاسفانه به نظر مي رسد كه اشتباه باشد ، غير از آن كه واژه فرنگي است براي محصولي كاملا وطني ايراد ديگري كه دراين است كه اين واژه دردوره ايي به ايران رسيد كه سراشيب تاريخش را طي مي كرد ومينياتور شايد يادآوردوراني باشد كه ايران دراوج نبود . البته دوستي مي گفت كه يكي از پيشنهادها براي نام اين خودرو نگار بود است كه چه شايسته مي شد اگراين بود .
حضرت حافظ مي فرمايد : من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش

نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه

۱۳۸۷ آبان ۱۴, سه‌شنبه

مات مهره سياه درخانه سفيد

بنايم نوشتن مطلب سياسي يا حتي با رويكرد سياسي نبود اما امروزانتخابات رياست جمهوري آمريكا برگزارمي شود وگمان من برعكس همه اين بود كه مك كين پيروزماجراست اين فقط يك فكر بودكه به ذهنم رسيد وسعي كردم براي اين فكر بهانه جور كنم اين بود كه اين مطلب رانوشتم همين


كشتي پرتغالي كلمب زماني كه با روياي هند به قاره سرخ رسيد ، كسي را شايد گمان نبود كه شمال قاره ناشناخته،هويت سفيد خواهد گرفت ومطلق سرخ با نيزه وكمان از پس سلاح سرپر اقليت سفيد برنخواهد آمد وازمطلق حاكميت به اقليت رانده، تبديل مي شوند .
ازسوي ديگران مردان وزنان قاره سياه بردگان توليد ثروت، ودردوره هاي متاخر،مهاجران قاره كهن بازوهاي فكري واجرايي شدند.اگرچه قاره ناشناخته سرزمين مهاجران شد، اما آنچه هويت قاره ناشناخته را رقم زد ، ساحت تفكراروپائيان سفيد مهاجربود وقاره جديد قاره سفيد شد .
هژموني سفيد هيچ گاه حاضرنشد تا به تفكري ديگري حتي اگرازدل زادگاهش (اروپا )بيرون آمد باشد تن دهد . سياهان معترض لينچ شدند . چپ هاي ماركسيست را سناتور مك كارتي حسابشان را تصفيه كرد ، چه حتي سفيد پوست رنگين فكر " كندي " نيزاز ساحت قدرت حذف شد تا كاخ سفيد فقط وفقط براي سفيد بماند . كاخي حتي يك خشت سياه درآن ننشسته است كه روي آن را سنگي سفيد نگرفته باشد .
اما امروز آمارها فاصله بين سناتوراوباما وسناتورمك كين را زياد نشان مي دهد . همه مفسران معتقدندكه سناتوربارك حسين اوباما آراي مهاجران آفريقايي – آسيايي را درصندوق خواهد داشت ، اما مساله اين است كه آيا هژموني سفيد كه تا چند دهه پيشتر سياهان را لينچ مي كردند حاضركليد هاي كاخ سفيد را به سياهان بدهند . اتفاقي كه حتي در اروپا كه بن مايه هاي تفكرآمريكايي را ساخت است نيزنداده است . هيچ گاه مهاجران قاره سبز(اروپا) نيزبه كاخ هاي رياست جمهوري راه نيافته اند . حتي اروپائيان حضور ترك هاي مسلمان سكولارشده را نپذيرفته اند مبادا كه هويتشان دچاراختلال شود .
مساله اين است هويت با تفكراست كه شكل مي گيرد ودراين آزمون بزرگ ، آيا قاره سفيد هويت خود را از دست خواهد داد . هويت كه به زندگي آمريكايي معروف شده است . زندگي آمريكايي يعني زندگي با ساحت سفيد چه خواننده پاپ باشي چه كانديداي دمكرات براي رياست جمهوري .
بارك حسين اوباما بعد از آن كه ازسد هيلاري گذشت به بحران هويتي تبديل شده است اگرچه بائيدن دركنارش است وپاول ازاو حمايت مي كند .
مهره چيني ها درارتش آمريكا دراين زمان نشان مي دهد ستاد هاي مقابل با بحران سياه وتهديد كنند هويت سفيد درحال شكل گيري است . ژنرال پئاتريس كه درجنگ عراق ساماندهي ديدگاه جمهوري خواهان را به عهده داشت اينك درراس ارتش است تا درصورتي كه سياه يك رگ مسلمان تهديدي براي هژموني سفيد بود پروژه" كندي" تكرارشود .
دركارزاي كه امروز درآمريكا رقم مي خورد يا اوباما ديگرسياهي با ساحت تفكرسياه نيست بلكه رنگين پوست سفيد انديش است يا سياهي است كه از هويت هژموني سفيد حمايت نمي كند ودرساختارقدرت نمي ماند .
مساله اين است هركشورهويت وساختارقدرت خود را حفظ مي كند .

