شعر زنده باش از هوشنگ ابتهاج ، تار از محمد رضا لطفی
"۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه
۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه
بم روي گسل هاي غم
در تک اتاق هايي که همه زندگي آنها بود ، سرما نشسته و زمهريرخانه کرده بود ، با برف پشت در. چون فرقي نبود بين خانه و کوچه از سرما ؛ همه به کوچه آمده بودند تا سرما را تقسيم کنند ميان هم ، به ازاي همه آن چيزها که تقسيم نشد.
دستها از سرما کبود بود و دست بچه ها کبودتر و همه چشم انتظار جعبه هاي ميوه. آتش که گر گرفت ، سکوت کردم ؛ شعله در چشمانشان مي رقصيد وحلقه اشکهايشان مي سوخت و مادران داغ ديده و تبارسوخته بمي گفتند: «از چه بگوييم» و اين خود سکوتي بود با هزاران ناگفته سر به مهر.
اردوگاه بسطامي ، آتش
حلقه اتصال ما آتش بود که گردش نشستيم. پرسيدم: چرا هنوز شما پس از 3سال از زلزله در اردوگاه مانده ايد. صداها آهسته جان گرفت. همه آنها که در اردوگاه ها مانده اند ، مستاجران بمي اند که پس از 3 سال نوبت وام بانکي آنها نرسيده است. اردوگاه هم شرايطش بسيار سخت شده است ، بسيار. اين را اگر نمي گفتند از چهره ها و همه چيزهايي که داشتند مشخص بود. مسوولان شهري مي گفتند آنها که در اردوگاه ها مانده اند ، بومي نيستند و با بم ناتني اند. به آنها مي گويم شما بمي نيستيد؛ جواب مي دهند اگر مستاجر يا آن که در خانه پدر و مادرش زندگي مي کرده و پدر در پدر سالها در اين شهر بود و حتي شناسنامه اش صادره از بم است ، بومي نمي شود ، پس ما بمي نيستيم.
به ابراهيم علي پور بمي نژاد که شناسنامه اش را نشان مي دهد ، برمي خورد: «آخر نام خانوادگي من بمي نژاد است ، بعد بمي نيستم؛» صورتهاي کودکان آفتاب سوخته در شعله ها دل مي زند و گاهي جان مي گيرد و گاه جان مي بازد و سرما شبهاي سرد بم در استخوانشان مي نشيند و مي لرزند. «بچه ها درس مي خوانند؛» و جواب مي گيرم: «بعضي آري ، بعضي نه.
بيشتر پسرها مي توانند درس بخوانند. مدرسه اي در اين نزديکي نيست و خانواده ها توان خرج مدرسه بچه ها را ندارند».
دختر با لبخندي ماسيده از حسرت مي گويد: «خيلي دوست داشتم درس بخوانم. پدرم زير آوار از دست رفت. من درس نمي خوانم تا برادر کوچک ترم بتواند درس بخواند.» مکثي مي کند تا حرف با گريه قطع نشود و زيرلب و آهسته ادامه مي دهد: «مادرم هزينه خورد و خوراک ما را هم به زور تهيه مي کند ، چه برسد به درس ».
مدرسه اي در آن اطراف نيست و تنها مدرسه نزديک به اردوگاه بسطامي که حدود 700 خانوار در آن زندگي مي کنند ، مدرسه اي غيرانتفاعي است که شهريه اي حدود 240 هزار تومان از هر دانش آموز دريافت مي کند. مادري که پس از زلزله همسرش را از دست داد و به اجبار زندگي سخت اردوگاهي ، مجدد ازدواج کرده است تا در سايه زندگي تازه ، امنيت را به دست آورد، 2 کودکش را به دست مي گيرد و مي گويد: «بهزيستي به ما گفت شما بچه ها را ثبت نام کنيد ما نصف هزينه آنها را مي دهيم. ولي وقتي ما ثبت نام کرديم ، گفتند بودجه نيست. بعد هم گفتند چون تو ازدواج کردي ، ديگر هيچ چيز به بچه هايت تعلق نمي گيرد».
