هوا سرد بود وزمستان گرد مرگ را پاشيده بود روي تن درختان ، لخت وعور . باد بين آرنج ها وانگشتان درختان مي رفت ، مي آمد ، سياهشان مي كرد .
خورشيد هم آن روز بي مقدار بود ، ناچيز ، مثل سكه هاي رايجي كه آدمهاي چربي زده، مي اندازند توي كاسه يك كودك تا وزنشان كند . ابرهاي چرك همين نور نااميد كننده خورشيد را _ كه هرسگي مي توانست به آن ذل بزند _ مي بلعيدند وباز پس مي دادند .
درست همان روزكه باد نه ، سوز، سرما را درتاريكي استخوان خانه مي داد ، او دامن سفيدش را پوشيده بود وپيراهن يقه هفتش كه اندكي ازبازويش را مي پوشاند . درمهتابي روي صندلي نشسته بود . كش سرش را ازاين مچ به آن مچ انداخت وموهاي خرمايش را پشت سرش بست . آب گلويش را كه غورت داد سفيدي گردنش با مهره ايي جابجا شد .
سرش افتاد . خون وخون وقطره ايي خون چكيد روي سفيدي دامنش ، قطره باز شد ، دويد . يك خط تار، يك خط پود، يك خانه سياه درميانش . وباز خون چكيد . قطره بازشد . دويد . وباز يك خط تار، يك خط پود ويك خانه سياه درميانش . خون دايره شد و خورشيد مرده از هضم چرك ابر خلاص .
كسي صدا زد " سهراب " .
سرما درتاريكي استخوان گز كرده بود .
" سهراب " . كسي صدا زد .
" كسي سهراب را صدا زد ؟"
خون ازدامنه هاي چين خورده دامن برف گرفته اش سرازيرشد . قطره جدا نمي شد از آخرين يك خط تار، يك خط پود . انگار مي خواست درخانه سياه ، خشك شود . قطره انگار ترس از ارتفاع داشت ، اما جدا شد . موزائيك تاروپود وخانه سياه نداشت ، پس راه افتاد . درچاله اي متوقف شد . قطره هاي كه ترس از ارتفاع نداشتند اورا هول مي دادند .
سهراب را كسي صدا زد .
سرما لخته ِشان كرد . قطره هاي خون پيرشدند ، سياه .
نفسي كشيد وسرش را رها كرد به پشتي صندلي . خطوط اندامش تكاني خود و صندلي جان گرفت ، جلو وعقب ، جلو وعقب .
سفيدي زيرگلويش با مهره ايي جابجا شد . لبانش ندا داد ، نجوا كرد : " سهراب " .
درانتهاي 7 پيراهنش نقطه ايي درسينه اش مي سوخت .
۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سهشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۵, سهشنبه
نه برسروش مدارا بود این سخن
این یادداشت درروزنامه کلمه وبا ملاحضات آن نوشته وچاپ شده است تیتردیگری هم می توانست داشته باشد
" داوران اصلی در راهند "
دراین روزها چهرهایی از دکترعبدالکریم سروش دیدیم که برای ما ناظران که هرنکتهایی که گفته است، خواندهایم ونگاه منتقدان به آثار او را نیزدیدهایم تا راههای بسیار رسیدن به حقیقت را بدون حب و بغض پیدا کنیم، بسیارعجیب است. چهرهایی که انگار نه برمدار مداراست و نه برسبیل تحمل. انگار باید خطی میان عبدالکریمی که سروش مدارا و تحمل دیگران میداد و سروشی که کریمی از دست میدهد و عصبانیت جای آن را میگیرد، کشید.
درنامهایی که در آن استاد نه از سر سروش که از در خروش روی به میرحسین موسوی داشت وترشرویی به محمود دولتآبادی بسیار نکته بود که دلمان لرزید. آیا مدارا فقط درکتابهاست و بر میدان واقعیت آنچه میماند خشم و خشونت است؟اگرمعتزله به حکومت برسند حکم به عزل دیگران می دهند ؟
برای ما ناظران که هم دولت آبادی و هم سروش و... را به آن دلیل که مینویسند شب چراغ میدانیم تا خطی از ترسیم پگاه داشته باشیم، عزیزند. اما آنچه از آن خروش میماند این که متفکر مسلمان حرمت نویسندهای را که پیش از او مینوشت، نگاه نداشته بود. این نکته را نمیشود انکار کرد که هرکسی که در ساحت فرهنگی برجسته میشود، محصولی است از آن چه گذشتان او بودهاند. چه له وچه علیه آن بیندیشد .
نکاتی ازآن خروش برای ما ناظران باقی میماند که ذکر مصیب آن خالی از لطف نیست.
غریب بود، استاد که به اجبارخانه در مریلند اختیارکردهاند محمود دولتآبادی را غارنشین ورونشسته دانسته بودند که از خواب برخواسته. زمانی که دکترعزیز ما درآزمایشگاه دل درگرو ترکیبات شیمیایی عناصرداشت، دولت آبادی، شاملو، بیضایی، آشوری، شایگان و... مینوشتند و برای جامعه ایران آشنا. این چهرهها گونههای جدید ادبی و ساحت متفاوت فکر و فرهنگ را وا میکاویدند و به همین دلیل شناخته شده بودند نه غارنشین.
قطعا شرایط برای اهالی قلم همیشه سخت بوده است و برای استاد سروش سختتر، اما قتلهای رنجیرهایی که رخ داد، بازازخانواده دولتآبادیها جان باختند و بهانهای شد تا کسانی دیگر که سالهای اولیه انقلاب شریک همه اتفاقات خوب و بد بودند - امروز به هیچ قیمتی حاضرنیستند مسئولیت دیروزخود را بپذیرند- رحل اقامت به ینگه دنیا بردند. اگر پایان آن ماجرا آبی برای در خانه ماندهها که مرغ عروسی و عزایند (که شما بخوانید غارنشین) چون دولتآبادی نشد، اما راهی برای هجرت اینان شد.