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

دوداستان عاشقانه از كودكي

دوداستاني كه سال 80 براي كودكان بزرگ شده نوشتم را مي توانيد اينجا بخوانيد . البته اين دوداستان را فراموش كرده بودم تا اينكه امروز كه روز جهاني كودك است اين دو را به ياد آوردم . اسم داستان اول پسرك لخت وعوراست ودومي ماه ومادربزرگ .
1- پسرک لخت و عور

دریاچه رو شب تو بغلش گرفته بود.
ماه پاهای خیسشو روی نیلوفر می ذاشت ومی رفت .
از روی یکی جلدی پرید .
- پس کی می آد ؟ خودت گفتی . پس کی می آد ؟
- آروم نباشی می ره .
پسرک گفتش .
ماه که افتاد توی آب ماهی عشق نور با دوتا لپش قلوپ قلوپ
خوردش وتیزی رفت ته آب .
ماه خندید .
- قلقلکش داده ؟
- اون همیشه می خنده حتی وقتی لاغره لاغره .
ماهیهِ برای مرجان ِ گفت : خوردمش دیدی که خوردمش .
مرجان ِ در اومد که دروغه دروغه .راست می گی نشون بده .
ماهیه لباشو بست نفس نکشید .توی دلش پر نور شد .
- دیدی ؟دیدی ؟ماهیه کاسه لب طلا نقش ونگار آبی نداشت اما
یه عالمه ماه تو دلش رفت .
- یه عالمه نبود . یه خرده . ماهی سرخ یه بند انگشته تو دلش
یه ناخن ماه .
ماه رفته بود .
- کجا رفت ؟
- بذار برم نگاه کنم .
پسرک لخت عوراز زیر آب دریاچه اومد بیرون برگ نیلوفر
روی سرش . چشاشو چرخوند .
- آهان دیدی دیدمش . دختر گیس طلا دختر گیس طلا بیا بالا .
دختر گیس طلا که گیساش تا دم پاش می رسید خواست که بیاد
اما گیساش رفته بود پیش ساقه نیلوفر به حرف زدن .
وای ازروزیکه گیس آدم پر حرف باشه .
پاهای دختر گیس طلا اومد روی آب سرش نه .
- پاتو نگفتم . سرتو گفتم نگاه کنه .
- ساقه گرفتش بذار بوسش کنه میآم .
وقتی اومد گیسش که حظ کرده بود دورتنش پیچیده بود .
- آهان . کوش ؟ كجاست ؟
- ا َکه ِهی باز رفته . پیش اون دارکوبه بود .
یه دورزدن پس سرشون ماه قد به قد بید مجنون حرف می زد .
بید مجنون گفت : خیس خیسی.
ماه در آومد که گرمی تابستونه گُر می گیرم .
پسرک لخت عور تو گوش دختر گیس طلا آرومکی پچ پچ کرد.
- آروم حرف بزنی . مادر بزرگم گفته اگه گپتون رو بفهمه
توکاسه لب طلا نقش نگار آبی تون در نمی یاد کو ...تابازم
یه ماه دیگه شب چارده که چاق چاق شه .