عليپور بمي نژاد ، با دستهاي پينه بسته اش از گذشته و از حال و روز همه آنها که در اردوگاه مانده اند ياد مي کند که کارگرند ؛ اما پس از زلزله به دليل حضور کارگران شهرهاي ديگر ، کار کم شده است و اين را بچه اول دبستانش درک نمي کند و ادامه مي دهد: «روزها مي شود که کار نيست و بچه بايد مدرسه برود و فقط هزينه سرويس آن 12 هزار تومان است و اين هزينه براي يک کارگر زياد است.»
گره مي خورد حرفها به هم و حالا که سفره هاي دلشان باز شده ، از همه چيز مي گويند. معلم مدرسه که او هم در اردوگاه بسطامي ماندگار شده ، اضافه مي کند: «آخر من معلم که اين وضعيت بهداشتي و روحي ام است و با 2 فرزند و در يک اتاق 4 در 3 زندگي مي کنم و وقتي مي خوابم ، موش و سوسک از رويم رد مي شود و بچه ام به خاطر نبود بهداشت مريض است ، وقتي به کلاس مي رسم ، چه دارم بگويم.
ليلا باراني که زلزله خانه اش را در بروات با خاک يکي کرده ، سقف خانه اش را نشان مي دهد که 2 روز از برف و باران گذشته ، چکه مي کند. البته اين وضع همه اردوگاه است. پشت بام ها خوب ايزوگام نشده و از سوي ديگر شيبهايش به گونه اي است که آب باران در بام باقي مي ماند و با چکه ، اتاق 4 در 3 را غرق در آب مي کند و زندگي اندک ساکنان اردوگاه نم مي کشد.
به اتاق که مي روم بهتر مي فهمم که اتاق 4در 3چقدر براي يک زندگي 5نفر يا بيشتر تنگ است و چگونه مي شود در اين اتاق خوابيد. سر مي زنم به اتاقهاي ديگر اردوگاه بسطامي و آنهايي که از قطع مکرر برق در اين شبهاي سرد مي گويند و نبود آب در تابستان و به اين سياهه نيستي ها بايد نبود نفت را اضافه کرد که سرما را صدچندان کرده است: «نفت نيست يعني بايد دفترچه خواربار را که روزهاي اول زلزله به ما داده اند، ببريم و براساس آن حواله بگيريم و بعد برويم توي صفهاي بلند و بي پايان نفت. نصف يا يک روز هفته را از دست مي دهيم تا نفت گيرمان بياد. آن 220 ليتر را 5 هزار تومان مي گيريم. البته پولش مهم نيست مهم اين است که نفت نيست و کيمياست».
مي چرخم در همهمه هايي که شکل گرفت و هرکس چيزي يادش مي آيد که بايد بنويسم. مي رسم به اتاق ماشاالله مظفرآبادي ، او اين اتاق کوچک را اجاره کرده است و ماهانه 40 هزار تومان براي زندگي در کانکس و اردوگاه پول مي دهد. خيلي هاي ديگر هم هستند.
دخترش در کنار آنها اتاقي با همسرش کرايه کرده است ، 35 هزار تومان: «مگر ممکن است؛ آخر چطور مي شود شما براي زندگي در اردوگاه پول بدهيد؛»
جواب مي دهد: «ما اردوگاه اميرکبير بوديم. پارسال سيل آمد ، همان اندک زندگي ما را هم شست و رفت پي کارش. آنجا را خراب کردند و گفتند بايد از اردوگاه بروي. من هم چون پول ندارم زمين بخرم و خانه بسازم ، مجبور شدم بيايم اينجا واين اتاق را کرايه کنم ، آن هم 40 هزار تومان که هشتم هر ماه از من مي گيرند.
با آن که دستهايم در زلزله آسيب ديده ، بايد کارگري کنم و هرماه 40 هزار تومان پول اردوگاه بدهم. همسرش زهرا چمني که در زلزله آسيب مغزي ديده ، تصاوير اندکي از واقعه يادش هست. به بيمارستان شفاي شيراز منتقل شده و تاکنون هيچ خدماتي دريافت نکرده است. تمام هزينه هاي درمان و دارو را خودش پرداخت کرده. هيچ چيز هم از زندگي اش نماند . نوه پسري اش تنها يادگار او از فرزندش است. و حال که سخت دست تنگ است ، مجبور است از او بگذرد و تنها يادگار پسرش را به پرورشگاه بسپارد. اشک مهمان چشمانش مي شود و اين که چگونه بايد به خاطر فقراز ميان نان و فرزند يکي را انتخاب کند. شب با ماه تلخش سخت به پايان مي رسد و آتشي در کوچه هاي غربت اردوگاه بسطامي به خاکستر نشسته است.
