ایسنا : پيكر امير قويدل كارگردان سينما ساعاتي قبل از ساختمان شماره دو خانه سينما تشييع و براي خاكسپاري به قطعه هنرمندان بهشتزهرا (س) منتقل شد.
محمدمهدي عسگرپور مديرعامل خانه سينما در مراسم تشييع اين سينماگر فقيد، او را مرد بسيار بزرگي در سينماي ايران خواند و گفت: امير قويدل صاحب سبك مشخصي بود و حتي بعضي وقتها با دوستان كه صحبت ميكرديم و ميخواستيم مثال بزنيم، ميگفتيم اين فيلم مثل كارهاي قويدل است.
وي ادامه داد: او كارهاي بزرگي را به سينماي ايران اهدا كرد و فكر ميكنم اثرات خوبي از خود به جاي گذاشته است كه باعث ميشود روح ايشان پرواز بزرگي را داشته باشد.
عسگرپور با اشاره به سابقه همكارياش در پروژه «شب چراغ» يادآور شد: او مسلط به تجزيه و تحليل بود و اميدوارم بتوانيم در سينماي ايران جاي ايشان را پر كنيم. متأسفانه امسال افراد بزرگي را در سينما از دست داديم. افرادي مانند سيفالله داد و قويدل كه رفتنشان بسيار غمانگيز است.
بهزاد فراهاني به عنوان ديگر سخنران اين مراسم با بيان اينكه امير قويدل با دريايي از آرزو از ميان ما رفت اظهار داشت: او معتقد بود هنوز فيلم خوبش را نساخته است. اينكه ما جماعت اهل هنر به هنگام نميميريم مسأله بزرگي است و علت آن چيست كه جامعه هنري عرصه را زود ترك ميكنند.
اين بازيگر ادامه داد: به خاطر حرفهي ما و جذابيتش مردم به ما و تبارمان جلب ميشوند و نگاه سياست به ما بيشتر جلب ميشود و متأسفانه شرايط حرفه و كار ما شايسته نيست و آنقدر كه سياست در كار ما دخالت ميكند ما در كار سياست دخالت نميكنيم.
وي افزود: چون نميتوانيم در مقابل مردم جز لبخند كار ديگري بكنيم، مشكلات را در درون خود ميريزيم و زود از دنيا ميرويم. متأسفانه هنوز نتوانستيم كارمان را به عنوان يك شغل بقبولانيم و اين جاي تأسف دارد و اينها باعث ميشود، تلخكامي وجود انسان را دربر گيرد و همين ميشود كه هنرمندان زود از دست ميروند.
فراهاني با بيان اينكه قويدل شناخت بسيار خوبي از ادبيات غني كشورمان داشت،تصريح كرد: او كلام خود را ميشناخت و ضرباهنگ جمله را درك ميكرد و براي انتقال مفاهيم به بازيگر لكنتي نداشت. قويدل در قلب مردم زندگي ميكرد و رابطهاش با هنرمند در يك سطح بود و بالا و پايين نداشت.
سيداحمد ميرعلايي مديرعامل بنياد سينمايي فارابي به نمايندگي از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در سخناني به عيادت از امير قويدل در بيمارستان اشاره كرد و اظهار داشت: فيلم «ترن» از ساختههاي ايشان از كارهايي است كه روي من تأثير زيادي داشته است و وقتي ايشان را در روي تخت بيمارستان ديدم از اينكه خالق «ترن» اينگونه بيمار است، بسيار متأسف شدم.
وي افزود: او به من گفت اميدوارم روزي بيرون بيايم و فيلم دلم را بسازم. چه خوش به آن آدمهايي كه با آرزوهاي خوش از دنيا ميروند و چه زيباست آدم با نيت خوب دنيا را ترك كند.
ميرعلايي خطاب به قويدل گفت: اگر شما نتوانستيد فيلم دلتان را بسازيد، امروز جامعه هنري فيلم شما را در دلشان ساختند. درواقع فيلمي كه شما قصد داشتتيد، با دلتان آن را بسازيد.
فرهاد توحيدي رييس كانون فيلمنامهنويسان خانه سينما هم با بيان اينكه در طول اين 30 سال همهچيز را به بعد و قبل از انقلاب تقسيم كرده و فاصلهاي ميان اين زمان به وجود آوردهايم تصريح كرد: قويدل پل سينماي ايران بود و سنتهاي سينماي ايران را از قبل 57 به بعد از آن انتقال داد.
وي افزود: او يك حرفهاي تمام عيار بود و آموزههاي حرفهاي را در طول سالها در سينما آموخته بود و از همه جزييات كار درك داشت و خاك صحنه خورده بود.
اين فيلمنامهنويس به همكارياش با او در مجموعه «دايره ترديد» اشاره كرد و گفت: قويدل ضمن اينكه به حرفهايهاي سينما احترام ميگذاشت، جزو كارگردانهايي بود كه ترجيح ميداد فيلمنامهنويس برايش فيلمنامه بنويسد. سنتي كه از سينماي حرفهاي با خود آورده بود و ما وظيفه داريم رفتار حرفهاي او را ادامه دهيم.
عليرضا رئيسيان رييس كانون كارگردانان سينماي ايران نيز از امير قويدل به عنوان انسان بسيار سختكوش، جدي و استاندارد در سينماي ايران ياد كرد و اظهار داشت: اينگونه افراد را در پيكره سينماي حرفهاي ايران كم داريم، آدمهايي كه به كمفروشي وادار نشده باشند و قويدل با عنصر تن ندادن به شرايط خودش را متحول كرد و استانداردي كه لازمه يك سينماي پويا و جاندار بود در كارهايش نگاه داشت.
وي به سه فيلم «برنج خونين»، «ترن» و «كوچك جنگلي» اشاره كرد و از آنها به عنوان كارهاي ماندگار قويدل ياد كرد و گفت: ما امسال كارگردانهاي خوبي را از دست داديم و اميدوارم روزي جشن ورود جايگزينهاي اين افراد را مانند راما قويدل فرزند اين فيلمساز فقيد را به سينما بگيريم.
در پايان مراسم راما قويدل در سخناني با قدرداني از حاضران و اهالي فرهنگ و هنر گفت: روزي من به پدرم گفتم شما با توجه به سابقه تئاتريتان چرا بازي نميكنيد كه گفت روزي بازي ميكنم و دوست دارم در آخرين فيلمم، در آخرين پلان برگردم و به دوربين بگويم كات و او الآن اين صحنه را بازي كرد.
مهدي صباغي كه اجراي اين برنامه را برعهده داشت به ذكر خاطراتي از او پرداخت و گفت: امير تك و تنها و بدون يار و ياور هنرهاي نمايشي را پشت سر گذاشت و از مشهد به تهران كوچ كرد و آرزو داشت در شهر طوس به خاك سپرده شود كه متأسفانه ميسر نشد.
از حاضران در اين مراسم ميتوان به محمود اربابي، عليرضا سجادپور، سعيد حاجيميري، شفيع آقامحمديان، محمدحسين نيرومند، پوري بنايي، جلال پيشواييان، منوچهر اسماعيلي، اصغر بيچاره، مهدي فرجي، جهانگير جهانگيري، محمد برسوزيان، محمدعلي سجادي، فريبرز صالح، حبيب اسماعيلي، ميرمحمد تجدد، مرتضي رزاق كريمي و مهدي مسعودشاهي اشاره كرد.