- هیچ کم وکسر نکردی حواس پرتی نکردی که مادر برزگ
حرفش دوبشه .
- هیچ کم وکسر .حرفش این بود. یه کاسه لب طلا با نقش نگار آبی زیر برگ نیلوفر
دست می گیری ، همینکه ماه رفت توکاسه دوتایی سر بکشید، اونوقت لبتون می سوزه دلتون نور
می گیره . بعد عینهو آینه صاف می شه . بازیگوشی نکنید ، حرفم آروم بزنید .
بید مجنون دستشو برد تو گردن ماه سرشو برد دم گوشش :
اون دوتا بچه رودیدی زیر نیلوفر .
- آره خوب .
- نکنه نری تو کاسشون دلشون کباب بشه .
ماه ریز خندید : نگاهشون رو دوست دارم . نیگاه چه شیطونند دلم
نمیاد الان برم .
ماه بید مجنون رو ول کرد. باز یه دوری زد یه نگاه به ماهی کرد که ماهیها دورش جمع شدن .
- چقدر دورمی زنه . سرم داره گیج میره .
- بریم تو آب خودش میاد .
- کاسه کجاست ؟
- تو دستمه .
- بده من کاسه روبگیرم .
- اینطوری که نمیشه ، یه دستت باید دست منو بگیره یه دستت به کاسه باشه .
- خیلی خوب . نیگاه نیگاه ماهیه رو .
آخه ماهیه هی دهنشو می بست دلش پر نور می شد هی باز
می کرد تاریک می شد .
- خسته شدم گیسام نم کشیده سنگین شده خوابم میاد .
- َبهَه آدم میاد باید تا خود صبح بیدار باشه .
خودش خمیازه کشید. دختر گیس طلا سرشو گذاشت رو شونه پسرک لخت عوروگفت: به خدا تا خود صبح بیدارم فقط سرم سنگین شده .
پسرک هم سرش رو گذاشت روشونه اون وگفت :راست می گی سر من هم سنگین شده .
دوتایی یواش یواش رفتن تو خواب هم . خواب فرداشون رو دیدن با یه دل ماه مث آینه .
ماه آرومکی سرک کشید. قد به قد رفت تو کاسه خودشو جا کرد. دختر گیس طلا یه تکونی خورد .
پسرک لخت عور یه تکونی خورد . کاسه لب طلا با نقش نگار آبی هم یه تکونی خورد . ماه هم که قد به قد کاسه بود یه تکونی خورد و کج شد. ماهی ها هم تا چششون به کاسه خورد جلدی پرید ن لب به لب
کاسه شدن هرچی که ماه تو کاسه بود با دو تا لپاشون قلوپ قلوپ سر کشیدن . تا اینکه ماه توکاسه تموم شد .
مادر بزرگ گفته بود نخوابیدها .
فردا شب بچه ها پکر وخرد و خمیر نشسته بودن زیر بید. ماه تو آسمون نبود .
ماهیها دورهم لباشون رو که می بستن ماه می شدند لباشون رو که باز می کردند تو دل بچه ها" آه" می شدند .