اردوگاه معصومه ، آب
اردوگاه معصومه 1 ، 2 ، 3 هم مردم را در کانکس جا داده است. ساکنان اينجا هم پيش از اينجا مستاجر بوده اند. تعداد خانوار در اين اردوگاه کمتر است. اما مشکلات کمتر نيست. بوي فاضلاب در اين اردوگاه هم هست. چراکه چاه فاضلاب بعد از 3 سال پر شده و شهرداري به اهالي گفته که خودشان اقدام کنند و هزينه آن را هم بدهند.
جز ماههاي اول و کمکهاي اوليه کمک ديگري به آنها نشده است. قطع مدام برق براي آنها که نفت ندارند و با بخاري برقي کانکس را گرم مي کنند. ناراحت کننده است. آنها نمي توانند زمين بخرند.
زني مي گويد: با هزار بدبختي و قرض زميني 60 متري خريده ام. مي گويند بايد 85 متر باشد تا وام به آن تعلق بگيرد. زمين روي دستم مانده است ، وام هم ندارم.
شهرک هاي نوساخته ، خاک
شهرک رزمندگان و شهرکهاي تازه تاسيس و ساخت و سازهاي انجام شده در شهر را نبايد ناديده گرفت و کتمان کرد که کارهايي هم در بم شده است: استوديوم ورزشي باشگاه رئال مادريد ، طرح کره اي ها و ساخت و ساز پايان نيافته اجاره به شرط تمليک دولتي که از مالکان 6 ميليون تومان وجه نقد گرفته اند تا در ماههاي آينده با قيمت تمام شده 25 ميليون تومان تحويل داده شود ؛ اما نکته بسيار مهم در طرح اين است که يکي از اصلي ترين ساخت و سازها دولتي روي گسل اصلي بم ساخته شده و مردم نيز به تبع دولت ، ساخت را در اين منطقه ادامه داده اند.
آنها که زمين داشته اند و در شهر و شهرک ها به ساخت و ساز مشغولند با دو مساله دست به گريبان هستند، يک گراني سرسام آور مصالح و دوم نبود امنيت. نگاهي به نرخ مصالح در بم مي تواند خيلي از نکات را روشن کند: هزينه نقشه 135 هزار تومان ، نظام مهندسي 240 هزار تومان ، آزمايشگاه بتون 90 هزار تومان ، صدور پروانه ساخت و ساز 95 هزار تومان ، اسکلت فلزي يک ساختمان يک طبقه 80 متري يک ميليون و 600 هزار تومان ، ميلگرد شاخه اي 5 هزار تومان.
البته ساکنان از گراني سرسام آور آهن و کارگر و نبود نظام در اين خصوص بسيار ناراضي هستند. مهندسان و کارگران غيربومي در افزايش قيمتها نقش داشته اند. سقفي فلزي که در تهران متري 1800 تومان بسته مي شود ، در بم 3500 تومان است و مشکلاتي فراوان از اين دست به چشم مي خورد. نرسيدن برق ، آب و... به اين شهرک ها از مشکلاتي است که دامن شهروندان بمي را گرفته است.
براي رساندن برق و آب ، از کابل و شيلنگ در فاصله هاي طولاني استفاده مي شود که نيمه هاي شب نيز اين وسايل به سرقت مي رود. نبود امنيت ازجمله مسائلي است که آنها بسيار گله مندند.
سيدطاهرالدين ، باد
سيدطاهرالدين آخرين نقطه از بم است. شايد آنجا که تنها بادها حکومت مي کنند يا شايد آنجا که اهالي اش به باد فراموشي سپرده شده اند. آنها 30 خانوار هستند و اتفاقا براساس شناسنامه هايشان هنوز در چادر زندگي مي کنند و کانکس هايي که 600 هزار تومان خريده اند. کودکان که انگار با فقر زاده شده اند و زلزله فرصت اندک شاد زيستن را هم از آنها گرفته است.
زنان نان مي پزند و تنها امرارمعاش اين اهالي است. نان را که با باد تقسيم مي کنند و خاکستر تنورها برايشان مي ماند. هر چند خستگي در تن مي ماند با گذر از شهر زلزله ؛ اما چشم را نبايد به روي طرحهاي به اتمام رسيده يا در حال پايان يافتن بست ، طرحهايي که کارگران در آن مشغول کارند، آن هم بدون خستگي.