روشنفکران در این سالها برای چاپ حداقلی آثارخود درگیربوده و مشکل داشتهاند و شاید آنقدر از داشتن رسانه محروم بودهاند که حرفهای نویشان - به دلیل تحریم های رسانه ایی - دیربه گوش ما رسید که تو گویی ازدهانه غاری صدا میدهند .
پرسشی ازآن نامه حاصل میشد وآن اینکه آیا نگارنده بسط تجربه نبوی برصراط بودهاند که دولتآبادی را گلادیاتورخوانده و قدر و شأن او را به عنوان رماننویس ندانسته بود. اگرسروش خادم فرهنگ است ، بیشک برای ما، دولتآبادی نیز خادم فرهنگ است و هنوز کسی رمانی به گونه کلیدر ننوشته است که یگانه است این رمان.
درپایان آن نامه دکترعبدالکریم سروش آورده بود :« اما مباد ازیاد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصویر موحشی است که هیچگاه ازیاد جوانان این دیار نخواهد رفت و... » قطع به یقین اینکه دکترسروش خود را ناقد دانسته ودولت آبادی را درنده ، و این چیزی است که ما جوانان این دیار فراموش نمیکنیم .
اما در نامه تازه منتشرشده شما که با تیتر« کتمان حقیقت چرا ؟»درروزنامه اعتماد ملی چاپ شده است. ما مشتاقان را براین باورداشت که شما قرارست رازهای یک واقعیت تاریخی که راهی به حقیقت خواهد برد را با در میان خواهید گذاشت که باز هم این گونه نبود . بازهم شما به دولتآبادی کم مهری کرده بودید و او را تحریک شده توسط آقای مسجد جامعی دانسته و او را توهینکننده ، دورغگو و درشتگو میدانید. درحالی که درکنه سخنرانی دولت آبادی تنها یک پرسش بود که برای ما نیز همچنان آن پرسش باقی است .
سالهاست که اگرکسی حرف و سخنی ازانقلاب فرهنگی وشورای انقلاب و نقش شما درآن پرسیده است، شما انگشت اشاره به سوی دیگران گرفته واشارتی به پاسخ نمیکنید .
انقلاب فرهنگی اتفاقی بوده است که درآغاز انقلاب رخ داده و به واقع در هر دو نامه متاخر شما برای ما ناظران که درحال آموختنیم معلوم نمیشود که شما ازآن واقعه دفاع میکنید یا تبری میجوید . شما که همیشه برسبیل بیان حقیقت کوشیدهاید چرا این واقعیت تاریخی را باز نمیگشایید و نقش خود را برای ما روشن نمیکنید. انتظار ما ازشما که سروش کریمی دارید این است که با همان مدارا که سالهاست درسش را به ما میدهید، پرده ازاین مستور بردارید و نقش خود را بازگو کنید تا ما بیخبران آگاه و آن همچون شما با خبران آموخته ونقش خودرا بازگو کنند. براساس نامههای شما برای ما مشخص میشود که دستودلی پر از مسندات و مکتوبات دارید که میتواند، حقیقتها را روشن کند. پس چرا تعلل .
سالهاست که هنرمندان و نویسندگان از بیخبرانند و شما و شاگردانتان تنها اهالی فرهنگ هستید که صاحبخبرید، چرا خبری برای ما مشتاقان بازگو نمیکنید .
استاد دکترعبدالکریم سروش دلیل نگرانیها شما اگرچه برای ما روشن است، اما اگرشما واقعیتها _ درخصوص نقش خود _ را بگویید، ناظران وقاضیانی تاریخی و نسلهایی که حضور شما را درک کردهاند وآنان که میآیند، خطوط واقعیت را به هم وصل کرده و حقیقت را کشف میکنند. داوران اصلی در راهند.
" داوران اصلی در راهند "
دراین روزها چهرهایی از دکترعبدالکریم سروش دیدیم که برای ما ناظران که هرنکتهایی که گفته است، خواندهایم ونگاه منتقدان به آثار او را نیزدیدهایم تا راههای بسیار رسیدن به حقیقت را بدون حب و بغض پیدا کنیم، بسیارعجیب است. چهرهایی که انگار نه برمدار مداراست و نه برسبیل تحمل. انگار باید خطی میان عبدالکریمی که سروش مدارا و تحمل دیگران میداد و سروشی که کریمی از دست میدهد و عصبانیت جای آن را میگیرد، کشید.
درنامهایی که در آن استاد نه از سر سروش که از در خروش روی به میرحسین موسوی داشت وترشرویی به محمود دولتآبادی بسیار نکته بود که دلمان لرزید. آیا مدارا فقط درکتابهاست و بر میدان واقعیت آنچه میماند خشم و خشونت است؟اگرمعتزله به حکومت برسند حکم به عزل دیگران می دهند ؟
برای ما ناظران که هم دولت آبادی و هم سروش و... را به آن دلیل که مینویسند شب چراغ میدانیم تا خطی از ترسیم پگاه داشته باشیم، عزیزند. اما آنچه از آن خروش میماند این که متفکر مسلمان حرمت نویسندهای را که پیش از او مینوشت، نگاه نداشته بود. این نکته را نمیشود انکار کرد که هرکسی که در ساحت فرهنگی برجسته میشود، محصولی است از آن چه گذشتان او بودهاند. چه له وچه علیه آن بیندیشد .