به گزارش ايسنا، در اين برنامه پيام تسليت عزتالله ضرغامي رييس سازمان صداوسيما قرائت شد و اعلام شد كه محمدباقر قاليياف شهردار تهران نيز پيامي را ارسال كرده است.
۱۳۸۸ آبان ۱۹, سهشنبه
لوی استراوس بعد از یك قرن زندگی درگذشت
در حالی که «کلود لوی استراوس» روز جمعه هفته پیش درگذشته، رسانههای جهان یک روز پس از خاکسپاری، خبر درگذشت او را منتشر کردهاند.
کلود لوی استراوس، انسان شناس مشهور فرانسوی در سن یکصد سالگی درگذشت.
در حالی که «کلود لوی استراوس» روز جمعه هفته پیش درگذشته، رسانههای جهان یک روز پس از خاکسپاری، خبر درگذشت این متفکر فرانسوی و پدر علم انسانشناسی را منتشر کردهاند؛ استراوس یک ماه پیش از سالروز 101 سالگیاش درگذشت. خانواده او میخواست مراسم خاکسپاری را به صورت خانوادگی و خصوصی برگزار کند، به همین دلیل خبر درگذشت او را با تأخیر اعلام شد. خانواده لوی استراوس نمیخواستند با هجوم رسانهها در این مراسم مواجه شوند. او روز دوشنبه در منطقه «لینرول» که ملکی در آنجا داشت به خاک سپرده شد. لوی استراوس از 2 سال قبل دچار شکستگی استخوان لگن شده بود و به دلیل پیری و خستگی ناشی از آن به سختی زندگی میکرد.
نیکولا سارکوزی رئیسجمهور فرانسه پس از دریافت خبر درگذشت کلود لوی استراوس طی پیامی تأسف خود از این اتفاق را به مردم فرانسه اعلام کرد. ژاک شیراک، رئیسجمهور پیشین فرانسه نیز در این ارتباط گفت: «نه فقط فرانسه، بلکه دنیا مردی بزرگ را از دست داد. او انسانشناسی بینظیر با هوشی خارقالعاده بود. او زندگیاش را صرف شناخت و معرفی فرهنگهای مختلف، تفاوت آنها، غنای آنها و ظرافت آنها کرد.»
استراوس یکی از تأثیرگذارترین متفکران فرانسوی قرن بیستم، از بنیانگذاران مکتب انسانشناسی ساختارگرایانه در دهه پنجاه میلادی بود.
لوی استراوس در بروکسل به دنیا آمد (۱۹۰۸) اما در پاریس به تحصیل فلسفه و حقوق پرداخت. در دانشگاه به سنت فلسفی امانوئل کانت گرایش داشت. در آستانه جنگ جهانی دوم، در گریز از وحشت نازیان، به آمریکای لاتین کوچ کرد. در دل جنگلهای انبوه و در دیدار با قبایل وحشی آمازون بود که به اسرار زندگی خیره شد و به پارهای از رمز و رازهای بشر دست یافت.
لوی استراوس با کندوکاو در زندگی معنوی اقوام «ابتدایی» به این نکته پی برد که کارکرد ذهنی «انسان نامتمدن» در بنیاد با ذهنیت پیشرفته و خردگرای انسان مدرن فرقی ندارد؛ آیینها و باورهای «جماعت ابتدایی» با تفکرات و نظریات «جامعۀ پیشرفته» وجوه مشترکی دارند که میتوان آنها را «قالبهای ساختاری» خواند.
لوی استراوس در بازگشت به فرانسه به سال ۱۹۴۹ به انتشار پژوهشهای خود در زمینه انسانشناسی و قومشناسی دست زد. او در کتابی که خود اثر ادبی درخشانی است، نشان داد که اقوام «عقبمانده»، که «نامتمدن و ابتدایی» خوانده میشوند، از نظر فعالیت ذهنی از شهروندان جوامع متمدن هیچ کم ندارند، و کنشهای مغزی آنها به همان اندازه غنی و پیچیده است. کتاب «بومیان غمگین گرمسیر» در دهه ۱۹۵۰ و دوران مبارزات ضداستعماری طنین سیاسی بلندی داشت.
اثر بزرگ لوی استراوس به نام «انسانشناسی ساختاری» که در سال ۱۹۵۵ منتشر شد، دانش شناخت اقوام و فرهنگهای بیگانه را از بنیاد دگرگون کرد. او با ارائه نمونههای زنده و متنوع نشان داد که هنجارهای رفتاری و موازین اخلاقی در تمام جوامع بر پایه رشتهای از الگوها یا ساختارهای پیشین استوار است. لوی استراوس با انتشار پژوهشهای بیشمار خود به پیریزی «گفتمان ساختاری» یاری رساند. او با مطالعات گسترده در عرصههای گوناگون زبان و اندیشه و روان، نشان داد که کارکردهای ذهنی و روحی انسان در اقلیمهای گوناگون سخت رنگارنگ هستند، اما بنیادهای ساختاری کمابیش پایدار و یکسانی دارند. او ثابت کرد که زندگی معنوی اقوام ابتدایی (شامل باورها و آیینها و اسطورههای پرشاخ و برگ) هیاهویی بیهوده نیست، بلکه عناصر یک نظام نشانهای است که به یاری ساختارشناسی قابل فهم است. انسان متمدن جوامع مدرن نیز در اساس با بهرهگیری از همین «ساختارها» دنیای خود را قابل فهم میسازد.
کلود لوی استراوس در سال ۱۹۵۹ به کرسی استادی انسانشناسی اجتماعی کالج فرانسه برگزیده شد و در سال ۱۹۶۲ کتاب اندیشه وحشی را چاپ کرد که تقدیر محافل علمی را به همراه داشت. مرگ کلود لوی استراوس روز سهشنبه به وسیله ناشرش اعلام شد. کتابهای «اندیشه وحشی» و «خام و پخته» از مشهورترین نوشتههای آقای لوی استراوس هستند.
به نقل ازسایت خبرآنلاین
کلود لوی استراوس، انسان شناس مشهور فرانسوی در سن یکصد سالگی درگذشت.
در حالی که «کلود لوی استراوس» روز جمعه هفته پیش درگذشته، رسانههای جهان یک روز پس از خاکسپاری، خبر درگذشت این متفکر فرانسوی و پدر علم انسانشناسی را منتشر کردهاند؛ استراوس یک ماه پیش از سالروز 101 سالگیاش درگذشت. خانواده او میخواست مراسم خاکسپاری را به صورت خانوادگی و خصوصی برگزار کند، به همین دلیل خبر درگذشت او را با تأخیر اعلام شد. خانواده لوی استراوس نمیخواستند با هجوم رسانهها در این مراسم مواجه شوند. او روز دوشنبه در منطقه «لینرول» که ملکی در آنجا داشت به خاک سپرده شد. لوی استراوس از 2 سال قبل دچار شکستگی استخوان لگن شده بود و به دلیل پیری و خستگی ناشی از آن به سختی زندگی میکرد.
