۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

گیلاس و شکوفه هایش


این نوشته از آن دست ایده های است که صبح از خواب بیدار می شوی ، زمزمه اش می کنی ، بعد می نویسی و تمام می شود . 

مخصوصا بهار می توانست شاخ و برگ و شکوفه ها را زیر پوستش (که نمی گذاشت بیرون بیایند) احساس کند . شکوفه های نوک پستانش متفاوت از شکوفه های دیگر به گونه ایی باز می شدند که انگار معدن گرده ها هستند ، تا باد آن ها را بردارد و نوش شکوفه های دیگر کند .
نمی توانست احساس دوگانه ایی که بهارها بیشتر متمایل به درخت بود را کنترل کند . انگار دو تناسخش روی هم افتاده بود .
 بارها امتحان کرده  و به چشم دیده بود که دیوارهای حمام برای دوش گرفتن، کلافه اش می کنند چون آن باران مصنوعی بادی نداشت تا از آن خیسی حظ کافی را ببرد . بارها دور از چشم همه برهنه باران واقعی را روی پشت بام خانه امتحان کرده بود . حتی یک بار رعد و برق زیر انگشت اشاره اش، شاخه خشکی را سوزانده بود .
آب خوردن سیرابش نمی کرد مثل دوش گرفتن در حمام ، اما وقتی جوی آبی را پیدا و پاهایش را آن تو ول می کرد ، چنان سیراب می شد که روی پیراهنش جایی که نوک سینه هایش قرار داشتند نم برمی داشت . این اتفاق آن قدر تکرار شد ،که مادرش یک بار با عینک پیراهن را خوب معاینه کرد چون گمان برده بود که دخترِ خودسرش حامله شده و این شیرابه ای است که ماه های اول از سینه ها ترشح می شود . درحالی که او از پسرها بدش می آمد ، چون همیشه این احساس را داشت که آن ها تنها روی بدن او اسم کس دیگری را با چاقو می کنند و می روند و او باید با درد جای آن زخم را پر کند ، تازه آن پسرها انتظار دارند وقتی 20 سال بعد تو را می بینند آن اسم را که عشق اولشان بود و با او نخوابیده بودنند ، داشته باشی .
" نه ، وقتی می شه درخت های پیر خانه هنرمندان رو تو بغل بگیری چرا آدم خودشو به این پسرهای هیچی ندار بچسبونه که صبح با یکی زیر سایه ات می شینن عصر با یکی دیگه . "   
مادر از این حرف دخترک یکه خورد ، اگر چه ته دلش خوشحال بود که دلبستگیی نیست . برای این که از دل دخترش این در آورد گفت : "می خوای پاشویت کنم. "
دختر که از کودکی عاشق این کار بود و فریاد زد که " عاشقتم مامان ."
تا مادر تشت آب را زیر پای دختر گذاشت انگار در درونش غوغایی شد ، از مادرش پرسید :" مامان چرا اسم منو گذاشتین نسترن . "
" وقتی تو رو باردار بودم همیشه احساس می کردم اسمت باید گیلاس باشه ولی بابات می خندید که" دخترم رو همه می خوان بخورن ، مخصوصا اگه گیلاس خراسون باشه ."
گیلاس آن روزهمان که آفتاب روی شهر پهن شد نمی توانست حس دیوانه وار این تجربه را از خودش دور کند . بعد از مدرسه کنار درخت تنومندی که می شد سال ها زیر سایه اش زندگی کنی و حسادت همه بید مجنون های کنار حوض را درآوری ، کفش هایش را در آورد و بعد جوراب ها ، خاک تازه زیر ورو شده بود ، پاهایش را درون خاک کرد وایستاد . وقتی انگشتانش تشنه دنبال آب می گشتند ، روی انگشتان پای درخت تنومند افتادند ، نمی توانست خنده اش را جمع کند .وقتی انگشتانش را به آب رساند ، خلایی از هیجان در سینه اش جمع شد ، آن قدر که بیدهای مجنون سری تکان دادند و پاهایشان را از آن دور و بر جمع کردنند . دیگر نمی توانست پاهایش را جمع کند ، دیگر نمی خواست از آن جا برود . عابرین پیر به او می گفتند مجنون و این بیدهای آشفته ی کنار حوض را دیوانه تر می کرد .
تحمل شاخه های زیر پوستش را نداشت حتی شاخه سوخته زیر انگشت اشاره اش می خواست بیرون بیاید، سبز شود ، دیگر گیلاس هایش رسیده بودند .