نکاتی ازآن خروش برای ما ناظران باقی میماند که ذکر مصیب آن خالی از لطف نیست.
غریب بود، استاد که به اجبارخانه در مریلند اختیارکردهاند محمود دولتآبادی را غارنشین ورونشسته دانسته بودند که از خواب برخواسته. زمانی که دکترعزیز ما درآزمایشگاه دل درگرو ترکیبات شیمیایی عناصرداشت، دولت آبادی، شاملو، بیضایی، آشوری، شایگان و... مینوشتند و برای جامعه ایران آشنا. این چهرهها گونههای جدید ادبی و ساحت متفاوت فکر و فرهنگ را وا میکاویدند و به همین دلیل شناخته شده بودند نه غارنشین.
قطعا شرایط برای اهالی قلم همیشه سخت بوده است و برای استاد سروش سختتر، اما قتلهای رنجیرهایی که رخ داد، بازازخانواده دولتآبادیها جان باختند و بهانهای شد تا کسانی دیگر که سالهای اولیه انقلاب شریک همه اتفاقات خوب و بد بودند - امروز به هیچ قیمتی حاضرنیستند مسئولیت دیروزخود را بپذیرند- رحل اقامت به ینگه دنیا بردند. اگر پایان آن ماجرا آبی برای در خانه ماندهها که مرغ عروسی و عزایند (که شما بخوانید غارنشین) چون دولتآبادی نشد، اما راهی برای هجرت اینان شد.
روشنفکران در این سالها برای چاپ حداقلی آثارخود درگیربوده و مشکل داشتهاند و شاید آنقدر از داشتن رسانه محروم بودهاند که حرفهای نویشان - به دلیل تحریم های رسانه ایی - دیربه گوش ما رسید که تو گویی ازدهانه غاری صدا میدهند .
پرسشی ازآن نامه حاصل میشد وآن اینکه آیا نگارنده بسط تجربه نبوی برصراط بودهاند که دولتآبادی را گلادیاتورخوانده و قدر و شأن او را به عنوان رماننویس ندانسته بود. اگرسروش خادم فرهنگ است ، بیشک برای ما، دولتآبادی نیز خادم فرهنگ است و هنوز کسی رمانی به گونه کلیدر ننوشته است که یگانه است این رمان.
درپایان آن نامه دکترعبدالکریم سروش آورده بود :« اما مباد ازیاد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصویر موحشی است که هیچگاه ازیاد جوانان این دیار نخواهد رفت و... » قطع به یقین اینکه دکترسروش خود را ناقد دانسته ودولت آبادی را درنده ، و این چیزی است که ما جوانان این دیار فراموش نمیکنیم .
اما در نامه تازه منتشرشده شما که با تیتر« کتمان حقیقت چرا ؟»درروزنامه اعتماد ملی چاپ شده است. ما مشتاقان را براین باورداشت که شما قرارست رازهای یک واقعیت تاریخی که راهی به حقیقت خواهد برد را با در میان خواهید گذاشت که باز هم این گونه نبود . بازهم شما به دولتآبادی کم مهری کرده بودید و او را تحریک شده توسط آقای مسجد جامعی دانسته و او را توهینکننده ، دورغگو و درشتگو میدانید. درحالی که درکنه سخنرانی دولت آبادی تنها یک پرسش بود که برای ما نیز همچنان آن پرسش باقی است .
سالهاست که اگرکسی حرف و سخنی ازانقلاب فرهنگی وشورای انقلاب و نقش شما درآن پرسیده است، شما انگشت اشاره به سوی دیگران گرفته واشارتی به پاسخ نمیکنید .
انقلاب فرهنگی اتفاقی بوده است که درآغاز انقلاب رخ داده و به واقع در هر دو نامه متاخر شما برای ما ناظران که درحال آموختنیم معلوم نمیشود که شما ازآن واقعه دفاع میکنید یا تبری میجوید . شما که همیشه برسبیل بیان حقیقت کوشیدهاید چرا این واقعیت تاریخی را باز نمیگشایید و نقش خود را برای ما روشن نمیکنید. انتظار ما ازشما که سروش کریمی دارید این است که با همان مدارا که سالهاست درسش را به ما میدهید، پرده ازاین مستور بردارید و نقش خود را بازگو کنید تا ما بیخبران آگاه و آن همچون شما با خبران آموخته ونقش خودرا بازگو کنند. براساس نامههای شما برای ما مشخص میشود که دستودلی پر از مسندات و مکتوبات دارید که میتواند، حقیقتها را روشن کند. پس چرا تعلل .
سالهاست که هنرمندان و نویسندگان از بیخبرانند و شما و شاگردانتان تنها اهالی فرهنگ هستید که صاحبخبرید، چرا خبری برای ما مشتاقان بازگو نمیکنید .
استاد دکترعبدالکریم سروش دلیل نگرانیها شما اگرچه برای ما روشن است، اما اگرشما واقعیتها _ درخصوص نقش خود _ را بگویید، ناظران وقاضیانی تاریخی و نسلهایی که حضور شما را درک کردهاند وآنان که میآیند، خطوط واقعیت را به هم وصل کرده و حقیقت را کشف میکنند. داوران اصلی در راهند.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه
روایت انقلاب با "موج و ماه"
سايت خبري سيما فيلم : در ادامه نگارش مجموعه اپيزوديک ده عکس که زير نظر فرهاد توحيدي انجام مي شود ، اين بار حسين قره و يوسف مصدقي دو فيلمنامه ازده فيلمنامه را مي نويسند.