نیکولا سارکوزی رئیسجمهور فرانسه پس از دریافت خبر درگذشت کلود لوی استراوس طی پیامی تأسف خود از این اتفاق را به مردم فرانسه اعلام کرد. ژاک شیراک، رئیسجمهور پیشین فرانسه نیز در این ارتباط گفت: «نه فقط فرانسه، بلکه دنیا مردی بزرگ را از دست داد. او انسانشناسی بینظیر با هوشی خارقالعاده بود. او زندگیاش را صرف شناخت و معرفی فرهنگهای مختلف، تفاوت آنها، غنای آنها و ظرافت آنها کرد.»
استراوس یکی از تأثیرگذارترین متفکران فرانسوی قرن بیستم، از بنیانگذاران مکتب انسانشناسی ساختارگرایانه در دهه پنجاه میلادی بود.
لوی استراوس در بروکسل به دنیا آمد (۱۹۰۸) اما در پاریس به تحصیل فلسفه و حقوق پرداخت. در دانشگاه به سنت فلسفی امانوئل کانت گرایش داشت. در آستانه جنگ جهانی دوم، در گریز از وحشت نازیان، به آمریکای لاتین کوچ کرد. در دل جنگلهای انبوه و در دیدار با قبایل وحشی آمازون بود که به اسرار زندگی خیره شد و به پارهای از رمز و رازهای بشر دست یافت.
لوی استراوس با کندوکاو در زندگی معنوی اقوام «ابتدایی» به این نکته پی برد که کارکرد ذهنی «انسان نامتمدن» در بنیاد با ذهنیت پیشرفته و خردگرای انسان مدرن فرقی ندارد؛ آیینها و باورهای «جماعت ابتدایی» با تفکرات و نظریات «جامعۀ پیشرفته» وجوه مشترکی دارند که میتوان آنها را «قالبهای ساختاری» خواند.
لوی استراوس در بازگشت به فرانسه به سال ۱۹۴۹ به انتشار پژوهشهای خود در زمینه انسانشناسی و قومشناسی دست زد. او در کتابی که خود اثر ادبی درخشانی است، نشان داد که اقوام «عقبمانده»، که «نامتمدن و ابتدایی» خوانده میشوند، از نظر فعالیت ذهنی از شهروندان جوامع متمدن هیچ کم ندارند، و کنشهای مغزی آنها به همان اندازه غنی و پیچیده است. کتاب «بومیان غمگین گرمسیر» در دهه ۱۹۵۰ و دوران مبارزات ضداستعماری طنین سیاسی بلندی داشت.
اثر بزرگ لوی استراوس به نام «انسانشناسی ساختاری» که در سال ۱۹۵۵ منتشر شد، دانش شناخت اقوام و فرهنگهای بیگانه را از بنیاد دگرگون کرد. او با ارائه نمونههای زنده و متنوع نشان داد که هنجارهای رفتاری و موازین اخلاقی در تمام جوامع بر پایه رشتهای از الگوها یا ساختارهای پیشین استوار است. لوی استراوس با انتشار پژوهشهای بیشمار خود به پیریزی «گفتمان ساختاری» یاری رساند. او با مطالعات گسترده در عرصههای گوناگون زبان و اندیشه و روان، نشان داد که کارکردهای ذهنی و روحی انسان در اقلیمهای گوناگون سخت رنگارنگ هستند، اما بنیادهای ساختاری کمابیش پایدار و یکسانی دارند. او ثابت کرد که زندگی معنوی اقوام ابتدایی (شامل باورها و آیینها و اسطورههای پرشاخ و برگ) هیاهویی بیهوده نیست، بلکه عناصر یک نظام نشانهای است که به یاری ساختارشناسی قابل فهم است. انسان متمدن جوامع مدرن نیز در اساس با بهرهگیری از همین «ساختارها» دنیای خود را قابل فهم میسازد.
کلود لوی استراوس در سال ۱۹۵۹ به کرسی استادی انسانشناسی اجتماعی کالج فرانسه برگزیده شد و در سال ۱۹۶۲ کتاب اندیشه وحشی را چاپ کرد که تقدیر محافل علمی را به همراه داشت. مرگ کلود لوی استراوس روز سهشنبه به وسیله ناشرش اعلام شد. کتابهای «اندیشه وحشی» و «خام و پخته» از مشهورترین نوشتههای آقای لوی استراوس هستند.
به نقل ازسایت خبرآنلاین
یونگ وهزارتوی خودش

این مطلب ازسایتی است به نام www.doctorshiri.com بسیارجذاب بود مخصوصا تصاویری که یونگ ازهزارتوی دالان خودش بیرون کشیده بود .
ساعت 3 بعد از ظهر لندن را به مقصد آکسفورد ترک میکنم برای دیدن استادی عزیز در آکسفورد و حضور در سمینار Anima & Self ،
* ایستگاه padington یه بلیط رفت و برگشت 20 پوندی به مقصد شهر سرد و کوچک اما قدیمی آکسفورد
* از ایستگاه قطار تاکسی میگیرم 10 پوند تا خونه استاد. خودش و همسرش در نور کم سوی اتاق نشسته اند، از پنجره میبینمشون...مکثی میکنم در را میزنم و با خوشرویی در را باز میکنند. همان قانون قدیمی: اتاق سرده و باید کاپشنت را در نیاری...درست عین خودشون.. یک انگلیسی قدر انرژی را میدونه( البته اینجاش را اصلا نیستم...با کاپشن چطور میشه تو خونه نشست و اندیشه هم کرد...ما که اینکاره نیستیم ! )
استاد داره متن سخنرانیش را ادیت نهایی میکنه...اندرو به واقع یکی از بهترین مشوقهای من در آغاز مطالعاتی در حوزه مشترک تصوف اسلامی و روانشناسی یونگ بوده است و خیلی از مطالعات دو سال اخیرم را مدیون او هستم ،وقتی ایران برگشتم توسط دانشجویی عزیز به نام خانم ریحانه تاجیک ( دانشگاه الزهرا) به حجت الاسلام ادبی آشنا شدم که تحقیقاتی خوب درزمینه ابن عربی کرده بودن و از طریق ایشون با مردی بزرگ در عرصه هنر و عرفان آشنا شدم به نام استاد حمید عجمی و ایشان لطفی کردند و اجازت فرمودند هر ازگاهی از محضرشون لمحاتی ازمعرفت اسلامی را بیاموزم.
بگذریم.... از ایران براشون سوغاتی آورده ام، خشکبارمخلوط بعلاوه انواع خشکبار عسلی یزد...کلی احساس میکنیم با شخصیتیم جلوی استادمون .