سال ها سال بعد وقتی اره برقی را انداختند زیر زانوهایش ، پر بود از زخم هایی که پسرها رویش کنده بودند ، پاهای مرد درخت تنومند خشک شده بود ، مرد درخت تنومند گوش به گوش پیغام داده بود که کمد لباس بچه شده است ، همین . 


۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

علیرضا آقابالایی، شاعر و روزنامه‌نگار در گذشت
















تخم این بهار را انگار به مرگ کاشتند وای به روزهای درو ، خبر تلخی بود مرگ علیرضا آقابالایی 45 ساله .
 علیرضا آقابالایی، روزنامه نگار، شاعر و نویسنده کودکان شامگاه گذشته در سن 45 سالگی در اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت.

آقابالایی که فعالیت هنری خود را از سنین نوجوانی در عرصه تئاتر و سینما در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آغاز کرده بود، بعدها با سرودن شعر و نوشتن داستان برای کودکان و نوجوانان و همکاری با مجلات کیهان بچه ها و رشد و چاپ چندین کتاب در این حوزه، فعالیت ادبی خود را نیز دنبال کرد.
«حکایت آخر» ، «روی خط فاصله» و «شب یلدای ایوب» از آثار داستانی و مجموعه شعرهای «در طلوع آفتاب»‌ ، «باغ پائیز» و «چشم به راه خورشید» از جمله کتاب های آقابالایی در این عرصه هستند.
آقابالایی در سالهای دهه هفتاد با نگارش فیلمنامه وارد عرصه سینما شد و بعدها با دستیاری کارگردانانی چون مسعود کیمیایی در فیلم های سرب و دندان مار، احمدرضا درویش در فیلم آخرین پرواز، ‌شاپور قریب در فیلم اشک و لبخند، سیروس الوند در فیلم برخورد و داوود موثقی در فیلم کلید ازدواج به فعالیت حرفه ای در سینما پرداخت و چند اثر کوتاه سینمایی و مستند را نیز کارگردانی کرد.
علیرضا آقابالایی از ابتدای تاسیس روزنامه جام جم به تحریریه این روزنامه پیوست و تا واپسین روزهای زندگی خود از اعضای فعال گروه رسانه این روزنامه بود.
درگذشت این هنرمند، شاعر و روزنامه‌نگار فقید را به خانواده و همکاران و دوستان او تسلیت گفته و برای او علو درجات را آرزومندیم.



۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

کرم رضایی در گذشت

رضا كرم‌رضايي بازيگر قديمي سينما و تئاتر ايران صبح امروز ـ 14 فروردين ماه ـ بر اثر ايست قلبي در بيمارستان «مهر» تهران از دنيا رفت.

اين بازيگر كه از 25 روز پيش به دليل عفونت ريه در بيمارستان بستري شده بود؛ حدود ساعت 10 صبح در سن 73 سالگي درگذشت.

كرم‌رضايي متولد 1316 كرمانشاه بود و فارغ‌التحصيل كالج تئاتر و فيلم در آلمان غربي است.

او در زمينه‌ي تئاتر و ترجمه متون نمايشي فعال بود و در سال 1333 در سينما كارش را آغاز كرد.