فیلمنامه "موج و ماه" به قلم حسين قره ، درباره سارا دختر کوچکي است که همراه مادرش به تظاهرات مي رود و گم مي شود. افراد زيادي به او کمک مي کنند تا مادرش را پيدا کند و ما به اين بهانه با جريان انقلاب و انقلابيون بيشترآشنا مي شويم.
"گمشدگان" را نيز يوسف مصدقي خواهد نوشت و داستان فرهاد عکاس يک
خبر گزاري خارجي را روايت مي کند که در يکي از روزها شاهد دستگيري دو جوان به دست نيروهاي شهرباني است. او از آنها عکس مي گيرد و پس از چندي مي فهمد آن دو از مبارزان سياسي بوده اند. فرهاد براي کسب خبري از آنها ،با خانواده شان همراه مي شود.
گفتني است "ده عکس" مجموعه 10تله فيلم مستقل درباره انقلاب است که توسط بهروز خوش رزم در مرکز سيما فيلم توليد مي شود.
تاکنون دو فيلمنامه "ترانه پاييزي" و "سرور 8 تا 5 "از اين مجموعه آماده شده اند که فرهاد توحيدي آنها را نوشته است.
فیلمنامه "موج و ماه" به قلم حسين قره ، درباره سارا دختر کوچکي است که همراه مادرش به تظاهرات مي رود و گم مي شود. افراد زيادي به او کمک مي کنند تا مادرش را پيدا کند و ما به اين بهانه با جريان انقلاب و انقلابيون بيشترآشنا مي شويم.
"گمشدگان" را نيز يوسف مصدقي خواهد نوشت و داستان فرهاد عکاس يک
خبر گزاري خارجي را روايت مي کند که در يکي از روزها شاهد دستگيري دو جوان به دست نيروهاي شهرباني است. او از آنها عکس مي گيرد و پس از چندي مي فهمد آن دو از مبارزان سياسي بوده اند. فرهاد براي کسب خبري از آنها ،با خانواده شان همراه مي شود.
گفتني است "ده عکس" مجموعه 10تله فيلم مستقل درباره انقلاب است که توسط بهروز خوش رزم در مرکز سيما فيلم توليد مي شود.
تاکنون دو فيلمنامه "ترانه پاييزي" و "سرور 8 تا 5 "از اين مجموعه آماده شده اند که فرهاد توحيدي آنها را نوشته است.
۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه
داستانك دانه هاي زنبق
داستانك دانه هاي زنبق را بعد از يك تجربه ويك خواب ، يكساعته نوشتم كه مي خوانيد والبته مي توانيد براي شنيدن آن به شبانه كه روبروي شما است ، سربزنيد .
دانه هاي زنبق
زماني كه صورتش را درميان موهاي لخت اما مجعد زن فرو برد تا بوسه بگيرد ، عطركاج وباغستان بهاردرشاهراه هاي روحش پيچيد . درهمان لحظه كوتاه كه صورتش را ازموها جدا كرد ،اين چشمه ها بودند كه دل مي زدند تا ازلابه لاي سنگ ها بيرون بيايند و عطش اورا كه درميان موها گم شده بود، كامل كنند . تصميمش عوض شد با رِديگر سرش را به ميان موهاي او برد واين بارنه بوسيد، بلكه بوكشيد . طعم عشق گلهاي زنبق ، كوچه هاي خلوت روحش را لحظه اي نوربخشيد ، زنبق هاي نر كه با نسيم ها سرود سرداده بودند ، ذره ذره ، گرده گرده عشقشان را به بالهاي رنگين كمان پروانه ،به پاهاي اَره گون ِ زنبورها مي دادند تا به جان شيرين ترين شيرين هاي زنبق هاي مادهِ منتظر،بنشيند. و آه . لذت درفاصله، درفاصله هاست .
زماني كه صورتش را از سراو جدا كرد تا چشم هاي بسته او را ببوسد ، گفت : زنبق هاي ماده بايد درد باردارشدن ودانه ساختن را به جان ساقه ها وريشه هايشان بكشند ، فقط به خاطرآن كه درمسيرپروانه ونسيم بوده اند . شهود ِنبات بيشتراز ماست .
عطركاج وباغستان بهار، عطش چشمه هاي زلال وطعم نوراني عشق گلهاي زنبق داشتند ازموهاي زن رنگ مي باختند . مرد موهاي اورا پشت سرش گره زد وسربريده اش را ميان گلدان بزرگِ نيمه خاك شده رها كرد . دودانه زنبق را روي مردمكش گذاشت وپلكهايش را بست . درميان دندانهاي صدفش دودانه ديگرزنبق وگلدان را ازخاك پركرد . كاسه سفالي با نگاره هاي گياه را پرآب كرد ،گلدان را سيراب . خاك تشنه بود و آب را هورت كشيد وآب ازميان تنگ نظري دانه هاي خاك رد شد تا به روي پلك ها رسيد ، راهش را ازروي شيارهاي پشت پلك پيدا كرد وبه زيرآن رسيد .
مرد گلدان را برداشت وروي طاقچه گذاشت . شمايل زن ديگر كامل شده بود . سرش بروي طاقچه بود . دست هايش كاسه ناودان شده بودند تا باران را هدايت كنند . پاهايش ستونهاي آب انباررا قوت مي دادند . تنش بي سر وبي دست وپا تنديسي شده بود كه انگاراز مرمري ترين سنگ هاي جهان تراشيده بودند ، با پستانهاي مورب كه رو به آسمان كشيده شده اند وازميانشان جويباري به ظرافت گلوي مرغ عشق ، راهي كشيد بود تا دايره كم عمق و پشت اين بت مرمرين ، كه لات وعزا را به ستايش درآورده بود . خطوط استخوانها ، شنزارهاي سايه روشن را مي مانست . فقط كافي بود بخشي ازاين اندام را با پارچه اي بپوشاني تا جادوي برهنگي خود را ازچراغهاي هزاران سال خاموش ،بيرون كشد .