همین که نشستیم دیدیم یه کتاب بزرگ قرمز رنگ در یک جایگاه مخصوصی قرار داده شده است ( کلا این خونه یعنی کتاب و کتاب متفاوت از بقیه کتب، باید معنای خاصی داشته باشه )
استاد همینکه داشتن مشغول بقیه متن سخنرانی امروزشون میشدن به من اجازه دادند کتاب قرمز را با احتیاط تورقی بکنم
یونگ روانکاو مشهور سویسی است که این روزها در دنیا خیلی از بزرگان به آثار او تاسی میکنند
کتاب قرمز یونگ RED BOOK ماجرای عجیب و اسرار آمیزی داره و تقریبا بعد از 100 سال در اختیار جهانیان قرار گرفته است زیرا یونگ میترسیده انتسار این نوشته ها باعث بشه دیگران علمی بودن سیر دانش او را به بهانه این مطالب زیر سوال ببرند
یونگ 1875 بدنیا میاد.سال 1907 فروید را میبینه و مدت 5 سال با او مراوده بسیار نزدیکی داشته تا جاییکه در بین آنالیستها تا ولایتعهدی امپراتور( فروید) پیش میره ولی به دلیل اختلاف نظر علمی بعد از سفر آمریکایی که با هم داشتند از هم جدا میشوند واین جدایی منجر به لطمه شدید روانی به یونگ میشه و سالها از افسردگی رنج میبره. در این مدت که او اسمش را CREATIVE ILLNESS بیماری خلاق میگذارد یا " دوران رویارویی آگاهانه با ناخودآگاه " اتفاقات عجیبی برای او رخ میدهد و او بعدها نظریه خود موسوم به انسان فردیت یافته را به دنیا هدیه کرد و مفاهیمی مثل آرکتایپ را خلق کرد
فاصله 1914 تا 1930 دورانیست که یونگ مطالب اصلی این کتاب را نوشته و از بقیه مخفی کرده است و بارها اشاراتی به " کتاب قرمز" کرده بوده است.
The years… when I pursued the inner images, were the most important time of my life. Everything else is to be derived from this. It began at that time, and the later details hardly matter anymore. My entire life consisted in elaborating what had burst forth from the unconscious and flooded me like an enigmatic stream and threatened to break me. That was the stuff and material for more than one life. Everything later was merely the outer classification, scientific elaboration, and the integration into life. But the numinous beginning, which contained everything, was then.
کتاب هرگز در اختیار عموم قرار نگرفت و تاریخ نویسان روانپزشکی ( سونو شمداسانی ) و شاگردان یونگ به شدت دنبال خواندن این کتاب بودند و به جز معدودی موفق به این مهم نشده بودند تا اینکه نوه یونگ، اورلیخ هورنی ، اجازه انتشار عمومی کتاب را داد و در تاریخ 7 اکتبر 2009 یعنی کمتر از یکماه قبل کتاب در اختیار جهانیان قرار گرفت.
از چپ پیتر و اندریاس یونگ و نفر راست نوه بزرگتر یونگ است اولریخ / عکس در منزل شخصی یوگ در سوییس گرفته شده است
اصل کتاب در موزه هنر رابین نیویورک برای دو ماه ( تا ژانویه ۲۰۱۰) به نمایش درآمده است
سارا کوربت در نیویورک تایمز مینویسد که بقدری این کتاب اسرارآمیز است که دوسال قبل بعد از 23 سال برای اولین بار اجازه می یابد که آنرا ببیند و او مستقیما از بوستون به زوریخ میرود و پس از ورود به بانک مرکزی سویس ، پس از 23 سال ، برای اولین بار صندوق امانتی باز میشود که حاوی چمدانی است که داخل چمدان این کتاب بزرگ حفظ میشده است !!!
دوستان انگلیسی سارا به او گفته اند که از چند روز قبل که کتاب انتشار جهانی یافته است ، بعضا یک نفس کتاب را خوانده اند و نفسشان از عظمت آن بند آمده است !
داخل این کتاب اسرارآمیز چه هست؟
من شخصا کتاب را در خانه استادم در اکسفورد دیدم و ورق زدم و فرصت کردم کمی بخوانم (و سفارش دادم تا با خودم به ایران نیز بیاورم.(100 پوند خداییش زیاده ولی می ارزه ))
کتب به شکل حیرت اوری حاوی 205 صفحه نوشته + نقاشی های مدیتیشنی رازآلود شخص کارل یونگ است . البته نقاشی که چه عرض کنم، کل ACTIVE IMAGINATION ها و ماندالا های خودش را که در مدیتیشن های عمیقش از ناخودآگاهش دریافت میکرده است اینجا کشیده و زیرش با المانی توضیح نوشته است ! بقدری این نوشته ها منظم هستند و انگاره ها دقیق ترسیم شده اند که میتوان فهمید یونگ هنرمند بزرگی نیز بوده است علاوه بر اینکه روانکاو بزرگی بوده است.حتی شماره هر نکته با رنگی جدا نوشته شده است . باز یادآوری میکنم این تصاویر از ناخودآگاه مردی می امده است که روح و روان و ادبیات و هنر را خوب میشناخته است

نقاشی ها بسیار اسرارآمیز هستند .تنها بعضی هاش را یونگینها تاکنون میشناختند مثل تصویر فیلومن
یونگ در نوشته های خودش نقل میکند که در مدیتیشنهای فعال خود توسط دو نفر بازدید میشده است که همراهشان ماری سیاه نیز بوده است ( یا دو تصویر دریافت میکرده از ناخودآگاهش)
یک مرد به نام الیجاه( که بعدا تغییر یافت به فیلومون یا پیرمرد خردمند بالدار در نقاشیهایش)
یک زن به نام سالومه که بعدها مفهوم آنیما ( بانوی درون مردان) را برای او متبادر کرد
تصویر فیلومن / یونگ این چنین کشیده است
فکر کنم با انتشار این کتاب تحولی عظیم در درک مفاهیم یونگی در دنیای علم ایجاد شود و خوشحالم که جزو پیشگامان معرفی این کتاب به دانشجویان عزیز ایرانی هستم( اینقدر از خوندن و دیدن کتاب ذوق کرده بودم که فی المجلس زنگ زدم به سهیل رضایی عزیز که آقا دارم با دست پر میام پیشتون )
شمداسانی میگوید یونگ یک پیام مهم از طریق این کتاب به جهانیان میدهد :
قدر دنیای درون خود را بدانید
سمینار
صدای سمینار را بزودی میگذارم در گروه اینترنتی مطالعات یونگ ولی از نکات جالبی که امروز یادگرفتم این بود که یونگ در سفرمشترکش همراه فروید به آمریکا ، دیداری داشته با ویلیام جیمز مشهور ، روانشناس دینی برجسته آمریکایی و بسیار موانست نیکویی بین این دو حاصل میشود و در تکوین دیدگاه یونگ نسبت به مفهوم خدا تاثیر داشته است.
برگشتنی هم به یاد ماه رمضون 2007 رفتم رستوران چند تا کشمیری مسلمان و گوشت خوشمزه حلال خوردیم و خسته جسمی و پر از نشاط درونی برگشتیم لندن...الان ساعت 3 صبحه و باید علی الاصول بیفتیم
به امید ایرانی سرفراز که امید مردمانش از آزادی به عدالت سوق داده شود
۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سهشنبه
سهراب وقطره هاي خون
هوا سرد بود وزمستان گرد مرگ را پاشيده بود روي تن درختان ، لخت وعور . باد بين آرنج ها وانگشتان درختان مي رفت ، مي آمد ، سياهشان مي كرد .
خورشيد هم آن روز بي مقدار بود ، ناچيز ، مثل سكه هاي رايجي كه آدمهاي چربي زده، مي اندازند توي كاسه يك كودك تا وزنشان كند . ابرهاي چرك همين نور نااميد كننده خورشيد را _ كه هرسگي مي توانست به آن ذل بزند _ مي بلعيدند وباز پس مي دادند .