به گزارش ایسنا ، از عمده نمايش‌ها و فيلم‌هاي رضا كرم‌رضايي مي‌توان از:«فيزيكدانان»، «كلبه والدين»، «مستأجر جديد»،«مسافر ري»، «فصل پنجم»، «آقاي شانس» ، «ديوانه‌وار»، «در كمال خونسردي»‌، «نيش»،«رابطه پنهان» ، «نرگس» ، «اعدامي»، «در شهر خبري نيست»، «خواستگار» علي حاتمي و... نام برد.

زمان برگزاري مراسم تشييع رضا كرم‌رضايي هنوز مشخص نشده است.

کرم رضایی نمایشنامه های متعددی رو هم از آلمانی ترجمه کرده بود ازجمله کلبه والدین وفیزیکدانها از ترجمه های زنده یاد کرم رضایی بود که ایسنا به اشتباه از این آثار به عنوان کارهای اجرایی او یاد کرده . کرم رضایی فیلم فارسی هم زیاد بازی کرداما یکی از بازهای بسیار خوبش در فیلم کندوی فرویدن گله باید اسم برد . بهرتقدیر خبر بدی بود برای آغاز سال .یادش گرامی .

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

علم جدید اخلاق جدید می طلبد


ایران تاتر خبر داده که داریوش فرهنگ ، درحال تمرین گالیله برتولت برشت است براساس عکس خانم تاجیک ازقرار معلوم هم امین تارخ گالیله است . حالا مقصود این که سالهاست حمید سمندریان آرزوی اجرا این نمایش را دارد و جایی شنیده ام که به مسئولان نمایش این مملکت گفته است اجرای گالیله را وصیت نامه هنری من ( یعنی سمندریان ) به حساب بیاورید . اما کسی به حساب نیاورده و به عنوان بقیت نامه آقای فرهنگ حساب کردند . سمندریان به هر آب و آتشی زده که بتواند این نمایش را اجرا کند ، اما نگذاشته اند ومعلوم نیست چرا، داریوش فرهنگ می تواند اما سمندریان نمی تواند ، یعنی دراجرا فرهنگ زمین مرکز هستی است ونمی چرخد واگر سمندریان اجرا می کرد ، زمین خیلی بیشتر می چرخید . اصلا این روابط عمیق بی ربط موجود در این مرکز هنرهای نمایشی سرگیجه آور است . بگذریم مقصود این بود که دراین نمایشنامه گالیله آقای برشت یک دیالوگی هست بسیارظریف ، گالیله بعد ازاین که گفت زمین غلط کرده گرد باشد ، رفت خانه وشروع کرده به تحقیق ومطالعه و... ، خیلی از طرفدارها از این بابا بریدن که باید می گفتی زمین گرد است وسرت را می دادی می رفت پی کارش ، درصحنه های آخر نمایش ، گالیله کلی تحقیقات خودش را به شاگردش می دهد ومی گوید این هم برای آیندگان و... ، شاگردش می پرسد که چرا پس آن
سالها قبل قبول کردی که زمین گرد نیست ( نقل به مضمون ) جناب گالیله جواب می دهد : ( نقل به مضمون نیست عین دیالوگ است ) " علم جدید ، اخلاق جدید می طلبد " . حالا مقصود اینکه علم جدید اخلاق جدید
می طلبد ، ولی بعضی با بنز وجت سفر می کنند وبا ال سی دی سونی اخبار می بینند و...اما فکر
می کنند هنوز زمین گرد که نیست بماند ، کائنات هم دورش می چرخد .

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

رادی ودرد معاصربودن


دوستم رضا رستمی دبیرگروه فرهنگی روزنامه جام جم ازمن خواست تا به بهانه اجرای هاملت با سالاد فصل یادداشتی را برای آثار زنده یاد اکبررادی بنویسم . اما این یادداشت چاپ نشده وقرارشد تا درسالمرگ رادی بزرگ چاپ شود ، اما حالا به بهانه اجرای دوستم محمد یعقوبی ازنمایش" ازپشت شیشه ها " که استاد بیضایی درباره آن صحبت کرده است ،این یادداشت را اینجا می گذارم تا بخوانید . ارادت من به رادی بیش ازاین سیاهه است . وبزرگی او آنقدرهست که ما با نام بردن ازاو شاید روزی به چشم بیاییم .