2- ماه ومادربزرگ

ماه از نردبان سر خورد وخودش را میان حوض انداخت
- عجب تابستان گرمی .
ماهی ها ی سرخ کوچک زمزمه کردند وخندیدند . پسرک هنوز پاهایش در آب بود خیره به شمعدانی روبرو .
- این همان خانه است .
دق الباب کرد . ماهی ها پراکندند وتن بلورین ماه مواج شد . پسرک در گشود . پیرمرد نشت ودستان کودک را گرفت .
- دفتر خاطرات من در خانه گمشده است .
پسرک در را نیمه باز گذاشت ودوید .
- مادر بزرگ . مادر بزرگ .
مادر بزرگ چرخید وفانوس را برداشت وبا خود گفت : آمد، می دانستم .
پسرک ِملتهب دست مادر بزرگ را گرفت ودر زیر زمین میان نور فانوس گم شدند .
- مادر بزرگ دفتر خاطراتش ؟
- باید بگردیم اوحالش خوب نیست .
پیرمرد آخرین سیگارش را افروخت وبه دیوار کاه گلی کوچه باغ تب دار تکیه داد ونشست .
- ماه .
ماه خودش را به آسمان رساند. گیسوانش را به یک شانه انداخت .ماهی کوچک سرخی از میان موهایش جست وخود را میان حوض انداخت . ماه خندید .ماهیهاخندیدند. پیرمرد خندید .پیرمردخسته بود .
- لباسهایم خیس است .
باد عاشق ماه را در آغوش کشید هر دو خندیدند ، ماهیها، پیرمرد .
پیرمرد خسته بود وچشمانش از چشمانه تب آلود کوچه باغ هم سنگین تر بود .
- دفتر خاطراتم ...
- مادر بزرگ .دفتر خاطراتش در کف آسمان اطاق و سقف زمین نیست .من خسته شدم.
مادر بزرگ مبهوت عکسهای نابود شده بود .
- مادر بزرگ ...
- آن طرف پرواز کن آن طرف . طرف نیلوفرهای مشانه در دریاچه او هرچیزی باید بروید.
مادر بزرگ گنبد ذهنش را دور زد . دستهایش جایی را نمی دیدند . پیرمرد خسته بود سیگارش نیمه خاکستر شده بود . سایه کودکی اش را بر دیوار دید وماه وماهی ها وحوض را ، سایه کودکیش لرزید . باد آغوش ماه را رها کرد . پیرمرد خندید .ماهی ها خندیدند .
- خواب هفت سالگی ام این بود که در چند سالگی خواب هفت سالگی ام را خواهم دید.
پسرک می دوید ومی خندید .
- من خواب هفت سالگی ام .من خوب هفت سالگی ام ...
پسرک می خندید و می پرید ازروي نیلوفرها ،باغها ،درختها ، کوچه ها . مادر بزرگ عینکش را بالا زد .
- حواسم را پرت می کنی . نمی گذاری در یاچه صندوق خاطراتم را بگردم . شاید مثل قایق ماهیگیری که در دریاچه گم شده بود پیدایش کنم .
پیرمرد خسته بود . خوابش برد . چشمانش را بست . پسرک گریست .
- مادر بزرگ هیج جا را نمی بینم.
- برو بیدارش کن .
پسرک از حیاط دوید . ماهیها از این سوی حوض پابه پا تا آن سوی حوض دویدند .
- آقا . مادر بزرگ گفته چشمانتان را نبندید .
پسرک از حیاط دوید ماهی ها از این سوی حوض پابه پا تا آن سوی حوض دویدند.
پیرمرد خسته بود .مادر بزرگ خندید .
- من کودکی ام را اینجا قایم کرده بودم . هنوز هست عین کودکی ام .
- مادر بزرگ من هم ببینم .
مادر بزرگ همه کودکی اش را به او نشان داد.
- این جای کیست که سفید شده .
- باید پیدایش کنیم .
پیرمرد چیزی از سیگارش نمانده بود . ماه خوابیده بود ماهی ها هم . پیرمرد سیگار از دستش افتاد . مادر بزرگ چرخید .
- بیا. به او بگو این دفتر خاطراتش .
- آقا دفتر خاطراتتان .
از چشمان پیرمرد آسمان می گذشت و ماه و ماهی ها . پیرمرد چشمانش بازبود امامرده بود .

۱۳۸۷ مهر ۱۶, سه‌شنبه

مینیمال به چه درد می خورد


بعد ازچاپ كتاب "اپرای قورباغه های مرداب خوار" جواد سعيدي پورنويسنده كتاب ازمن خواست تا برايش نقدي بنويسم تا درنشريه اي به چاپ برسد . نمي دانم به سرآن نشريه چه آمد اما بد نديدم شما هم اين نقد را ببينيد .