درست همان روزكه باد نه ، سوز، سرما را درتاريكي استخوان خانه مي داد ، او دامن سفيدش را پوشيده بود وپيراهن يقه هفتش كه اندكي ازبازويش را مي پوشاند . درمهتابي روي صندلي نشسته بود . كش سرش را ازاين مچ به آن مچ انداخت وموهاي خرمايش را پشت سرش بست . آب گلويش را كه غورت داد سفيدي گردنش با مهره ايي جابجا شد .
سرش افتاد . خون وخون وقطره ايي خون چكيد روي سفيدي دامنش ، قطره باز شد ، دويد . يك خط تار، يك خط پود، يك خانه سياه درميانش . وباز خون چكيد . قطره بازشد . دويد . وباز يك خط تار، يك خط پود ويك خانه سياه درميانش . خون دايره شد و خورشيد مرده از هضم چرك ابر خلاص .
كسي صدا زد " سهراب " .
سرما درتاريكي استخوان گز كرده بود .
" سهراب " . كسي صدا زد .
" كسي سهراب را صدا زد ؟"
خون ازدامنه هاي چين خورده دامن برف گرفته اش سرازيرشد . قطره جدا نمي شد از آخرين يك خط تار، يك خط پود . انگار مي خواست درخانه سياه ، خشك شود . قطره انگار ترس از ارتفاع داشت ، اما جدا شد . موزائيك تاروپود وخانه سياه نداشت ، پس راه افتاد . درچاله اي متوقف شد . قطره هاي كه ترس از ارتفاع نداشتند اورا هول مي دادند .
سهراب را كسي صدا زد .
سرما لخته ِشان كرد . قطره هاي خون پيرشدند ، سياه .
نفسي كشيد وسرش را رها كرد به پشتي صندلي . خطوط اندامش تكاني خود و صندلي جان گرفت ، جلو وعقب ، جلو وعقب .
سفيدي زيرگلويش با مهره ايي جابجا شد . لبانش ندا داد ، نجوا كرد : " سهراب " .
درانتهاي 7 پيراهنش نقطه ايي درسينه اش مي سوخت .
خورشيد هم آن روز بي مقدار بود ، ناچيز ، مثل سكه هاي رايجي كه آدمهاي چربي زده، مي اندازند توي كاسه يك كودك تا وزنشان كند . ابرهاي چرك همين نور نااميد كننده خورشيد را _ كه هرسگي مي توانست به آن ذل بزند _ مي بلعيدند وباز پس مي دادند .
درست همان روزكه باد نه ، سوز، سرما را درتاريكي استخوان خانه مي داد ، او دامن سفيدش را پوشيده بود وپيراهن يقه هفتش كه اندكي ازبازويش را مي پوشاند . درمهتابي روي صندلي نشسته بود . كش سرش را ازاين مچ به آن مچ انداخت وموهاي خرمايش را پشت سرش بست . آب گلويش را كه غورت داد سفيدي گردنش با مهره ايي جابجا شد .
سرش افتاد . خون وخون وقطره ايي خون چكيد روي سفيدي دامنش ، قطره باز شد ، دويد . يك خط تار، يك خط پود، يك خانه سياه درميانش . وباز خون چكيد . قطره بازشد . دويد . وباز يك خط تار، يك خط پود ويك خانه سياه درميانش . خون دايره شد و خورشيد مرده از هضم چرك ابر خلاص .
كسي صدا زد " سهراب " .
سرما درتاريكي استخوان گز كرده بود .
" سهراب " . كسي صدا زد .
" كسي سهراب را صدا زد ؟"
خون ازدامنه هاي چين خورده دامن برف گرفته اش سرازيرشد . قطره جدا نمي شد از آخرين يك خط تار، يك خط پود . انگار مي خواست درخانه سياه ، خشك شود . قطره انگار ترس از ارتفاع داشت ، اما جدا شد . موزائيك تاروپود وخانه سياه نداشت ، پس راه افتاد . درچاله اي متوقف شد . قطره هاي كه ترس از ارتفاع نداشتند اورا هول مي دادند .
سهراب را كسي صدا زد .
سرما لخته ِشان كرد . قطره هاي خون پيرشدند ، سياه .
نفسي كشيد وسرش را رها كرد به پشتي صندلي . خطوط اندامش تكاني خود و صندلي جان گرفت ، جلو وعقب ، جلو وعقب .
سفيدي زيرگلويش با مهره ايي جابجا شد . لبانش ندا داد ، نجوا كرد : " سهراب " .
درانتهاي 7 پيراهنش نقطه ايي درسينه اش مي سوخت .
۱۳۸۸ خرداد ۵, سهشنبه
نه برسروش مدارا بود این سخن
این یادداشت درروزنامه کلمه وبا ملاحضات آن نوشته وچاپ شده است تیتردیگری هم می توانست داشته باشد
" داوران اصلی در راهند "
دراین روزها چهرهایی از دکترعبدالکریم سروش دیدیم که برای ما ناظران که هرنکتهایی که گفته است، خواندهایم ونگاه منتقدان به آثار او را نیزدیدهایم تا راههای بسیار رسیدن به حقیقت را بدون حب و بغض پیدا کنیم، بسیارعجیب است. چهرهایی که انگار نه برمدار مداراست و نه برسبیل تحمل. انگار باید خطی میان عبدالکریمی که سروش مدارا و تحمل دیگران میداد و سروشی که کریمی از دست میدهد و عصبانیت جای آن را میگیرد، کشید.
درنامهایی که در آن استاد نه از سر سروش که از در خروش روی به میرحسین موسوی داشت وترشرویی به محمود دولتآبادی بسیار نکته بود که دلمان لرزید. آیا مدارا فقط درکتابهاست و بر میدان واقعیت آنچه میماند خشم و خشونت است؟اگرمعتزله به حکومت برسند حکم به عزل دیگران می دهند ؟
برای ما ناظران که هم دولت آبادی و هم سروش و... را به آن دلیل که مینویسند شب چراغ میدانیم تا خطی از ترسیم پگاه داشته باشیم، عزیزند. اما آنچه از آن خروش میماند این که متفکر مسلمان حرمت نویسندهای را که پیش از او مینوشت، نگاه نداشته بود. این نکته را نمیشود انکار کرد که هرکسی که در ساحت فرهنگی برجسته میشود، محصولی است از آن چه گذشتان او بودهاند. چه له وچه علیه آن بیندیشد .
نکاتی ازآن خروش برای ما ناظران باقی میماند که ذکر مصیب آن خالی از لطف نیست.
غریب بود، استاد که به اجبارخانه در مریلند اختیارکردهاند محمود دولتآبادی را غارنشین ورونشسته دانسته بودند که از خواب برخواسته. زمانی که دکترعزیز ما درآزمایشگاه دل درگرو ترکیبات شیمیایی عناصرداشت، دولت آبادی، شاملو، بیضایی، آشوری، شایگان و... مینوشتند و برای جامعه ایران آشنا. این چهرهها گونههای جدید ادبی و ساحت متفاوت فکر و فرهنگ را وا میکاویدند و به همین دلیل شناخته شده بودند نه غارنشین.