ازسرزمین باران می آمد رادی وشاید برای این بود که می خواست ناهمواری های سنت وپستی های تجدد را به دست آب داده وآنی را تصویر کند که هست وآنی را ترسیم کند که باید باشد . درزمانه رادی معاصربودن سخت ترین کار بود و او درد معاصربودن داشت . زمانی که به عنوان نویسنده به جهان دیدی تازه گشود، دوران " افول " بود وازآن جایی که اوزمان خود را می شناخت شاید مخالف خان دیگران بود وافول را می دید نه آنچه درکرناها نواخته می شد که" صعود درکیسه زمانه ماست" . رادی رادمردی کرد ومعاصرباقی ماند وشاید به این خاطر اکبربودن برازنده اش بود وهست وخواهد بود .

افول
زمانه ایی که زنده یاد رادی نوشتن را آغازکرد زمانه تهمت وافترا بود وشعارهرکه با مانیست نمی فهمد وهرکه بیرق ما را بردوش نگرفته روشنفکرنیست ، ورد زبان ها بود . چپ ها ( با همه انشعاب های عجیب وغریب ازمسلح تا تئوریک ) تمام بسترروشنفکری را گرفته بودند وهرکس که چون آنها نمی اندیشید ونقد آنها را می گفت دشمن مردم می شد ( چرا که عارضه عرصه سیاسی این است که هرکه مخالف من است دشمن مردم است ) این جریان ازسویی وازسویی دیگر کسانی راست بودند وبه دربارو دفتر فرح پهلوی تکیه داده بودند که ایران به دروازه تمدن رسیده وسالنامه شاهنشاهی 2500 ساله را نشان می دادند و...
اگر چه راههای رسیدن این دوجریان به مقصود متفاوت بود ، اما مقصدشان یکی بود ، آنچه می خواستند این بود که ایران را ازطریق مارکسیسم یا ازطریق لیبرالیسم آنی کنند که خوابش را دیده بودند. البته ریشه این جریان برمی گشت به اوایل عهد ناصری وبعد ازآن مشروطه که روشنفکرانی اندیشیدند که باید دیگر خود نبا شیم، برای بلند شد ازدوران فترت باید فلک را سقف بشکافیم وطرحی نو دراندازیم . این ایده تا آن جا که می خواست ایران را بسازد بد نبود اما مسیرش ازآنجا می گذشت که باید هرچه ازتاریخ وسنت مانده به دور ریخت وبا الگوی فرنگی ها خود را ساخت . این بلوای غریب وطبل بد آوازِ تغییر، گوش بسیاری را کر کرده بود وحرکت این تن بی سر مجال ایستادن واندیشه کردن نمی داد . اما رادی ایستاد چون اندکی ازهمفکرانش وبیرقی را خود به شانه گرفتند که بازگشت به خویشتن نام داشت . بازشناسی خود وگذار ازسنت به تجدد ازراههای خودی . آن هم درکنه واقعیت نه آن بازیها واداهایی که دیگران درمی آوردند .
رادی پشت آن دیوار آهنین که دستگاه غریب تهمت واتهام را داشت آن ضحاک دیکتاتور شوروی کمونیست را می دید وگوشش به هیاهوهای سا ختگی احزابی ازتوده گرفته تا انشعاب های گوناگونش نداشت وخفقان مرگبار پشت آن دیوارآهنین برایش شفاف بود و آن را می دید . اگرچه به برابری انسان، اعتقادی عمیق داشت . ازسوی دیگر هیچ گوشش بدهکاریاوه های آن سوی میدان هم نبود که آزادی را اسیر آزادی کرده بودند وپشت آن زرق وبرق جامعه بازوجهان آزاد ، رشته ی بندها را یافته بود . جنگ ویتنام چون جنگ افغانستان برای او درد ناک بود ووابسته اردوگاهی نبود که چشمهایش را ببند وانسان کشی را نبیند ومتهم نکند .
معاصر بود ن بسیار درزمانه رادی سخت بود چرا که اگردراین دو اردوگاه نبودی تحجرتورا به غارخود می برد وبازهم معاصرنبودی . تحجراگرچه ظاهری به گمان سخت دارد اما دردلش چشمه هایی می جوشد که زمانه خود را درنیابی. دل می دهی به آن چشمه ها وچشمت به جهان بسته می شود . وچه بسیار بودند کسانی که چشمشان را این چشمه ها گرفته وسحرشان کرده بود . رادی چشمه ها را دیده بود اما می دانست که این چشمه ها اگرچه رویین تن می کنند اما چشم ها ی اسفندیارباقی است واین می شود پایان آرزوی جهانداری .
رادی همچنان که غارها با چشمه های آب حیات تحجر را دید ، دل به آنان خوش نکرد که برای اجرای عدالت ، ناعادلانه گردن می زدند . شهرفرنگ با شب های روشنش نیز دل اورا نبرد که غلامان سیاه باید آن را به دوش بکشند . پس راه رادی چه بود ، رادی خود ایرانی اش را می دید که اگر2500 سال پیش جهان را فتح کرده ، امروز(دهه 40 )زیرسایه استعمار ابرقدرتها مانده است . پس او واقعیت ایرانی را می دید ، واقعیتی که تلخ یا شیرین نیست ، آنچه هست وباید تغییرکند . این کاربسیار سخت بود . واقعیت زمان خود را دیدن، لمس کردن وفریاد زدن ومعاصرماندن بسیارسخت است . این که برای همه این دسته ها که گفتیم ، بگویی که آن چه می گویند خطاست ورادی این خطر را کرد که بگوید خطا می گویند .او در5 دی 1386 که زنده یاد شد درآخرین نامه ای که برای تولد دوستش بهرام بیضایی نوشت هنوزمعاصربود.