پرسشی اساسی مرا به خود مشغول کرده بود ، آیا یک داستان خیلی خیلی کوتاه- اگر ترجمه خوبی برای مینیمال باشد - ، می تواند دردها ، رنجها ، دغدغه ها وبه قول اصحاب فکر، مسایل ابدی وازلی را طرح کند . اصلا چگونه می شود دربستری محدود درحد یکی دوخط یا نهایتا یکی دوپاراگراف ، موقعیت انسان امروز را چلاند وبعد به خوردش داد . شاید شما از طرفداران پروپا قرص مینیمالیست باشید وازجواب های دم دستی تا جواب های بنیادی وعمیق درچنته داشته ومثل پوتک به مغز من بکوبانید که :" مخاطب امروزحوصله روده درازی مولف را ندارد ونویسنده باید زود حرفش را بزند وبرود پی کارش " ، " در روزگار مرگ مولف هنوزطرف ( که احتمالا مقصود من و... باشیم ) درخیال خود به دنبال دردهای ازلی وابدی است " . " این بابا کجاست ، دنیا دنیای نانوتکنولوژی است ، همه چیز کپسوله شده . امروزعلم دنیای مارا می سازد وحتی فلسفه با آن همه عظمت پیرو علم شده است و... " شاید آدم خوش انصافی پیدا شود وهمه این گزاره ها را تلفیق کند وبه آن بیفزاید " انسان خلاصه شده امروز که تولید می کند تا مصرف کند وباز مصرف می کند که بتواند تولید کند به همین سادگی دریک پاراگراف خلاصه می شود واگر تو ( یعنی من ) انسان امروز را نمی شناسی ، مشکل توست " .
شاید به نظر برسد ، این پاسخ ها درست مثل ضربه های " محمد علی کلی" به یک بچه دوساله است که اتفاقا آن بچه ، اندازه دستکشهای آن مرد غول پیکرهم نیست . با همه این اوصاف بازهم فکر می کردم ، مینیمالیسم به عنوان یک گونه ادبی، باید به یکی ازعناصر هنروادبیات، یعنی سرگرمی، پاسخ دهد نه بیشتر. بعضی وقتها هم خودم را توجیه می کردم که درشبکه متصل ومجازی ( سایبر) مخاطب با مینیمال لحظه ای سرگرم می شود . قبول داشته ودارم که دیگر دوران آسیابهای بادی هم گذشته است تا سروانتسی پیدا شود که دون کیشوت خود را به سراغ آنها بفرستد واگرکسی امروز دون کیشوت را بنویسد ( بدون تاویل های نو ) خود، یک دون کیشوت است . بازقبول دارم که درحوصله نسل ما نیست تا جنگ وصلح را بخواند ، یا دوجلد بینوایان ، حالا هرچقدرتولستوی وهوگو بزرگ باشند . به عنوان کسی که تئاتر، دغدغه ای اصلی من است ، معتقدم که به ندرت نمایشهایی 8 ساعته اجرا می شود که مخاطب تا آخر آن بنشیند ، خیلی کم وحتی انگشت شمار دریک قرن این اتفاق رخ می دهد . اما واقعا چگونه می شود راسکول نیکف را دریک سطر خلاصه کرد . اصلا خوزه آرکادیو بئوندیا را چه می خواهید بکنید . وقتی بخواهید این آدم را تعریف کنید حداقل دوصحفه باید داستانش را بگویید بدون پرداختن به لایه های درونی شخصیت ، موقعیت های جغرافیایش و... .
نکته دیگری که به ذهنم فشارمی آورد تا جواب ، ضربه کاری ِ شما باشد، این است که انسان امروز اتفاقا تک ساحتی نیست وموجود عجیبی شده . شاید برای انسان دوره ارسطو که درفن شعر، نوشتن ادبی را به تراژدی وکمدی تقسیم کرد،آدمها یا مثل نوشته های سوفوکل بودن یا آریستوفان ، یا کمدی بودند یا تراژدی . موقعیت های انسانی نیز به همین دوموقعیت تقلیل می یافتند . اما انسان امروز ساحتی دوگانه دارد ، یعنی موقعیت هایش هم تراژیک است وهم کمدی . آدمهای کامو ، کافکا ، هدایت ، یونسکو ، بکت ، دورنمات، سارتر و... دریک موقعیت گروتسک قراردارند ، این موقعیت عجیب پیچیده را چگونه می شود دریک سطر یا دوپاراگراف بیان کرد . شاید اصلا مینیمالیسم خودش یک موقعیت گروتسک است .