اما مرد بطرز نامردانه اي تنديس را درجان ديوارآفتاب گيرزمستان فرو كرده بود تا زمستان ها به زن وآفتاب تكيه دهد . خوشحال بود مرد كه زن را به تمامي ازآن خود كرده است واو از نو درباران ناودان ، آب ِآب انباروآفتاب افتاده به روي ديوارِآفتاب گيرمتجلي مي شود وچشم داشت تا زنبق ها از گلدان برويند بي آن كه بداند ، دانه هاي زنبق پيش از آن كه آب را بچشند از قطره هاي شور كاسه ي اشك هاي زن ، خكشيده اند .
دانه هاي زنبق
زماني كه صورتش را درميان موهاي لخت اما مجعد زن فرو برد تا بوسه بگيرد ، عطركاج وباغستان بهاردرشاهراه هاي روحش پيچيد . درهمان لحظه كوتاه كه صورتش را ازموها جدا كرد ،اين چشمه ها بودند كه دل مي زدند تا ازلابه لاي سنگ ها بيرون بيايند و عطش اورا كه درميان موها گم شده بود، كامل كنند . تصميمش عوض شد با رِديگر سرش را به ميان موهاي او برد واين بارنه بوسيد، بلكه بوكشيد . طعم عشق گلهاي زنبق ، كوچه هاي خلوت روحش را لحظه اي نوربخشيد ، زنبق هاي نر كه با نسيم ها سرود سرداده بودند ، ذره ذره ، گرده گرده عشقشان را به بالهاي رنگين كمان پروانه ،به پاهاي اَره گون ِ زنبورها مي دادند تا به جان شيرين ترين شيرين هاي زنبق هاي مادهِ منتظر،بنشيند. و آه . لذت درفاصله، درفاصله هاست .
زماني كه صورتش را از سراو جدا كرد تا چشم هاي بسته او را ببوسد ، گفت : زنبق هاي ماده بايد درد باردارشدن ودانه ساختن را به جان ساقه ها وريشه هايشان بكشند ، فقط به خاطرآن كه درمسيرپروانه ونسيم بوده اند . شهود ِنبات بيشتراز ماست .
عطركاج وباغستان بهار، عطش چشمه هاي زلال وطعم نوراني عشق گلهاي زنبق داشتند ازموهاي زن رنگ مي باختند . مرد موهاي اورا پشت سرش گره زد وسربريده اش را ميان گلدان بزرگِ نيمه خاك شده رها كرد . دودانه زنبق را روي مردمكش گذاشت وپلكهايش را بست . درميان دندانهاي صدفش دودانه ديگرزنبق وگلدان را ازخاك پركرد . كاسه سفالي با نگاره هاي گياه را پرآب كرد ،گلدان را سيراب . خاك تشنه بود و آب را هورت كشيد وآب ازميان تنگ نظري دانه هاي خاك رد شد تا به روي پلك ها رسيد ، راهش را ازروي شيارهاي پشت پلك پيدا كرد وبه زيرآن رسيد .
مرد گلدان را برداشت وروي طاقچه گذاشت . شمايل زن ديگر كامل شده بود . سرش بروي طاقچه بود . دست هايش كاسه ناودان شده بودند تا باران را هدايت كنند . پاهايش ستونهاي آب انباررا قوت مي دادند . تنش بي سر وبي دست وپا تنديسي شده بود كه انگاراز مرمري ترين سنگ هاي جهان تراشيده بودند ، با پستانهاي مورب كه رو به آسمان كشيده شده اند وازميانشان جويباري به ظرافت گلوي مرغ عشق ، راهي كشيد بود تا دايره كم عمق و پشت اين بت مرمرين ، كه لات وعزا را به ستايش درآورده بود . خطوط استخوانها ، شنزارهاي سايه روشن را مي مانست . فقط كافي بود بخشي ازاين اندام را با پارچه اي بپوشاني تا جادوي برهنگي خود را ازچراغهاي هزاران سال خاموش ،بيرون كشد .
اما مرد بطرز نامردانه اي تنديس را درجان ديوارآفتاب گيرزمستان فرو كرده بود تا زمستان ها به زن وآفتاب تكيه دهد . خوشحال بود مرد كه زن را به تمامي ازآن خود كرده است واو از نو درباران ناودان ، آب ِآب انباروآفتاب افتاده به روي ديوارِآفتاب گيرمتجلي مي شود وچشم داشت تا زنبق ها از گلدان برويند بي آن كه بداند ، دانه هاي زنبق پيش از آن كه آب را بچشند از قطره هاي شور كاسه ي اشك هاي زن ، خكشيده اند .
۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه
دست خط استاد زنده یاد اکبررادی

به همت یک دوست قدیمی نمایشنامه یخ سوخته به دست استاد اکبررادی رسید . شب با استاد تماس گرفتم وگفت که دوروزدیگه بیا تا درباره نمایشنامه صحبت کنیم . خیلی خوشحال بودم . بارادی سه ساعت درباره قلبی که دراین سی سال اتفاق افتاده صحبت کردم که چطورچپ های اسلامی سعی کردن سروش ،حجاریان ، گنجی و... چه بسیارآدم دیگر را جای روشنفکر به خورد نسل من بدهند تا یاد وخاطره روشنفکران اصیلی مثل رادی ، بیضایی ، ساعدی درحوزه نمایش وبسیارنام دیگررا درحوزه های دیگر پاک کنند . فقط بخاطررعایت سن استاد بیشترصحبت نکردم . دست خطی ازسر لطف برای نمایشنامه یخ سوخته نوشته بود که بد ندیدم امروز که 5 دی مصادف با درگذشت نمایشنامه نویس بی نظیرچون اوست را روی این وبلاگ بگذارم . اما مطلب اصلی این است که کسی دیگرجای رادی را نخواهد گرفت . 5 دی روزعجیبی است . تولد بیضایی ، مرگ رادی وزلزله فجیع بم . که من برای همه این اتفاقات مطلب نوشته ام که به مروربازهم روی این وبلاگ خواهم گذاشت .
۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه
اجراي بد اخلاقي سياسي درتاترشهر
بازهم يادداشتي كه درروزنامه همشهري عصربه چاپ رسيد درمورد هياهوهاي بي مورد براي تاترشهر .
5 روز كه ازآذرماه گذشت بنا به دلايل خبري يادداشتي درهمشهري عصر به چاپ رسيد كه درآن به مساله تاترشهرواتفاقات حواشي آن مي پرداخت . ازجمله اين كه حاشيه هاي خبريي كه با محوريت تاترشهر شكل گرفته است ، بيشتر رنگ وبوي بد اخلاقي سياسي به خود گرفته وشايد بهتراست بدنه دولت به جاي اعتراض به شهرداري وفشار آوردن به مترو به سراغ ساخته سازه هاي مورد نياز تاترتهران بروند .
تهران 12 ميليون نفري فقط يك مجموعه تاترشهر دارد كه تعدادي ازسالن هاي اين مجموعه نيز به طور غيراستاندارد شكل گرفته اند ازجمله سالن خورشيد كه موتورخانه مجموعه بود. هنرمندان سال ها درنوبت اجرا مي مانند و تاترشهر كه قلب تپنده تاترايران باشد با باطري اضطراري زندگي مي كند، چه مترو از كنار آن بگذرد چه نگذرد . اما مساله ديگر كه كماكان مهم است ، اينكه دردنياي امروز ديگر جلوگيري ازتخريب يك ساختمان كه سازه آن حدود 50 سال قبل ساخته شده است چندان كار دشواري نيست ، چرا كه درحال حاضر مهندسان درجهان والبته درايران آن قدر توانايي دارند كه بتواند مشكلات مجموعه تاترشهر را بدون حواشي سياسي روي پا نگهدارند . درنهايت امر نيز اگر اين مجموعه (كه به قول درست آقاي صفارهرندي وزير محترم ارشاد دغدغه مردم است ) با توانايي مهندسان ايراني مقاوم نشد ، مي توان با مشاركت نهاد هاي مسئوول ازجمله ميراث فرهنگي ، وزارت ارشاد ، مركز هنرهاي نمايشي ،(كه البته پيش از آقاي صفار هرندي قراربود به سازمان تاترتبديل شود اما با حضور ايشان درمقام وزير به اداره كل هنرهاي نمايشي تقليل يافته واين نكته از خاطر ما دوستان تاترپاك نخواهد شد ) وشهرداري تهران دريك كارگروه ويا كميته وبا لحاظ شرايط خاص مجموعه به يك مشاوره خارجي سپرده شده تا اين سازه كه دغدغه وهويت مردم تهران است كماكان باقي بماند وبا حركت مترو و ايضا ساخته شدن مسجد كه البته دردوره شهرداري ، دكتر محمود احمدي نژاد ( رييس جمهور محترم ) درشوراي شهر دوم به تصويب رسيد تخريب نشود .
ازآنجايي كه انقلتي باقي نماند اين را هم گفته مي شود كه تصويب ساخت مسجد درحاشيه جنوبي تاترشهر درشوراي دوم اعتراض هنرمندان را به همراه داشت كه صرفا صنفي بود وكسي مشكلي با ساخت مسجد نداشت ، اما مساله هنرمندان تاتراين بود كه چرا پاركينگ تنها مجموعه فعال وحرفه اي تاتركشور بايد تبديل به مسجد شود وچرا درخيابان وليعصر مكان يابي ديگري صورت نمي گيرد تا تغيير كاربري داده وتبديل به مسجد شود . اعتراض هنرمندان به جايي نرسيد و زمين ضلع جنوبي به مسجد تبديل خواهد شد .
اما مساله كه باري ديگر تاترشهر را به ميدان كشيده است ، اين است كه هنرمندان تاتروسينما آروزي رفتن روي صحنه تاتررا دارند (حالا بماند كه چرا اين آروز تحقق پيدا نمي كند ومثلا بزرگان تاتربه دليل كمبود هاي فراوان هردو يا سه سال فرصت پيدا مي كنند تا به صحنه بروند )وتنها خانه اميد هنرمندان ،تاترشهر است، آخرهيچ وعد ه ديگري درخصوص ساخت تاتر تحقق نيافته است، وبه همين خاطر نگران هستند كه مبادا اين خانه اميد از دست برود . اين دغدغه اصيل است وقابل احترام وبايد همه نهاد هاي درگير وارد ميدان شوند تا تاترشهر زنده بماند اما مساله اين است نه تخريب تاترشهر با مترو ومجموعه شهرداري است ونه قهرمانان نجات اين مجموعه بدنه دولت هستند كه دراين سالها مهري هم به اهالي تاترنشان نداده اند .
بدنه دولت دراين سالها به مساله ميراث فرهنگي وگردشگري توجه ويژه دارند به همين خاطر مي توانند ازآثارتاريخي كه نه فقط هويت پايتخت كه هويت يك سرزمين ويك ملت را رقم مي زند ازجمله بافت تاريخي كرمان ، دزفول و... تا مقبره درحال ويراني كوروش دفاع كنند وپيگير باشد تا هويت ما ايرانيان ازميان نرود ودرذيل اين اقدام نيزهمه نهاد تمام توان خود را صرف كنند تا تاترشهر كه ميراث معنوي اين كشوراست ، باقي بماند .