به گفته سعيدي کيا ، وزير مسکن و شهرسازي کار بازسازي روستاها تقريبا تمام شده و آسفالت و طرحهاي عادي به اتمام رسيده است. سعيدي کيا اضافه مي کند: در شهر بم و براوات 22 هزار و 500 واحد مسکوني تخريب شده و تاکنون بيش از 12 هزار واحد مسکوني به اتمام رسيده است.
وي همچنين در يک نشست مطبوعاتي مي گويد: کار بازسازي بم در حال حاضر 98 درصد پيشرفت داشته که تا شهريور آينده (1386) به 100 درصد بازسازي کامل مي رسد.
نمي شود منکر روند بازسازي در بم شد ، اما حجم فاجعه آنقدر گسترده است که تلاشها اندک به نظر مي رسد و انتظار مردم براي سروسامان دادن به مشکلات و تسريع در کار بازسازي شهر ويران شده بم انتظاري بجاست. بنابراين شايسته است مسوولان دست اندرکار بيش از پيش براي قد برافراشتن بم اهتمام بورزند.
بعد از سه سال از زلزله بم برای سالگردش در سال 1385 سفری رفتم به ویران های باقی مانده واین گزارش که در روزنامه جام جم چاپ شد ماحصل آن سفر است .
ديوي که فراموشي آن را بيدار مي کند
9 دی 1382 چهار روز پس از زلزله بم یادداشتی نوشتم که در روزنامه جام جم چاپ شد که می توانید اینجا بخوانید :
فراموشي بزرگترين نعمت است ؛ لااقل وقتي پديده اي مثل مرگ عزيزان وجود دارد. اصلا فراموشي مايه حيات است.
مرگ هرچند هولناک باشد ، فقط خاطره اي موهوم در حافظه مي ماند؛ تنها يک تصوير که بخشهايي از آن هم با برداشت ها کامل مي شود. زلزله هاي وحشتناک که يک ملت را به اوج هيجان حسي مي رساند و همه را در لحظه ها و روزهاي اول در کنار هم قرار مي دهد هم بتدريج به يک تصوير تبديل مي شود. بم مثل رودبار، بوئين زهرا و طبس خاطره خواهد شد. اين مساله قابل انکار نيست اما اين فراموشي که از آغاز هفته ديگر دامن همه را مي گيرد ، فراموشي وحشتناکي است ؛ فراموشي اي که در عمق آن فجايع بعدي خفته است و سالها بعد آهسته سر بيرون کرده و چون ديو برمي خيزد و طلسم هيچ زن کرماني اي هم نمي تواند آن را دوباره خواب کند. ديو آسيبهاي اجتماعي هميشه بعد از وقايع طبيعي ناديده گرفته مي شود و از آنجا که در هيچ جا آماري وجود ندارد، آماري هم از آسيب ديدگان اجتماعي که در معرض تهديد هستند نيز وجود نخواهد داشت . آمار کشته شدگان متفاوت و متناقض است ، شايد تعدادي پيدا نشوند ، اما بي شک تعداد زندگان معلوم است ، چون زنده اند و قابل شمارش. حتما کودکان بي سرپرست باقيمانده از زلزله بم را در ماههاي آينده در خيابان شهرهاي بزرگمان خواهيم ديد، کودکاني که چهره شان از زلزله لرزيده است ؛ اما کسي آنها را به جا نمي آورد. حتما زنان بي سرپرست شده زلزله بم را ماههاي آينده در خيابان هاي شهر خودتان خواهيم ديد اما فراموشي مزمن مجال آن را نمي دهد که آنها را به خاطر بياوريم . کودکان و زنان بي سرپرست ، جوانان که در آن شهر با هزار بدبختي شغلي دست و پا کرده بودند و امروز شغلي ندارند. زناني که در آستانه تهديد بوده اند که امروز به خاطر از هم پاشيدگي خانواده در دامن خطر قرار گرفته اند. دختران و پسراني که عمق فاجعه و بوي مرگ پيچيده در شهر آنان را مجاب به فرار از شهر مي کند و آناني که مي مانند شرايط اقليمي ، رواني ، گرايش به موادمخدر را در روحشان زمزمه مي کند، مرداني که دچار معلوليت شده اند و چشمان نگران خانواده از ماههاي آينده به دستان خالي آنهاست ، مهاجرت و...بلاي بلاياي طبيعي اين است که مسوولان و هموطنان ، مردگان را فراموش نمي کنند اما زندگان به فراموشي سپرده مي شوند. هرچند به نظر برسد تعداد آسيب ديدگان اجتماعي اين فاجعه کم باشد ، اما نبايد فراموش شوند. ناديده گرفتن آسيب ديده اجتماعي امروز در دهه آينده خود را نشان مي دهد، قطعا فراموش کردن مهاجران جنگ تحميلي و فرآيند آسيبهاي اجتماعي آن را امروز مي بينيم ! خانه ها احتمالا تا 10سال ديگر ساخته خواهد شد ، اما روح آدمي دير ترميم مي شود، بهتر است با برنامه ريزي اصولي و تدوين سياست آماري دقيق ، ديو آسيبهاي اجتماعي بعد از بلاياي طبيعي را بيدار نکنيم.
۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه
روایت فرهاد توحیدی از نشست با دولتی ها
در پي حضور مديران ارشاد و خانه سينما در افتتاحيه جشنوارهي سينما حقيقت و تشكر معاونت سينمايي از اين حضور، فرهاد توحيدي در پاسخ به اين كه آيا اين اتفاق به معناي پايان اختلافات خانه سينما با وزارت ارشاد بايد تلقي شود، اظهار كرد: اتفاق خاصي مابين ما و معاونت سينمايي نيفتاده است، البته از ابتدا هم مشكل خاصي مابين ما نبود. ما به عنوان دوستان قديمي با يكديگر سر جنگ نداريم و تنها در زمينهي كاري است كه برخي اختلافنظرها ميانمان وجود دارد. نايب رئيس هيات مديره خانه سينما در گفتوگويي با خبرنگار بخش سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)گفت: در زمينه مديريت سينماي ايران و برنامههاي مديريتي آن، جايگاه و نقش مديريت دولتي و ارتباط آن با صنوف هنوز هم اختلاف نظرهايي ميان ما و معاونت سينمايي وجود دارد و كماكان اتفاق خاصي در اين زمينه نيفتاده است. اما به هر حال ما به عنوان افرادي متمدن و همكاران و دوستان قديمي گاه كنار هم مينشينيم.
توحيدي در عين حال گفت: فكر ميكنم جشنوارهاي مانند جشنواره سينما حقيقت آنقدر محترم است كه ما به دور هم جمع شويم، البته همانطور كه گفتم هيچگاه حداقل از سوي ما ترك دوستي نشده بود و من فكر ميكنم كه در معاونت سينمايي هم چنين اتفاقي نيفتاده است.
وي ادامه داد: ما اميد داريم كه اين اختلافات هم به مرور زمان و باگفتوگوهاي رو در رو و از موضع احترام متقابل و پذيرش جايگاه طرف مقابل حل شود. به هر حال انشاءالله نحوهي ارتباط هيات مديرهي خانهي سينما با معاونت سينمايي موجب شود كه بسياري از مذاكرات به تفاهم ختم شود.
فرهاد توحيدي در ارتباط با صحبتهاي رييس ادارهي نظارت و ارزشيابي در رابطه با تشكيل صنف واحد تهيهكنندگان و تصديگري آن صنف به خانهي سينماي اصلاح شده، هم عنوان كرد: با توجه به اينكه طبق سياستهاي كلان كشور بحث خصوصيسازي از اهميت ويژهاي برخوردار است، من فكر ميكنم بهتر است در سينما هم دولت از تصديگرياش بكاهد.
نايب رييس هيات مديره خانه سينما در ارتباط با صحبتهاي عليرضا سجادپور در برنامه تلويزيوني «هفت» ادامه داد: فكر ميكنم عليرضا سجادپور بيشتر آرزوهاي خودش را در آن برنامه مطرح كرده است، بيان آرزو طبعا اشكالي ندارد اما خانهي سينما نهادي است كه سالهاست تشكيل شده و طي اين مدت فراز و نشيبها ومديريتهاي مختلف سينمايي را تجربه كرده است. لذا طي اين دوران همدلي و ارتباطي ميان صنفهاي آن ايجاد شده است و پيوستن آرزوي سجادپور به واقعيت در آينده مشخص خواهد شد.