قطعا شرایط برای اهالی قلم همیشه سخت بوده است و برای استاد سروش سختتر، اما قتلهای رنجیرهایی که رخ داد، بازازخانواده دولتآبادیها جان باختند و بهانهای شد تا کسانی دیگر که سالهای اولیه انقلاب شریک همه اتفاقات خوب و بد بودند - امروز به هیچ قیمتی حاضرنیستند مسئولیت دیروزخود را بپذیرند- رحل اقامت به ینگه دنیا بردند. اگر پایان آن ماجرا آبی برای در خانه ماندهها که مرغ عروسی و عزایند (که شما بخوانید غارنشین) چون دولتآبادی نشد، اما راهی برای هجرت اینان شد.
روشنفکران در این سالها برای چاپ حداقلی آثارخود درگیربوده و مشکل داشتهاند و شاید آنقدر از داشتن رسانه محروم بودهاند که حرفهای نویشان - به دلیل تحریم های رسانه ایی - دیربه گوش ما رسید که تو گویی ازدهانه غاری صدا میدهند .
پرسشی ازآن نامه حاصل میشد وآن اینکه آیا نگارنده بسط تجربه نبوی برصراط بودهاند که دولتآبادی را گلادیاتورخوانده و قدر و شأن او را به عنوان رماننویس ندانسته بود. اگرسروش خادم فرهنگ است ، بیشک برای ما، دولتآبادی نیز خادم فرهنگ است و هنوز کسی رمانی به گونه کلیدر ننوشته است که یگانه است این رمان.
درپایان آن نامه دکترعبدالکریم سروش آورده بود :« اما مباد ازیاد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصویر موحشی است که هیچگاه ازیاد جوانان این دیار نخواهد رفت و... » قطع به یقین اینکه دکترسروش خود را ناقد دانسته ودولت آبادی را درنده ، و این چیزی است که ما جوانان این دیار فراموش نمیکنیم .
اما در نامه تازه منتشرشده شما که با تیتر« کتمان حقیقت چرا ؟»درروزنامه اعتماد ملی چاپ شده است. ما مشتاقان را براین باورداشت که شما قرارست رازهای یک واقعیت تاریخی که راهی به حقیقت خواهد برد را با در میان خواهید گذاشت که باز هم این گونه نبود . بازهم شما به دولتآبادی کم مهری کرده بودید و او را تحریک شده توسط آقای مسجد جامعی دانسته و او را توهینکننده ، دورغگو و درشتگو میدانید. درحالی که درکنه سخنرانی دولت آبادی تنها یک پرسش بود که برای ما نیز همچنان آن پرسش باقی است .
سالهاست که اگرکسی حرف و سخنی ازانقلاب فرهنگی وشورای انقلاب و نقش شما درآن پرسیده است، شما انگشت اشاره به سوی دیگران گرفته واشارتی به پاسخ نمیکنید .
انقلاب فرهنگی اتفاقی بوده است که درآغاز انقلاب رخ داده و به واقع در هر دو نامه متاخر شما برای ما ناظران که درحال آموختنیم معلوم نمیشود که شما ازآن واقعه دفاع میکنید یا تبری میجوید . شما که همیشه برسبیل بیان حقیقت کوشیدهاید چرا این واقعیت تاریخی را باز نمیگشایید و نقش خود را برای ما روشن نمیکنید. انتظار ما ازشما که سروش کریمی دارید این است که با همان مدارا که سالهاست درسش را به ما میدهید، پرده ازاین مستور بردارید و نقش خود را بازگو کنید تا ما بیخبران آگاه و آن همچون شما با خبران آموخته ونقش خودرا بازگو کنند. براساس نامههای شما برای ما مشخص میشود که دستودلی پر از مسندات و مکتوبات دارید که میتواند، حقیقتها را روشن کند. پس چرا تعلل .
سالهاست که هنرمندان و نویسندگان از بیخبرانند و شما و شاگردانتان تنها اهالی فرهنگ هستید که صاحبخبرید، چرا خبری برای ما مشتاقان بازگو نمیکنید .
استاد دکترعبدالکریم سروش دلیل نگرانیها شما اگرچه برای ما روشن است، اما اگرشما واقعیتها _ درخصوص نقش خود _ را بگویید، ناظران وقاضیانی تاریخی و نسلهایی که حضور شما را درک کردهاند وآنان که میآیند، خطوط واقعیت را به هم وصل کرده و حقیقت را کشف میکنند. داوران اصلی در راهند.
" داوران اصلی در راهند "
دراین روزها چهرهایی از دکترعبدالکریم سروش دیدیم که برای ما ناظران که هرنکتهایی که گفته است، خواندهایم ونگاه منتقدان به آثار او را نیزدیدهایم تا راههای بسیار رسیدن به حقیقت را بدون حب و بغض پیدا کنیم، بسیارعجیب است. چهرهایی که انگار نه برمدار مداراست و نه برسبیل تحمل. انگار باید خطی میان عبدالکریمی که سروش مدارا و تحمل دیگران میداد و سروشی که کریمی از دست میدهد و عصبانیت جای آن را میگیرد، کشید.
درنامهایی که در آن استاد نه از سر سروش که از در خروش روی به میرحسین موسوی داشت وترشرویی به محمود دولتآبادی بسیار نکته بود که دلمان لرزید. آیا مدارا فقط درکتابهاست و بر میدان واقعیت آنچه میماند خشم و خشونت است؟اگرمعتزله به حکومت برسند حکم به عزل دیگران می دهند ؟
برای ما ناظران که هم دولت آبادی و هم سروش و... را به آن دلیل که مینویسند شب چراغ میدانیم تا خطی از ترسیم پگاه داشته باشیم، عزیزند. اما آنچه از آن خروش میماند این که متفکر مسلمان حرمت نویسندهای را که پیش از او مینوشت، نگاه نداشته بود. این نکته را نمیشود انکار کرد که هرکسی که در ساحت فرهنگی برجسته میشود، محصولی است از آن چه گذشتان او بودهاند. چه له وچه علیه آن بیندیشد .
نکاتی ازآن خروش برای ما ناظران باقی میماند که ذکر مصیب آن خالی از لطف نیست.
غریب بود، استاد که به اجبارخانه در مریلند اختیارکردهاند محمود دولتآبادی را غارنشین ورونشسته دانسته بودند که از خواب برخواسته. زمانی که دکترعزیز ما درآزمایشگاه دل درگرو ترکیبات شیمیایی عناصرداشت، دولت آبادی، شاملو، بیضایی، آشوری، شایگان و... مینوشتند و برای جامعه ایران آشنا. این چهرهها گونههای جدید ادبی و ساحت متفاوت فکر و فرهنگ را وا میکاویدند و به همین دلیل شناخته شده بودند نه غارنشین.
قطعا شرایط برای اهالی قلم همیشه سخت بوده است و برای استاد سروش سختتر، اما قتلهای رنجیرهایی که رخ داد، بازازخانواده دولتآبادیها جان باختند و بهانهای شد تا کسانی دیگر که سالهای اولیه انقلاب شریک همه اتفاقات خوب و بد بودند - امروز به هیچ قیمتی حاضرنیستند مسئولیت دیروزخود را بپذیرند- رحل اقامت به ینگه دنیا بردند. اگر پایان آن ماجرا آبی برای در خانه ماندهها که مرغ عروسی و عزایند (که شما بخوانید غارنشین) چون دولتآبادی نشد، اما راهی برای هجرت اینان شد.