من از آن دست آدمها هستم که هنوزمعتقدند محتوا ، درون مایه یا هرچه می خواهید اسمش را بگذارید ازدایره خارج نشده است وحتی اگر فرمالیست ها، ( درحاد ترین شکل وبدترین شکل فهمیدن ) رای به حذف محتوا داده باشند ، باز یک محتوا را طرح کرده اند ، به این معنا که گزاره " حذف محتوا " خود یک محتوا ست .
روده درازی کردم وازاصل آن چیزی که به من سپرده شده خارج شدم ، هرچند که هنوزمسایلی برای من خیلی مهم است ، مثلا آیا شرایط همه آدم های کره خاکی یکی است . من که درتهران ، هنوز عاشق چای خوردن دراستکان کمر باریک لب طلایی هستم ودرحین رانندگی هرموسیقی ازتارحسین علیزاده گرفته تا ... را گوش می کنم وظهرم همان سرعت را دارد که صبحم وآن هم مطابق است با بعدازظهرم ، با آن بنده خدایی که نمی شناسمش درآمریکای شمالی که دریک شرکت چند ملیتی نفتی ویا بیمه کارمی کند وبرای رسیدن به محل کارش ساعت 4 از خانه اش درحومه شهر راه می افتد وبعد مثلا با مترو سرسام آور نیوریوک به برج های دوقلوی تجارت جهانی می رسد وبعد اسامه بن لادن منفجرش می کند ، میراث دارِ یک جهانیم ؟ شاید جواب شما آری باشد ، نمی دانم .
بگذریم ، درنمایشگاه کتاب، سربه غرفه کاروان زدم . کتاب کوچکی که روی جلدش نوشته شده بود،" اپرای قورباغه های مرداب خوار" داستانهای خیلی خیلی کوتاه . البته روی جلدش یک قورباغه از سنت بودایی بود که انگار داشت همین اپرای قورباغه ای را می خواند . دست بردم تا برای سرگرمی، این کتاب را بخوانم . می خواستم خودم را قانع کنم که این کتاب هم از آن دست کتابهایی است که خلاصه می شود با آن سرگرم شد . البته یکی از اعضای غرفه گفت :" کتاب خوب فروخته است" واین من را قانع تر کرد . ازنمایشگاه آمدم . کتاب را روی میز گذاشتم و سعی می کردم به خود القا کنم که هیچ علاقه ای به این کتاب ندارم . حالا شاید قبل از خواب یک ورقی زدم تا خوابم ببرد . اما نشد . بعد از خواندن چند صحفه روزنامه وهفته نامه ونامه های دیگروشنیدن چند خبرو... خلاصه آدم به صرافت می افتد . بازکردم ، خدای من این همه داستان فقط در126 برگ آن هم با این اندازه . یک داستان یک سطری به نام " شما دست بزنید" خودش را به من نشان داد . " مرد به پنج نفر مرد کوری که توی اتاق نشسته بودند ، گفت : " من دارم می رقصم . شما دست بزنید . " خندیدم اما به عمق ماجرای تراژیکش . چند بار همین یک سطر را خواندم . هربار خنده ام تلخ ترمی شد. کتاب را بستم وداستان خیلی خیلی کوتاه پشت جلد نظرم را جلب کرد . داستانی که درکتاب به اسم دلقک است . " گفت :" مسخره بازی دربیاری وکسی را بخندانی پدرت را درمی آورم . مثل بقیه می روی بالای چهارپایه ومنتظر می شوی طناب را بیندازند دور گردنت . " این بار برای این دلقک بغض کردم که یواش یواش خودش را به یک خنده تبدیل کرده بود . با خودم فکر کردم ، می شود برای آن مرد نابینا که احتمالا در یک آسایشگاه برای دوستان نابینای دیگرش می