حرمت هنرمندان را نگهداريم وآنها ومكان مقدس شان را به بازي ها وبد اخلاقي هاي سياسي درآستانه انتخابات نكشانيم .
5 روز كه ازآذرماه گذشت بنا به دلايل خبري يادداشتي درهمشهري عصر به چاپ رسيد كه درآن به مساله تاترشهرواتفاقات حواشي آن مي پرداخت . ازجمله اين كه حاشيه هاي خبريي كه با محوريت تاترشهر شكل گرفته است ، بيشتر رنگ وبوي بد اخلاقي سياسي به خود گرفته وشايد بهتراست بدنه دولت به جاي اعتراض به شهرداري وفشار آوردن به مترو به سراغ ساخته سازه هاي مورد نياز تاترتهران بروند .
تهران 12 ميليون نفري فقط يك مجموعه تاترشهر دارد كه تعدادي ازسالن هاي اين مجموعه نيز به طور غيراستاندارد شكل گرفته اند ازجمله سالن خورشيد كه موتورخانه مجموعه بود. هنرمندان سال ها درنوبت اجرا مي مانند و تاترشهر كه قلب تپنده تاترايران باشد با باطري اضطراري زندگي مي كند، چه مترو از كنار آن بگذرد چه نگذرد . اما مساله ديگر كه كماكان مهم است ، اينكه دردنياي امروز ديگر جلوگيري ازتخريب يك ساختمان كه سازه آن حدود 50 سال قبل ساخته شده است چندان كار دشواري نيست ، چرا كه درحال حاضر مهندسان درجهان والبته درايران آن قدر توانايي دارند كه بتواند مشكلات مجموعه تاترشهر را بدون حواشي سياسي روي پا نگهدارند . درنهايت امر نيز اگر اين مجموعه (كه به قول درست آقاي صفارهرندي وزير محترم ارشاد دغدغه مردم است ) با توانايي مهندسان ايراني مقاوم نشد ، مي توان با مشاركت نهاد هاي مسئوول ازجمله ميراث فرهنگي ، وزارت ارشاد ، مركز هنرهاي نمايشي ،(كه البته پيش از آقاي صفار هرندي قراربود به سازمان تاترتبديل شود اما با حضور ايشان درمقام وزير به اداره كل هنرهاي نمايشي تقليل يافته واين نكته از خاطر ما دوستان تاترپاك نخواهد شد ) وشهرداري تهران دريك كارگروه ويا كميته وبا لحاظ شرايط خاص مجموعه به يك مشاوره خارجي سپرده شده تا اين سازه كه دغدغه وهويت مردم تهران است كماكان باقي بماند وبا حركت مترو و ايضا ساخته شدن مسجد كه البته دردوره شهرداري ، دكتر محمود احمدي نژاد ( رييس جمهور محترم ) درشوراي شهر دوم به تصويب رسيد تخريب نشود .
ازآنجايي كه انقلتي باقي نماند اين را هم گفته مي شود كه تصويب ساخت مسجد درحاشيه جنوبي تاترشهر درشوراي دوم اعتراض هنرمندان را به همراه داشت كه صرفا صنفي بود وكسي مشكلي با ساخت مسجد نداشت ، اما مساله هنرمندان تاتراين بود كه چرا پاركينگ تنها مجموعه فعال وحرفه اي تاتركشور بايد تبديل به مسجد شود وچرا درخيابان وليعصر مكان يابي ديگري صورت نمي گيرد تا تغيير كاربري داده وتبديل به مسجد شود . اعتراض هنرمندان به جايي نرسيد و زمين ضلع جنوبي به مسجد تبديل خواهد شد .
اما مساله كه باري ديگر تاترشهر را به ميدان كشيده است ، اين است كه هنرمندان تاتروسينما آروزي رفتن روي صحنه تاتررا دارند (حالا بماند كه چرا اين آروز تحقق پيدا نمي كند ومثلا بزرگان تاتربه دليل كمبود هاي فراوان هردو يا سه سال فرصت پيدا مي كنند تا به صحنه بروند )وتنها خانه اميد هنرمندان ،تاترشهر است، آخرهيچ وعد ه ديگري درخصوص ساخت تاتر تحقق نيافته است، وبه همين خاطر نگران هستند كه مبادا اين خانه اميد از دست برود . اين دغدغه اصيل است وقابل احترام وبايد همه نهاد هاي درگير وارد ميدان شوند تا تاترشهر زنده بماند اما مساله اين است نه تخريب تاترشهر با مترو ومجموعه شهرداري است ونه قهرمانان نجات اين مجموعه بدنه دولت هستند كه دراين سالها مهري هم به اهالي تاترنشان نداده اند .
بدنه دولت دراين سالها به مساله ميراث فرهنگي وگردشگري توجه ويژه دارند به همين خاطر مي توانند ازآثارتاريخي كه نه فقط هويت پايتخت كه هويت يك سرزمين ويك ملت را رقم مي زند ازجمله بافت تاريخي كرمان ، دزفول و... تا مقبره درحال ويراني كوروش دفاع كنند وپيگير باشد تا هويت ما ايرانيان ازميان نرود ودرذيل اين اقدام نيزهمه نهاد تمام توان خود را صرف كنند تا تاترشهر كه ميراث معنوي اين كشوراست ، باقي بماند .
حرمت هنرمندان را نگهداريم وآنها ومكان مقدس شان را به بازي ها وبد اخلاقي هاي سياسي درآستانه انتخابات نكشانيم .