توحيدي در عين حال گفت: اگر بررسي شود ميبينيم كه خانهي سينما نهادي است كه با كمك دولت شكل گرفته و شايد يكي از مشكلات ساختاري خانهي سينما هم همين موضوع باشد. چرا كه بدين واسطه يك نهاد صنفي در ارتباطي ارگانيك با دولت و وزارت ارشاد قرار ميگيرد.
وي ادامه داد: به هر حال اين دو نهاد در طول تاريخ هيچگاه از يكديگر جدا نبودهاند، اما آنچه در اين زمينه از اهميت ويژه برخوردار است اين است كه دولت استقلال صنوف را به رسميت بشناسد و در راستاي سياستهاي كلان كشور و بحث خصوصيسازي بسياري امور را به دست بخش خصوصي بسپارد. چرا كه براي ادارهي بهتر هر حوزهاي بهتر آن است كه آن بخش به دست مجامع صنفي و واحدهاي خصوصي سپرده شود.
وي در عين حال گفت:من فكر ميكنم اين روند در سينما هم ناگزير است و همانطور كه در صحبتهاي خود دوستان آمده قرار است كه از تصديگري دولت در سينما كم شود و حتي بخشهايي مثل صدور پروانه ساخت هم به دست خانهي سينما سپرده شود كه انشاءالله به مرور زمان و با روي كار آمدن هيات مديره جديد اين مسائل به وقوع بپيوندد.
فرهاد توحيدي در پايان به بحث هدفمند كردن يارانهها اشاره كرد و به ايسنا افزود:در مقطع حساس كنوني و با توجه به حذف يارانهها و تاثير مبهم و نامعلوم اين موضوع در امر توليدات سينمايي،اميدواريم با تشكيل كميتههاي مشتركي كاري مابين معاونت سينمايي،نهادهاي صنفي و بخش خصوصي نسبت به يافتن راهكارهاي مناسبي در اين زمينه اقدام شود و مديريت دولتي حتي اگرتاكنون به مطالعه و پژوهش در اين زمينه نپرداخته گرچه اكنون كمي دير شده است، اما با اين وجود از اين پس در اين زمينه پيشگام باشد چراكه جزئيات اين طرح را تنها دولت ميداند و طبعا بهترين راهكارها در زمينه برون رفت از چالشهاي پيش رو را هم بخش دولتي ميتواند ارائه كند،البته قطعا لازم است كه بخش خصوصي هم در اين زمينه فعال باشد.
روزنامه ایی در تهران با تیترهای دو زبانه
روزنامه فرهنگ آشتی در اقدامی تازه تیتر یک و دو روزهای اخیرش را با دو زبان فارسی وانگلیسی به چاپ رسانده است . این اقدام اگرچه بخشی از صفحه را گرفته است اما درنظراول جالب است . فقط کارکردهای واقعی آن مهم است که البته علی القاعده باید چندی بگذرد تا این مساله روشن شود . اما نکته که روز گذشته تیتریک شده بود( فارغ ازمحتوا) این است که انصاری گفته
" برخی از افراط گرایان راه بنی امیه را می روند" درترجمه هم بنی امیه آمده است . واقعا یک انگلیسی که اشرافی به تاریخ صدر اسلام ندارد چگونه می تواند بار معنایی رابطه علویان وبنی امیه را کشف وآن را با افراط گرایی گره بزند . به گمان اگر تیتر انگلیسی همان تیتر فارسی نباشد تا بتواند مخاطب انگلیسی زبان برداشت درستی از تیتر داشته باشد این اقدام معقول به نظر می رسد وگرنه هدفی که دنبال می شد به ثمر ننشسته است .
" برخی از افراط گرایان راه بنی امیه را می روند" درترجمه هم بنی امیه آمده است . واقعا یک انگلیسی که اشرافی به تاریخ صدر اسلام ندارد چگونه می تواند بار معنایی رابطه علویان وبنی امیه را کشف وآن را با افراط گرایی گره بزند . به گمان اگر تیتر انگلیسی همان تیتر فارسی نباشد تا بتواند مخاطب انگلیسی زبان برداشت درستی از تیتر داشته باشد این اقدام معقول به نظر می رسد وگرنه هدفی که دنبال می شد به ثمر ننشسته است .
اشتراک در:
پستها (Atom)