صبح نمناک

وجه دیگری که می توانم درباره رادی بگویم آن غم انسانی اوست که درآثارش موج می زند . او برای انسانی که اسیرساحت جدید شده است دلش سخت می گیرد وبه همین خاطرغمگنانه آن را روایت می کند . نمونه بارز آن آمیزقلمدون است . بگذریم ازآن که دراین اثر او دهه شصت شمسی وتمام آن چه ما نداشتیم را به خوبی نشان می دهد ،اما ازآن مهمترانسان معاصررا تصویرمی کند که دردایره حقارت گیرافتاده است . اوبا ظرافت به ما دامی را نشان می دهد که درآن گیرکرده ایم درحالی که احساس زندگی می کنیم .
او غم انسانی را دربسیاری ازآثارش نشان می دهد . درمنجی درصبح نمناک . ملودی شهر بارانی، آهنگ‌های شکلاتی ،هاملت با سالاد فصل، شب روی سنگفرش خیس ،لبخند باشکوه آقای گیل و... . این مساله یعنی نشان دادن ازخود بیگانگی انسان مدرن بازهم صحتی است برمعاصربودن زنده یاد رادی .

هاملت با سالاد فصل
هاملت با سالاد فصل یکی از پیچیده ترین آثاررادی است که درآن شخصیت ها ازلایه های متعددی برخودارهستند وبه همین دلیل کمترکسی به سراغ هاملت با سالاد فصل می رود که ازاجرای آن سربلند بیرون بیاید . پیچیدگی هاملت با سالاد فصل به روابط انسانها برمی گردد وشناخت ازآدمهایی که رادی آنان را به تصویرکشیده است نیاز به شناخت انسان امروزی ایرانی دارد. انسانی ایرانی که ازریشه ها جدا و پرت می شود درمیان دریایی که دوراه دارد یا باید خود را واداده وغرق شود ویا به قایقی بنشیند که سکا نش به دست او نیست . شاید تناقص یا پارادُ کس درنام نمایشنامه نیزاشاره ایی به این معناست . او تردید های هاملت شکسپیر درمیان دریافت جهان واقعی ( آنچه عمو ومادرش می گویند ) ومتافیزیک ( آنچه روح می گوید ) را به خانواده ایی می کشد تا تردید های امروز ایرانیان را نشان دهد .