رقصد ، خیلی چیزنوشت . چطور نویسنده همه چیز را صیقل زده وبسنده کرده است تا یک لحظه وفقط یک لحظه را برای ما بگوید . راغب شدم وشروع کردم از اول کتاب را خواندن . همه قصه ها را یکی دوساعته خواندم ، بعضی ها را هم چند بار . مثلا این یک سطر را خودتان قضاوت کنید که اسمش هست ، " راه رفتن " ." گاهی ، وقتی که یادم می رود یک درختم ، شاید چند قدم هم راه رفتم . " خب این می تواند یک هایکو هم باشد چون عنصر جان پنداری درآن به وضوح وجود دارد . شاید هم شروع خوب یک شعر. اما این حق مولف است که بگوید اثرش چیست . او تشخیص داده یک داستان خیلی خیلی کوتاه است . من به عنوان یک مخاطب درمقابل این داستان یک سطری فقط سکوت کردم . واصلا اگر راستش را بخواهید تا همین امروز که دارم درمورد کتاب می نویسم درذهنم باقی مانده . داستانهای یک ، دو وچند پاراگرافی هم هستند که جذابند و اگر مجموعه را بخوانید شاید شما هم تایید کنید .
اگرجدی تر بخواهم درمورد کتاب قضاوت کنم باید این نکته را نیز اضافه کنم که نویسنده از دام بسیار دوست داشتنی برای هرنویسنده ، یعنی زبان، پریده است . زبان همه قصه ها تقریبا یکسان ، ساده ، سرد وبدون قضاوت درباره شخصیت هاست . نویسنده فقط به موقعیت های داستانی پرداخته است ، فقط . اگر اهل نوشتن باشید قطعا تصدیق می کنید که رسیدن به سادگی درزبان ، کار دشواری است واگر آن زبان ساده، شخصی نیز باشد . می دانید بدبختی درسرزمین ما چیست ؟ آنقدر نویسنده دارد که شما قطعا دردوره های مختلف نوشتن شیفته یکی می شوید وبه یکباره می بینید هرچه نوشته اید ، مثل آثار فلان نویسنده یا شاعر شده است . این اتفاق ناخود آگاه می افتد . ازسوی دیگرگستردگی زبان فارسی دردوره های مختلف آدم را سحر می کند . قطعا نویسنده ای که توانسته این موقعیت ها را بنویسد ، آثار دیگران را خوانده ، بعضی ها را حتما خیلی دوست دارد، اما از همه این فرازها گذشته است . ابتکاراتی هم درکتاب هست ، اسم داستان ها اثر را کامل می کند . البته شاید فکر کنید که این مساله می تواند نقطه ضعف باشد ولی دراین جا بسیار جواب داده است . وقتی شما یک داستان یک سطری را که " حتما این دوتا درخت هم زن وشوهر هستند ... گه " می خوانید ،اسم طلاق در خاطرتان می ماند .
خارج از نکات ادبی موقعیت های است که برای اکثریت جامعه مردان ایران حس جالبی را تداعی می کند . به داستانهایی اشاره می کنم که درمورد سربازهاست . هم موقعیت های انسانی دارد وهم تداعی کننده زمانی خاص است البته برای هرفرد .
بعضی از داستانها هم بود که حسی را دچارغلیان نمی کرد وخب انتظار بی خود است که همه داستانهای یک کتاب خوب باشد .
بهرتقدیر، این را باید اضافه کنم که بعد ازخواندن " اپرای قورباغه های مرداب خوار " من هم مثل خیلی از شما که مینمال را دوست دارید ، به این نتیجه رسیدم که شاید دریک سطر هم انسان امروز جا بگیرد . شاید مینمالیسم گروتسک ماست . دردنیای پیچیده امروزبا ساحتهای چند گانه وتمام آرا وافکار که انسان را هرروز به کلافی سردرگم تبدیل می کند ، باید خلاصه نگاه کرد . راستی ، دورغ چرا ؟ نمی توانم این را نگویم ، جواد سعید پور ازدوستان قدیمی من است .