نگار خويش به اسم بيگانه
اين يادداشت واكنشي به نام گذاريي خودروي ايراني ،مينياتوراست كه به دليل معذوريت هاي مطبوعاتي با كمي اغماض ومحدوديت نوشته شد ودرهمشهري عصر به چاپ رسيد .
روز گذشته دكتر محمود احمدي نژاد رياست محترم جمهور خودروي تمام وطني ساپيا را رونمايي كردند ودرسالن اجلاس سران خط توليد اين خودرو افتتاح شد . بماند والبته به ما بي ارتباط است كه خبرگزاري فارس درخبري به نقل از رييس موسسه استاندارگفته بود كه اين خودروي وطني مجوزاستاندارنگرفته است . اما مطلب ما چيز ديگري وانتظار ما صد البته ازدولت محترم كه به اقرار خود تمام تلاشش را معطوف حفظ هويت اسلامي ايراني كرده است بايد درنامگذاري خودروي وطني دقت بيشترمي كرد . نام خودرو " مينياتور" گذاشته شده ، آن هم با اين رويكرد كه هنرسراسرظرافت وشاعرانگي ايراني به مينياتور مشهور است . قطعا غفلتي صورت گرفته است وگرنه مشاوران هنري وفرهنگي دولت مي دانند كه مينياتور
واژه اي فرانسوي است كه دراصل واژه ميني موم بوده به معني سرب سرخ ،كه در اواسط قرون سياه وسطي شكل گرفت واين واژه به همراه ناتورال مي شود طبيعت كوچك وظريف كه راه يابي آن به زبان ايرانيان هم دردوره ايي بود كه دربارهاي قاجارچوب حراج به پيكرايران وهنرايراني زده بودند ونقشه ايران حقيرمي شد وفرهنگ ايراني فقير . فرنگيان زماني به طمع استعمارراههاي آبي وخاكي ايران را درمي نورديدند وپادشاهان ايراني را به سخره مي گرفتند وخاك زرخيز ما را به توبره مي كشيدند براي هنرنگارگرايراني كه نگارهاي عاشقانه وعارف ومي كشيد وارتباطش با طبيعت درحداقل ،كه چشم سرش را به بصيرت چشم دل طاق زده بود ، به اشتباه وبلكه به اشتباهي بيشتر مينياتور ناميدند . انتخاب اين نام براي خودرويي كه قراراست نمادي ازشكوفايي دوباره ما ايرانيان باشد متاسفانه به نظر مي رسد كه اشتباه باشد ، غير از آن كه واژه فرنگي است براي محصولي كاملا وطني ايراد ديگري كه دراين است كه اين واژه دردوره ايي به ايران رسيد كه سراشيب تاريخش را طي مي كرد ومينياتور شايد يادآوردوراني باشد كه ايران دراوج نبود . البته دوستي مي گفت كه يكي از پيشنهادها براي نام اين خودرو نگار بود است كه چه شايسته مي شد اگراين بود .
حضرت حافظ مي فرمايد : من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
روز گذشته دكتر محمود احمدي نژاد رياست محترم جمهور خودروي تمام وطني ساپيا را رونمايي كردند ودرسالن اجلاس سران خط توليد اين خودرو افتتاح شد . بماند والبته به ما بي ارتباط است كه خبرگزاري فارس درخبري به نقل از رييس موسسه استاندارگفته بود كه اين خودروي وطني مجوزاستاندارنگرفته است . اما مطلب ما چيز ديگري وانتظار ما صد البته ازدولت محترم كه به اقرار خود تمام تلاشش را معطوف حفظ هويت اسلامي ايراني كرده است بايد درنامگذاري خودروي وطني دقت بيشترمي كرد . نام خودرو " مينياتور" گذاشته شده ، آن هم با اين رويكرد كه هنرسراسرظرافت وشاعرانگي ايراني به مينياتور مشهور است . قطعا غفلتي صورت گرفته است وگرنه مشاوران هنري وفرهنگي دولت مي دانند كه مينياتور
واژه اي فرانسوي است كه دراصل واژه ميني موم بوده به معني سرب سرخ ،كه در اواسط قرون سياه وسطي شكل گرفت واين واژه به همراه ناتورال مي شود طبيعت كوچك وظريف كه راه يابي آن به زبان ايرانيان هم دردوره ايي بود كه دربارهاي قاجارچوب حراج به پيكرايران وهنرايراني زده بودند ونقشه ايران حقيرمي شد وفرهنگ ايراني فقير . فرنگيان زماني به طمع استعمارراههاي آبي وخاكي ايران را درمي نورديدند وپادشاهان ايراني را به سخره مي گرفتند وخاك زرخيز ما را به توبره مي كشيدند براي هنرنگارگرايراني كه نگارهاي عاشقانه وعارف ومي كشيد وارتباطش با طبيعت درحداقل ،كه چشم سرش را به بصيرت چشم دل طاق زده بود ، به اشتباه وبلكه به اشتباهي بيشتر مينياتور ناميدند . انتخاب اين نام براي خودرويي كه قراراست نمادي ازشكوفايي دوباره ما ايرانيان باشد متاسفانه به نظر مي رسد كه اشتباه باشد ، غير از آن كه واژه فرنگي است براي محصولي كاملا وطني ايراد ديگري كه دراين است كه اين واژه دردوره ايي به ايران رسيد كه سراشيب تاريخش را طي مي كرد ومينياتور شايد يادآوردوراني باشد كه ايران دراوج نبود . البته دوستي مي گفت كه يكي از پيشنهادها براي نام اين خودرو نگار بود است كه چه شايسته مي شد اگراين بود .
حضرت حافظ مي فرمايد : من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
اشتراک در:
پستها (Atom)