ارثیه ایرانی
به گمان هادی مرزبان اززنده یاد اکبررادی ارث می برد . او تنها کارگردانی است که تمام تلاشش را کرد ه تا آثار رادی را اجرا کند وهم اکنون هم هاملت با سالاد فصل را درسنگلج درحال اجرا دارد . شاید تنها ایرادی که همیشه به مرزبان وارد بوده دلبستگی بسیار او به نمایشنامه های رادی است . مرزبان آن قدر به رادی دل داده که خود را درمقام کارگردان حذف می کند و حاضرنیست حتی یک نقطه ازآثار رادی کم یا زیاد کند ومخاطب آنچه را می بیند که رادی لحظه به لحظه درنمایشنامه خلق کرده است . این کارمرزبان کاربزرگی است که خود را وقف رادی کرده وخود کارگردانش را به رخ مخاطب نمی کشد وبه همین خاطر او ازآثار رادی ارث می برد .

بیضایی: نمایشنامه‌ ”از پشت شیشه‌ها” هنوز هم اثر محبوب من است


در ادامه سلسله نشست‌های بنیاد اکبر رادی روز گذشته ـ 30 آبان ماه ـ برنامه نمایشنامه‌خوانی"از پشت شیشه‌ها" به کارگردانی مشترک محمد یعقوبی و رضا شفیعیان با تحلیل این نمایشنامه توسط بهرام بیضایی همراه شد.
به گزارش سایت ایران تئاتر، در این نشست که در فرهنگسرای ارسباران برگزار می‌شد، اهالی تئاتر ‌چون اسماعیل خلج، هادی مرزبان، فریندخت زاهدی، محمد رضایی‌راد در کنار حمیده بانو عنقا همسر مرحوم رادی حضور داشتند.
در ابتدا‌ ‌این نمایشنامه توسط بازیگرانی چون علی سرابی، آیدا کیخایی، مسعود میرطاهری، معصومه رحمانی، صفورا کاظم‌پور، محمدرضا خرمی، شیرین اسماعیلی، حمید قاسمی و فرزانه فدوی بازخوانی شد و سپس بهرام بیضایی به بحث و تحلیل پیرامون این نمایشنامه پرداخت.
بیضایی در ابتدا با اشاره به جای خالی رادی در این جمع گفت:«کاش این اتفاق در زمان خود رادی می‌افتاد؛ چرا که ما هر کدام این متن را با سلیقه خود خوانده‌ایم و به تحلیل آن پرداخته‌ایم.»
وی سپس با اشاره به این که"از پشت شیشه‌ها" از نمایشنامه‌های محبوب وی در میان آثار رادی است، افزود:«این نمایشنامه به همراه"ارثیه ایرانی" و"پلکان" نمایشنامه‌های محبوب من در آثار رادی هستند، اما یک پرسش درباره فعالیت‌های تئاتری رادی مطرح است که هرگز پاسخ روشنی به آن داده نشده و آن نقطه‌ای است که رادی فعالیتش را از آن جا آغاز کرد. من فکر می‌کنم ورشکستگی خانواده در دوران نوجوانی او تاثیر زیادی روی آثار‌ و بالاخص مفهوم زوال در کارهای او گذاشته است.»
وی افزود:«واقع‌گرایی سلیقه حاکم نمایشنامه‌نویسی دهه 40 است که من خود‌ در آثارم سعی در فرار از آن داشته‌ام و رادی نیز در این اثر از این محدوده فراتر می‌رود و ستایش من متوجه جنبه تجربی این نمایشنامه است.»