روشنفکران در این سالها برای چاپ حداقلی آثارخود درگیربوده و مشکل داشتهاند و شاید آنقدر از داشتن رسانه محروم بودهاند که حرفهای نویشان - به دلیل تحریم های رسانه ایی - دیربه گوش ما رسید که تو گویی ازدهانه غاری صدا میدهند .
پرسشی ازآن نامه حاصل میشد وآن اینکه آیا نگارنده بسط تجربه نبوی برصراط بودهاند که دولتآبادی را گلادیاتورخوانده و قدر و شأن او را به عنوان رماننویس ندانسته بود. اگرسروش خادم فرهنگ است ، بیشک برای ما، دولتآبادی نیز خادم فرهنگ است و هنوز کسی رمانی به گونه کلیدر ننوشته است که یگانه است این رمان.
درپایان آن نامه دکترعبدالکریم سروش آورده بود :« اما مباد ازیاد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصویر موحشی است که هیچگاه ازیاد جوانان این دیار نخواهد رفت و... » قطع به یقین اینکه دکترسروش خود را ناقد دانسته ودولت آبادی را درنده ، و این چیزی است که ما جوانان این دیار فراموش نمیکنیم .
اما در نامه تازه منتشرشده شما که با تیتر« کتمان حقیقت چرا ؟»درروزنامه اعتماد ملی چاپ شده است. ما مشتاقان را براین باورداشت که شما قرارست رازهای یک واقعیت تاریخی که راهی به حقیقت خواهد برد را با در میان خواهید گذاشت که باز هم این گونه نبود . بازهم شما به دولتآبادی کم مهری کرده بودید و او را تحریک شده توسط آقای مسجد جامعی دانسته و او را توهینکننده ، دورغگو و درشتگو میدانید. درحالی که درکنه سخنرانی دولت آبادی تنها یک پرسش بود که برای ما نیز همچنان آن پرسش باقی است .
سالهاست که اگرکسی حرف و سخنی ازانقلاب فرهنگی وشورای انقلاب و نقش شما درآن پرسیده است، شما انگشت اشاره به سوی دیگران گرفته واشارتی به پاسخ نمیکنید .
انقلاب فرهنگی اتفاقی بوده است که درآغاز انقلاب رخ داده و به واقع در هر دو نامه متاخر شما برای ما ناظران که درحال آموختنیم معلوم نمیشود که شما ازآن واقعه دفاع میکنید یا تبری میجوید . شما که همیشه برسبیل بیان حقیقت کوشیدهاید چرا این واقعیت تاریخی را باز نمیگشایید و نقش خود را برای ما روشن نمیکنید. انتظار ما ازشما که سروش کریمی دارید این است که با همان مدارا که سالهاست درسش را به ما میدهید، پرده ازاین مستور بردارید و نقش خود را بازگو کنید تا ما بیخبران آگاه و آن همچون شما با خبران آموخته ونقش خودرا بازگو کنند. براساس نامههای شما برای ما مشخص میشود که دستودلی پر از مسندات و مکتوبات دارید که میتواند، حقیقتها را روشن کند. پس چرا تعلل .
سالهاست که هنرمندان و نویسندگان از بیخبرانند و شما و شاگردانتان تنها اهالی فرهنگ هستید که صاحبخبرید، چرا خبری برای ما مشتاقان بازگو نمیکنید .
استاد دکترعبدالکریم سروش دلیل نگرانیها شما اگرچه برای ما روشن است، اما اگرشما واقعیتها _ درخصوص نقش خود _ را بگویید، ناظران وقاضیانی تاریخی و نسلهایی که حضور شما را درک کردهاند وآنان که میآیند، خطوط واقعیت را به هم وصل کرده و حقیقت را کشف میکنند. داوران اصلی در راهند.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه
روایت انقلاب با "موج و ماه"
سايت خبري سيما فيلم : در ادامه نگارش مجموعه اپيزوديک ده عکس که زير نظر فرهاد توحيدي انجام مي شود ، اين بار حسين قره و يوسف مصدقي دو فيلمنامه ازده فيلمنامه را مي نويسند.
فیلمنامه "موج و ماه" به قلم حسين قره ، درباره سارا دختر کوچکي است که همراه مادرش به تظاهرات مي رود و گم مي شود. افراد زيادي به او کمک مي کنند تا مادرش را پيدا کند و ما به اين بهانه با جريان انقلاب و انقلابيون بيشترآشنا مي شويم.
"گمشدگان" را نيز يوسف مصدقي خواهد نوشت و داستان فرهاد عکاس يک
خبر گزاري خارجي را روايت مي کند که در يکي از روزها شاهد دستگيري دو جوان به دست نيروهاي شهرباني است. او از آنها عکس مي گيرد و پس از چندي مي فهمد آن دو از مبارزان سياسي بوده اند. فرهاد براي کسب خبري از آنها ،با خانواده شان همراه مي شود.
گفتني است "ده عکس" مجموعه 10تله فيلم مستقل درباره انقلاب است که توسط بهروز خوش رزم در مرکز سيما فيلم توليد مي شود.
تاکنون دو فيلمنامه "ترانه پاييزي" و "سرور 8 تا 5 "از اين مجموعه آماده شده اند که فرهاد توحيدي آنها را نوشته است.
فیلمنامه "موج و ماه" به قلم حسين قره ، درباره سارا دختر کوچکي است که همراه مادرش به تظاهرات مي رود و گم مي شود. افراد زيادي به او کمک مي کنند تا مادرش را پيدا کند و ما به اين بهانه با جريان انقلاب و انقلابيون بيشترآشنا مي شويم.
"گمشدگان" را نيز يوسف مصدقي خواهد نوشت و داستان فرهاد عکاس يک
خبر گزاري خارجي را روايت مي کند که در يکي از روزها شاهد دستگيري دو جوان به دست نيروهاي شهرباني است. او از آنها عکس مي گيرد و پس از چندي مي فهمد آن دو از مبارزان سياسي بوده اند. فرهاد براي کسب خبري از آنها ،با خانواده شان همراه مي شود.
گفتني است "ده عکس" مجموعه 10تله فيلم مستقل درباره انقلاب است که توسط بهروز خوش رزم در مرکز سيما فيلم توليد مي شود.
تاکنون دو فيلمنامه "ترانه پاييزي" و "سرور 8 تا 5 "از اين مجموعه آماده شده اند که فرهاد توحيدي آنها را نوشته است.
۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه
داستانك دانه هاي زنبق
داستانك دانه هاي زنبق را بعد از يك تجربه ويك خواب ، يكساعته نوشتم كه مي خوانيد والبته مي توانيد براي شنيدن آن به شبانه كه روبروي شما است ، سربزنيد .
دانه هاي زنبق
زماني كه صورتش را درميان موهاي لخت اما مجعد زن فرو برد تا بوسه بگيرد ، عطركاج وباغستان بهاردرشاهراه هاي روحش پيچيد . درهمان لحظه كوتاه كه صورتش را ازموها جدا كرد ،اين چشمه ها بودند كه دل مي زدند تا ازلابه لاي سنگ ها بيرون بيايند و عطش اورا كه درميان موها گم شده بود، كامل كنند . تصميمش عوض شد با رِديگر سرش را به ميان موهاي او برد واين بارنه بوسيد، بلكه بوكشيد . طعم عشق گلهاي زنبق ، كوچه هاي خلوت روحش را لحظه اي نوربخشيد ، زنبق هاي نر كه با نسيم ها سرود سرداده بودند ، ذره ذره ، گرده گرده عشقشان را به بالهاي رنگين كمان پروانه ،به پاهاي اَره گون ِ زنبورها مي دادند تا به جان شيرين ترين شيرين هاي زنبق هاي مادهِ منتظر،بنشيند. و آه . لذت درفاصله، درفاصله هاست .
زماني كه صورتش را از سراو جدا كرد تا چشم هاي بسته او را ببوسد ، گفت : زنبق هاي ماده بايد درد باردارشدن ودانه ساختن را به جان ساقه ها وريشه هايشان بكشند ، فقط به خاطرآن كه درمسيرپروانه ونسيم بوده اند . شهود ِنبات بيشتراز ماست .
عطركاج وباغستان بهار، عطش چشمه هاي زلال وطعم نوراني عشق گلهاي زنبق داشتند ازموهاي زن رنگ مي باختند . مرد موهاي اورا پشت سرش گره زد وسربريده اش را ميان گلدان بزرگِ نيمه خاك شده رها كرد . دودانه زنبق را روي مردمكش گذاشت وپلكهايش را بست . درميان دندانهاي صدفش دودانه ديگرزنبق وگلدان را ازخاك پركرد . كاسه سفالي با نگاره هاي گياه را پرآب كرد ،گلدان را سيراب . خاك تشنه بود و آب را هورت كشيد وآب ازميان تنگ نظري دانه هاي خاك رد شد تا به روي پلك ها رسيد ، راهش را ازروي شيارهاي پشت پلك پيدا كرد وبه زيرآن رسيد .
مرد گلدان را برداشت وروي طاقچه گذاشت . شمايل زن ديگر كامل شده بود . سرش بروي طاقچه بود . دست هايش كاسه ناودان شده بودند تا باران را هدايت كنند . پاهايش ستونهاي آب انباررا قوت مي دادند . تنش بي سر وبي دست وپا تنديسي شده بود كه انگاراز مرمري ترين سنگ هاي جهان تراشيده بودند ، با پستانهاي مورب كه رو به آسمان كشيده شده اند وازميانشان جويباري به ظرافت گلوي مرغ عشق ، راهي كشيد بود تا دايره كم عمق و پشت اين بت مرمرين ، كه لات وعزا را به ستايش درآورده بود . خطوط استخوانها ، شنزارهاي سايه روشن را مي مانست . فقط كافي بود بخشي ازاين اندام را با پارچه اي بپوشاني تا جادوي برهنگي خود را ازچراغهاي هزاران سال خاموش ،بيرون كشد .
اما مرد بطرز نامردانه اي تنديس را درجان ديوارآفتاب گيرزمستان فرو كرده بود تا زمستان ها به زن وآفتاب تكيه دهد . خوشحال بود مرد كه زن را به تمامي ازآن خود كرده است واو از نو درباران ناودان ، آب ِآب انباروآفتاب افتاده به روي ديوارِآفتاب گيرمتجلي مي شود وچشم داشت تا زنبق ها از گلدان برويند بي آن كه بداند ، دانه هاي زنبق پيش از آن كه آب را بچشند از قطره هاي شور كاسه ي اشك هاي زن ، خكشيده اند .
دانه هاي زنبق
زماني كه صورتش را درميان موهاي لخت اما مجعد زن فرو برد تا بوسه بگيرد ، عطركاج وباغستان بهاردرشاهراه هاي روحش پيچيد . درهمان لحظه كوتاه كه صورتش را ازموها جدا كرد ،اين چشمه ها بودند كه دل مي زدند تا ازلابه لاي سنگ ها بيرون بيايند و عطش اورا كه درميان موها گم شده بود، كامل كنند . تصميمش عوض شد با رِديگر سرش را به ميان موهاي او برد واين بارنه بوسيد، بلكه بوكشيد . طعم عشق گلهاي زنبق ، كوچه هاي خلوت روحش را لحظه اي نوربخشيد ، زنبق هاي نر كه با نسيم ها سرود سرداده بودند ، ذره ذره ، گرده گرده عشقشان را به بالهاي رنگين كمان پروانه ،به پاهاي اَره گون ِ زنبورها مي دادند تا به جان شيرين ترين شيرين هاي زنبق هاي مادهِ منتظر،بنشيند. و آه . لذت درفاصله، درفاصله هاست .
زماني كه صورتش را از سراو جدا كرد تا چشم هاي بسته او را ببوسد ، گفت : زنبق هاي ماده بايد درد باردارشدن ودانه ساختن را به جان ساقه ها وريشه هايشان بكشند ، فقط به خاطرآن كه درمسيرپروانه ونسيم بوده اند . شهود ِنبات بيشتراز ماست .
عطركاج وباغستان بهار، عطش چشمه هاي زلال وطعم نوراني عشق گلهاي زنبق داشتند ازموهاي زن رنگ مي باختند . مرد موهاي اورا پشت سرش گره زد وسربريده اش را ميان گلدان بزرگِ نيمه خاك شده رها كرد . دودانه زنبق را روي مردمكش گذاشت وپلكهايش را بست . درميان دندانهاي صدفش دودانه ديگرزنبق وگلدان را ازخاك پركرد . كاسه سفالي با نگاره هاي گياه را پرآب كرد ،گلدان را سيراب . خاك تشنه بود و آب را هورت كشيد وآب ازميان تنگ نظري دانه هاي خاك رد شد تا به روي پلك ها رسيد ، راهش را ازروي شيارهاي پشت پلك پيدا كرد وبه زيرآن رسيد .
مرد گلدان را برداشت وروي طاقچه گذاشت . شمايل زن ديگر كامل شده بود . سرش بروي طاقچه بود . دست هايش كاسه ناودان شده بودند تا باران را هدايت كنند . پاهايش ستونهاي آب انباررا قوت مي دادند . تنش بي سر وبي دست وپا تنديسي شده بود كه انگاراز مرمري ترين سنگ هاي جهان تراشيده بودند ، با پستانهاي مورب كه رو به آسمان كشيده شده اند وازميانشان جويباري به ظرافت گلوي مرغ عشق ، راهي كشيد بود تا دايره كم عمق و پشت اين بت مرمرين ، كه لات وعزا را به ستايش درآورده بود . خطوط استخوانها ، شنزارهاي سايه روشن را مي مانست . فقط كافي بود بخشي ازاين اندام را با پارچه اي بپوشاني تا جادوي برهنگي خود را ازچراغهاي هزاران سال خاموش ،بيرون كشد .
اما مرد بطرز نامردانه اي تنديس را درجان ديوارآفتاب گيرزمستان فرو كرده بود تا زمستان ها به زن وآفتاب تكيه دهد . خوشحال بود مرد كه زن را به تمامي ازآن خود كرده است واو از نو درباران ناودان ، آب ِآب انباروآفتاب افتاده به روي ديوارِآفتاب گيرمتجلي مي شود وچشم داشت تا زنبق ها از گلدان برويند بي آن كه بداند ، دانه هاي زنبق پيش از آن كه آب را بچشند از قطره هاي شور كاسه ي اشك هاي زن ، خكشيده اند .
اشتراک در:
پستها (Atom)