به گزارش سایت ایران تئاتر، بیضایی در ادامه این نمایشنامه را به همراه"پهلوان اکبر می‌میرد" اثر خودش متاثر از نمایشنامه"سیر روز در شب" اثر یوجین اونیل خواند و گفت:« "از پشت شیشه‌ها" تحت تاثیر هنر متعهد بازنویسی شد و بزرگترین لطمه‌اش همان است. من نسخه اول را که در سال 1345 در نشریه"پیام نوین" چاپ شد، بیشتر دوست داشتم و حتی با رادی درباره اجرای آن صحبت کردم.»
این نمایشنامه‌نویس و کارگردان در ادامه گفت:«متن اول بدون هیچ محاسبه‌ای متعلق به رادی است، اما در بازنویسی متن و زیر فشار روشنفکران دهه 40 و بالاخص جلال آل‌احمد و شخصیت کاریزماتیکش آن را به سوی هنر متعهد سوق داد که در آن نمایشنامه نه براساس توانمندی‌هایش بلکه براساس میزان تعهدش سنجیده می‌شود.»
وی افزود:«مشکل اصلی نمایشنامه شخصیت نویسنده یعنی بامداد است که یکی از ضعیف‌ترین شخصیت‌های آثار رادی است و او با دادن چوب زیر بغل به این شخصیت بزرگترین لطمه را به آن وارد کرده است.»
بیضایی همچنین گفت:«این نمایشنامه نوعی عذرخواهی رادی از همسرش برای سال‌های‌ آینده زندگی‌اش است و نوعی پیش آگاهی‌ نسبت به زندگی‌اش. اما بامداد در این نمایشنامه از بسیاری جهات متضاد رادی است. او برخلاف رادی نازا است، فاقد تخیل، خاطره، طنز، تحلیل و ایجاد ارتباط است. او به رادیو گوش نمی‌دهد، روزنامه نمی‌خواند و پرسش این جاست که چگونه از اتفاقات بیرون خبردار می‌شود؟ اگر درخشان‌ها به خانه او نمی‌آمدند پس او چه چیزی را در اثرش ثبت می‌کرد؟ شخصیت‌های این نمایشنامه متاثر از فرمول ‌خوب یا بد هنر متعهد هستند. بامداد چنان بی‌نقص ساخته می‌شود که این خود تبدیل به نقص شخصیت می‌شود.»
وی افزود:«مریم تنها موجود زنده نمایشنامه است. وی یکی از بهترین شخصیت‌های زن آثار رادی است که در نهایت خود را قربانی می‌کند.»
به گزارش سایت ایران تئاتر، بیضایی در ادامه با اشاره به فضای روشنفکری دهه 40 گفت:«رادی از سوی روشنفکران زمان به مرکزیت آل احمد مورد نقد بود که چرا نویسنده مانند اثرش عمل نمی‌کند و وارد مبارزه نمی‌شود اما"از پشت شیشه‌ها" نمایشنامه‌ای بود که رادی باید آن را می‌آموزد.»
بیضایی در پایان"مگس شدن درخشان‌ها" را یک فکر ادبی و غیر اجرایی خواند و گفت:«زوج نمایشنامه"از پشت شیشه‌ها" زندگی نکردند، بلکه"از پشت شیشه‌ها" ناظر زندگی بودند. با این همه این نمایشنامه هنوز اثر محبوب من است و امیدوار بودم روزی آن را اجرا کنم، اما اکنون دیگر نمی‌توانم به خودم اجازه دهم بدون حضو رادی در متن دست ببرم.»
در پایان این جلسه از سوی بنیاد رادی لوح‌های تقدیری به بهرام بیضایی و حمیده بانو عنقا اهدا شد.